تبليغاتX
جایی میان همیشه و گاه

من مانده ام میان همیشه میان گاه / گاهی کسوف وفا،گاه نور ماه


علایق بیمارگونه 

* جایی خواندم که این علاقه بیمارگونه ما به دعوای نسلی ناشی از تنبلی فکری ما و برای انداختن تقصیر کم کاریهایمان بر دوش نسل قبل یا بعد از خود است. جدا از درستی یا نادرستی این نتیجه گیری عبارت «علاقه بیمارگونه » به نظرم بسیار آشنا آمد.

- با یک جستجوی سریع در میان عادات و خلق و خوی خود و اطرافیانمان می توانیم چندین و چند علاقه بیمارگونه از این دست را بیابیم. علایقی که ما را مجبور می کند ساعتها سر موضوعی که خودمان هم در درستی و نادرستی اش شک داریم پافشاری کنیم و کار را برسانیم به یک دعوای تمام عیار. حتما برایتان اتفاق افتاده در حالیکه در یک جمع خانوادگی نشسته اید یکی از اهالی آن جمع با حالتی شکایت گونه یا طنز آمیز خصوصیتی از خصوصیات کلی مردان یا زنان را بازگو می کند و جنس مخالفی از میان آن جمع به گونه ای که گویا باید در دفاع از حزب متبوع خود برخیزد درصدد پاسخگویی بر میاید و دقایقی نمی گذرد که دعوایی تمام عیار میان مردان و زنان در میگیرد و ترجیع بندشان هم می شود : «زنها اینطورین» ، «مردها آنطورین» . با کمی دقت در این حادثه خواهید دید که چه علاقه ای در طرفین دعوا وجود دارد برای ادامه و نهایتا پیروزی در این دعوا. برخی این میدان را عرصه طنزپردازی خود می کنند و از این راه مقاصد برتری طلبانه اشان را دنبال می کنند و عده ای نیز در به کرسی نشاندن حرف  خود از صریح ترین عبارات استفاده می کنند. البته این روزها مدل روشنفکرانه اش هم به بازار آمده و می شود بدون شرکت در دعوای همگانی گوشه ای نشست و با بغل دستی به تحلیل تفاوتهای زنان و مردان پرداخت.

از این دست اتفاقها کم نیست. دعوای نسلی ما با پدران و مادرانمان که به متهم کردن آنها به محافظه کاری و کهنه پرستی و انعطاف ناپذیری و همچنین بی ریشه و تنبل و بی خیال خواندن ما از سوی آنان منجر می شود حالا تبدیل به دعواهای میان نسلی شده. جایی که خود ما جوانترها هم به جان هم میفتیم و با علاقه وصف ناپذیری از نوستالژی های دوران کودکی مان سخن می گوییم و خاطراتی را بیان می کنیم که مثلا دوستان 4-5 سال کوچکتر از ما فاقد آن هستند و به این ترتیب تمام سعی خود را برای خلق یک دعوای تمام عیار دیگر به کار می بندیم.

این علایق بیمارگونه ما به دعواهای نسلی و بین نسلی و جنسیتی را بگیرید و به جستجو ادامه دهید تا برسید به دعوای شهری و روستایی و حتی تهرانی و شهرستانی و حتی بالاشهری و پایین شهری و ....

قصد تحلیل ندارم اما کافیست به این اتفاق ها جور دیگری نگاه کنیم. به رفتارهای خودمان و به کارهایی که برخی مواقع از ما سر می زند دقیق تر و ریزبینانه تر توجه کنیم تا شاید لااقل کمی از آسیبهایی که این رفتارها برای ما دارند دورتر باشیم. همین خودآگاهی بزرگترین گامی است که می شود برای اصلاح خود و محیطی که در آن زندگی می کنیم برداریم.

نویسنده محمد خیرآبادی | یکشنبه نهم بهمن 1390 | + | موضوع: گاه نوشته |

جدایی نادر و سیمین 

نکاتی که وقتی یک نفر (فرهادی) با ندانم کاری خویش (ساخت فیلم جدایی ...) آب به آسیاب اجانب ریخت (برنده شدن در گلدن گلوب) در ذهن یک غرب زده خود فروخته جرقه میخورد

 

 

نکته اول: حتی از شیطان (اگر هنوز قایل بهاین باشیمکه پلیدترین شخصیتی است که میتوان اسم برد؟!) هم میتوان نکته مثبت پیدا کرد و از آن استفاده کرد.

 

نکته دوم: کلاوهمیشه گفته ام که جشنواره ها و جوایز سینمایی با تقریب نزدیک به صد درصد دلیلی برای خوب یا بد بودن فیلمی نیستند، فیلم باید در یک تجربه شخصی کشف شود. اما هیچ وقت نمیتوان از تاثیر این گونه فستیوالها درشناخت فیلم، فیلمساز و سینما چشم پوشید و چه کسی است که دلش نخواهد در میان هزاران فیلمی که سالانه تولید میشوند و طبیعتا نمیتوان همه شان را تنهایی کشف کرد، گلچینی را معرفی کنند ( البته با نکیه بر این اصل که جنس خوب هیچ وقت یا اکثرا روی زمین نمیماند).

 

نکته مرتبط با نکته اول: آنها میگویند آمریکا سرزمین فرصتهاست (و از واضح هم واضح تر است که حکما دروغ میگویند) و در یکی از مهمترین مراسم اهدای جوایز سینمایی شان به یک خانم سیاه پوست که در معیارهای زیبایی ظاهری نمیگنجد و آقای کوتاه قدی که هیچ ارتباطی با سوپر استارهای سینمایی ندارند جایزه میدهند (این گزاره درست است)، در سوی دیگر داستان و در این مملکت هرکس که کمی سرش به تنش بیارزد آنچنان بلایی در پیچ و خم کاغذبازیها بر سرش می آوریم که یا سر به بیابانهای غربت میگذارد و وقتی به خودش می آید که از طریق کیهان و رجانیوز میفهمد که تابحال عامل استکبار بوده و خودش خبر نداشته است، یا اینکه طوری نیشش کشیده میشود که یک عمر گوشه فلان بایگانی مهر میزند و ذره ذره میپوسد(البته هستند هوشمندانی که به تاسی از آموزه های مقدس دکتر فاوست سالها با عزت می زیند). حالا من غرب زده ی کورشده از زرق و برق ینگه دنیا و نبیننده ی اینهمه انفجار علمی و عملی، با خودم میگویم : اونجا واقعا سرزمین فرصتهاست.

 

سوال اول: اگر فیلم بانوی نیل استاد سلحشور جایزه خارج از بخش مسابقه جشنواره فیلم جزایر سنت کیس را میکرفت آیا چه عکس العملی از مسئولان میدیدیم؟

 

سوال دوم: اگر اضغر فرهادی دستمال چپی روی دوشش می انداخت و با سنگ صورت اسپیلبرگ یهودی را متلاشی میکرد چه عکس العملی میدیدیم؟

 

سوال بیخود: تا کی قرار است با نفهمی، ندانم کاری، بی عقلی، بی شعوری، کوته فکری و هزار "بی" دیگر تیشه به ریشه این انقلاب و ملت و دین و همه چیزهایی که روزی برایمان مقدس بودند، زده شود؟!

 

 

نویسنده سیاوش پاکدامن | سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 | + | موضوع: سینما |

ای آزادی آیا با زنجیر می آیی؟  

آزادی سرودی و شاید مرثیه ای است که یک روز آن را همچون آیه ای مقدس می خوانند و روزی دیگر به مانند یک فحش سیاسی . یک روز آزادی خواهی می شود یگانه تلاش ارزشمند انسان در همه اعصار و روز دیگر آن تلاش می شود جرم هزاران انسان!

آیا آزادی مترادف لا ابالی گری و بی بند و باری است؟ آیا آزادی فقط به معنای لذت جویی  انسان مدرن است حتی به قیمت توهین و آزار دیگران؟ آیا آزادی خواهی دم دست ترین راه زندگی برای آسوده طلبان است؟ آیا آزادی از بین بردن دین و قانون و عدالت برای به دست آوردن «هیچ» است؟

آلبر کامو در جایی از کتاب یادداشتهایش در پاسخ یکی از منتقدانش می نویسد : « نه شما و نه هیچ کس دیگر حق ندارد دست به این داوری بزند که اثری به سود یا به زیان ملتی در این زمان یا هرزمان دیگر خواهد بود»

جان مایه آزادی خواهی این آرمان بزرگ انسان در همه اعصار  در همین پاسخ کوتاه و شاید احساسی آلبر کامو نهفته است. هیچ کس و با تاکبد باید گفت هیچ کس حق ندارد در مورد اندیشه ، بیان و عمل دیگران قضاوت و یا عملی انجام دهد که آزادی ذاتی او را در انتخاب اندیشه ، گفتار و رفتارش سلب نماید. اگر دقیقتر و آزادانه بیندیشیم آزادی نه لا ابالی گری است ، نه آنارشیسم است و نه لزوماً مترادف الحاد. آزادی آرمانی است همزاد انسان . انسانی که آزاد آفریده شده حتی در انتخاب کج راهه ها و حتی در خوردن میوه های ممنوعه!

امروز سئوال اصلی این نیست که آزادی چیست؟ سئوال این است که آخر این چه نسخه ای است که این روزها برای نه درمان که کشتن انسان محتاج آزادی و جدا افتاده از اصلش می پیچند؟

* عنوان مطلب برگرفته از تصنیف «شادی آزادی» با شعری از هوشنگ ابتهاج و صدای محمد رضا شجریان

نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه بیست و ششم دی 1390 | + | موضوع: گاه نوشته |

تجربه 

داشتم شماره جدید (شماره 7) مجله تجربه را تورق می کردم که طیف وسیع نامهای برجسته اهالی فرهنگ و هنر توجهم را جلب کرد. دیدم که چقدر آدمهای قابل اعتنا و بزرگی آمده اند و رفته اند و می آیند و خواهند رفت و باز خواهند آمد و . . . نامهای برجسته فرهنگی و هنری اگر بزرگ هم نباشند لااقل قابل اعتنا هستند. از کنار نام خیلی از آنها به سادگی نمی شود گذشت. از احمد شاملو و هوشنگ گلشیری ومرتضی ممیز و احمد محمود و اسماعیل فصیح و آنتون چخوف و آندره تارکوفسکی و نجیب محفوظ گرفته تا بهرام بیضایی و ابراهیم گلستان و رضا براهنی و حسین علیزاده و محمد رضا شجریان و سیمین دانشور و محمود دولت آبادی و پرویز تناولی و ... البته برای همه ما روزی فرا می رسد که بدون درک بسیاری از آثار بزرگ ادبی و هنری از دنیا می رویم و حسرت کتابهای نخوانده و فیلمهای ندیده و موسیقی های نشنیده و . . . بر دل ما خواهد ماند و این ماییم که به قول نامجو «نخواهیم ماند و نمانیم خواه».

از این حسرت تکراری که بگذریم شماره جدید مجله تجربه را از دست ندهید. خصوصا پرونده هایی که برای حسین علیزاده ، بهرام بیضایی و آنتون چخوف کار شده و همچنین پرونده ویژه رمان ایرانی. مجله هایی از این دست همیشه نقش روزنه ای برای نفس کشیدن را باز می کنند. برای همه ما خوب است که احساس کنیم بزرگانی از این دیار هنوز دیوار به دیوار ما نفس می کشند و کار می کنند و می نویسند و می سازند و می نوازند و . . . به این امید نیاز داریم.

 

* عکس مربوط به شماره قبل مجله تجربه است.

نویسنده محمد خیرآبادی | سه شنبه سیزدهم دی 1390 | + | موضوع: معرفی |

گاسلینگ 

حالا این جناب رایان گاسلینگ با درایو(Drive) و نیمه ماه  مارس (Ides of march) دارد به شمایل مورد علاقه ما در میان بازیگران جوان هولی وود مبدل میشود.... چهره اش در سکوت گیرایی خاصی دارد، نوعی بی تفاوتی گرم! 

جالب اینکه تا قبل از این دو فیلم کلا این برادر ارزنده از چشمان ما دور مانده بود یا شاید آن شمایل مورد نظر مون رو پیدا نکرده بود.

ببینید چطور به اسطوره خدشه دار شده اش نگاه میکند؟

نویسنده سیاوش پاکدامن | یکشنبه یازدهم دی 1390 | + | موضوع: سینما |

لبخند زندگی 

دیکونی! باز کرده ای ، بازار کساد است... بعضی مواقع سه چهار ساعتی میگذرد و کسی حالت را هم نمیپرسد البته به غیر از همسایه ای که او هم از سوت و کوری بازار به تو فرار میکند- بازار ارز و طلا و سکه و پنبه و کشک و پشم و همه چیز در هم و برهم است، قیمت ها یک روزه بیست سی درصد بالا میرود و تو هر روز زورت کمتر میشود، دوست عزیزت بعد از پنج شش ماه چشم انتظاری اسکولار شیپش (Borsie ba hazine dolat fakhime ostoralia) هیچی میشود ، بهت جواز کسب نمیدهند و برای ثبت شرکت چشمت را از حلقت بیرون میکشند و ما همچنان پیروزمندانه تحریم ها را دور میزنیم (هزینه های دور زدن را فقط سوال نکنید! ) ........


شب یلداست و وقت زیاد داری و بیکار چشم به در سکوریت فروشگاه نشسته ای و تصمیم میگیری DVD های فیلمهایت را مرتب کنی و لیستشان را بنویسی و ناگهان زندگی دوباره به تو لبخند میزند، نام فیلمها را تایپ  میکنی و هر لحظه در خاطرات خوش تماشای آنها غوطه ور میشوی، بیل را بکش 2 را دوباره روی هارد رایانه ات کپی میکنی، نه اینکه حتما ببینی اش، همینکه هر از گاهی نامش را ببینی و حالش را بببری . بله معجزه سینما حقیقت دارد  تو تقریبا بعد از یک سال دست به قلم! میشوی و میخواهی اشعه های این اعجاز را با دنیا تقسیم کنی

پس با هم بخوانیم: 

آواز در باران، Little miss sunshine، کافه ستاره، سلام عشق (هندیش البته)، به چه زندگی شگفت انگیزی، 12 مرد خشمگین، Clerks ، هملت (کوزینتسف) و .... اصلا بگذارید بعدا فایل اکسلش را آپلود کنم

نویسنده سیاوش پاکدامن | چهارشنبه سی ام آذر 1390 | + | موضوع: گاه نوشته |

وسط گود چه خبر؟ 

آدم بعضی وقتا نمیدونه چیکار کنه با این همه اتفاق مهم تو دنیا! انقلابها و شورش های مردم علیه حکومتهاشون یه طرف ، قیمت سکه و حقوق آخر برج و اختلاسهای میلیاردی یه طرف دیگه! مرگ جرج فورمن و سوکراتس یه طرف ، بازیهای والیبال قهرمانی جهان و فوتبالهای اروپا و آسیا یه طرف دیگه. زوال کلنل و آتش کیارستمی یه طرف ، یه حبه قند و نامه هایی به تب یه طرف دیگه. خیلی سخته که آدم بتونه روی یک بعد از شخصیتش متمرکز بشه! همه ما در عین اینکه در زمینه تخصصی خودمون مشغول کاریم نمی تونیم از سیاست غافل باشیم. نمی تونیم اقتصاد رو که بعد مهمی از ابعاد زندگیمونه در نظر نگیریم. نمیتونیم تفریحات و لذتهامون رو بندازیم کنار، حتی اگه وقتی برای تفریح نداشته باشیم مثلا شاید پخش مستقیم فوتبال رونببینیم اما لااقل خبرهاشو پیگیری می کنیم. نمیتونیم اعتقاداتمون رو یک شبه فراموش کنیم. نمیتونیم گذشته و خاطراتمون رو به راحتی از دست بدیم و ...

این روزها که مثل همه روزهای دیگه اتفاقات مهمی تو دنیا در حال رخ دادنه یه لحظه آدم سرشو بلند میکنه و میبینه که خیلی از آدمها سرشون به کار خودشونه یکی کنج مغازه اش یکی گوشه کتابخونه اش یکی رو نیمکت پارک یکی وسط زمین فوتبال یکی سر کلاس درس . . . خوش به حال بعضی ها که بیرون اینجور گودها سرشون به کار خودشونه!

 

نویسنده محمد خیرآبادی | پنجشنبه هفدهم آذر 1390 | + | موضوع: گاه نوشته |

به بهانه انتشار کتاب آتش 

نقادی  آتش کیارستمی

این روزها انتشار کتاب جدید عباس کیارستمی فیلمساز شهیر ایرانی ، با نام «آتش» که گزیده ای است از غزلیات مولوی ، بهانه ای شده برای منتقدان که پیرامون آن به بحث بپردازند. از موافقان تا مخالفان صف کشیده اند تا نظر خود را به صندوق آرا بیندازند.

با نقل قول از یکی از نقدهای پیرامون این کتاب که در یک از مجلات داخلی هم به چاپ رسیده آغاز می کنم.

«از روزی که دستان کیارستمی عزیز به نخل جشنواره کن رسید برای جامعه فرهنگی ایران او دیگر یکی از کارگردانان ما نبود بله تبدیل به چهره ای گشت که حکم ویترین فرهنگ ما را داشته ودارد و طبیعی است ستایش او و حفظ احترام این نام بزرگ برای بسیاری امری حیاتی شده باشد. تا اینجای قصه کسی به این فرش قرمز پهن کردن و کف زدن های بی وقفه اعتراضی نداشته و نخواهد داشت. اما بلا روزی نازل شد که خود استاد همانند بسیاری از بزرگان فرهنگ ما دچار توهم چند وجهی شدن شد. اینکه در مورد هر مساله ای از موسیقی تا ادبیات اگر حرف بزند باید دیگران همچون مریدان بایزید از خود به در شده و گریبان بدرند.»

بدون قضاوت در این مورد ، در ادامه به برخی از صحبتهای عباس کیارستمی در آخرین مصاحبه اش و همچنین در جلسه رونمایی کتاب که با حضور برخی از بزرگان ادبیات نظیر بهاءالدین خرمشاهی، سیمین بهبهانی، محمد علی سپانلو ، محمود دولت آبادی و . . . برگزار شد اشاره می کنم.

«هیچ کدام از این کتابها به قصد دخول در ادبیات نبوده است. پیش از کار فیلمسازی من به ادبیات و شعر علاقه مند بودم. مجموعه کارهایی که انجام داده ام دخالت  در کارهای شما نبوده و علاقه ی شخصی من بوده است.» {در جلسه رونمایی کتاب آتش}

هدف اصلی من در همه این سه کتاب حافظ و سعدی و مولوی ابتدا سهل کردن راحت خواندن و دریافت راحت شعر و درک مفهوم آن است. قصد نوآوری و غیر متعارف بودن و سرک کشیدن در حوزه ادبیات و چاپ کتاب نبوده. اولین نکته و مهم ترین نکته این بود که برای خودم و هرکس دیگر که حوصله یا امکان خواندن اشعار شعرای کهن ایران را ندارد امکانی فراهم کنم که مفاهیم عالی و عمیق شعرها را بفهمد و لذت ببرد. اولین مصرف کننده این کتاب ها خود من هستم. {در مصاحبه با امید روحانی(منتقد)}

این (کتاب گزیده غزلیات شمس ) جزئی است نمایشگر کل. بدون شک این جزء من از شمس کامل نیست. در طول 2-3 سال اخیر این اتفاق بارها پیش آمده که کسی در جایی یقه ام را بگیرد که آقا چرا این مصراع  در کتاب شما نیست و مصراع را خوانده است و گاهی هم راستش آنقدر آن مصراع یا بیت درخشان است که مرا به فکر واداشته است که چرا نیست . به سادگی ندیده ام. ادعای بزرگی است که بگویم من بهترین ها را درآورده ام. حتما مصراع هایی هست که از چشم دور می ماند. {در مصاحبه با امید روحانی(منتقد)}

نمی خواهم اینجا  آثار کیارستمی در حوزه ادبیات را بررسی کنم و بگویم کجای کار او خوب بوده یا بد بوده یا چرا در ادبیات دخالت کرده یا چرا نگاه به هنر اینقدر بسته شده و ... در مورد ویژگی های شخصیتی کیارستمی هم نمی خواهم نظر دهم که بیشتر معتقدم به «چه می گوید» تا «چه کسی می گوید» حتی ناگفته از صحبتهای کیارستمی پیداست که او با تمام ویژگیها لااقل به دنبال آن نبوده که مریدانش گریبان بدرند!! تنها می خواهم بگویم یادمان باشد بی انصافی در نقد و انتقاد فقط و فقط گریبان نقد شونده را نمی گیرد و در تمرین دموکراسی اگر انصاف و اخلاق فراموش شود این راه که می رویم به ترکستان است.همین.

نویسنده محمد خیرآبادی | پنجشنبه دهم آذر 1390 | + | موضوع: گاه نوشته |

شریعتی در اس ام اس چه می کند؟ 

چند روز پیش اس ام اسی به دستم رسید:

« هیچ وقت نه کسی رو ببخش نه بدیهاش رو فراموش کن. بذار سر فرصت دهنشو سرویس کن» {دکتر علی شریعتی با اعصاب داغون}

خواندن این جمله گرچه در ابتدا لبخندی بر لبم نشاند اما به سرعت جایش را به کنجکاوی برای یافتن چرایی خلق آن داد. بدون شک طنز عبارت بیشتر مرتبط با قسمتی است که گوینده ی جمله معرفی می شود و به نحوی جمله به دکتر شریعتی نسبت داده می شود البته در مقام شوخی! و شنونده  هم خوب می داند که سازنده عبارت بیشتر به لبخند شنونده فکر می کرده تا چیز دیگری. در نگاه اول به نظر می آید نام بردن از شریعتی در اینجا و در موارد مشابه تنها دست آویزی است برای آنکه در پناه نام شریعتی جمله تاثیر گذارتر و دهان پر کن تری بسازد. اما با کنکاش بیشتر می توان دریافت جملاتی که به نوعی تحلیلی ، انتقادی و یا در برخی موارد حاوی بازیهای زبانی معناداری هستند در میان جملاتی که به دکتر شریعتی منتسب می کنند بیشتر است و به نظر می رسد در ساخت چنین جملاتی به غیر از شهرت شریعتی به سنخیت آنها با جملات به جا مانده از او نیز دقت شده است. تحلیل سوسن شریعتی در این موضوع در روزنامه شرق روز چهارشنبه دوم آذرماه به مناسبت سالروز تولد دکتر علی شریعتی برایم جالب بود. او در یادداشت خود تحت عنوان «شریعتی در دنیای مجازی» اشاره می کند به این موضوع که این روزها در اس ام اس ها ، وبلاگها و صفحات فیس بوک جملاتی بی هیچ نشانی و آدرسی از دکتر شریعتی نقل می شود و بیشتر آنها ساخته ذهن خود افراد است اما بنا به دلایل مختلف گوینده تصمیم گرفته آن را به دکتر شریعتی نسبت دهد. سوسن شریعتی با بیان نوع شباهت این جملات به جملات به جا مانده از دکتر شریعتی می نویسد : « این جملات تنها شباهت به یک حال و هوا دارند، به نوعی نثر ، نوعی نگاه ، نوعی موقعیت . هرکس هر چه دل تنگش می خواهد می گوید و به او نسبت می دهد و این دلتنگی ها غالبا از جنس عشق است و دین و سیاست و عبور از خط ممنوع و . . . » در ادامه سوسن شریعتی به نکته مهمی اشاره می کند که در واقع سئوال اصلی همین است : «چه کیفیتی در نگاه و نوع زندگی و شخصیت این متفکر وجود دارد که باعث می شود بنویسند و به گردن او بیندازند؟» (حتی نوشته هایی که شاید زیباتر از آثار دکتر شریعتی هم باشد) گرچه سوسن شریعتی در این یادداشت پاسخی به این سئوال نمی دهد اما راهی را می گشاید برای پیگیری موضات مهم در زمینه علوم اجتماعی از قبیل اینکه چرا شایعه از اصل واقعه قدرتمند تر عمل می کند.؟

نویسنده محمد خیرآبادی | پنجشنبه سوم آذر 1390 | + | موضوع: گاه نوشته |

بهترین هدیه امسال کتابی از کامو 

هنوز بیشتر از ده روز به تولدم مونده که من بهترین هدیه تولد امسالم رو دریافت کردم. از همسر عزیزم که با تیزهوشی و ریزبینی خاصی اشتیاق این روزهای من رو به خوندن این کتاب کشف کرد و بعد از یک سری کش و قوس سریال مانند که شرحش طولانیه بالاخره اونو برام خرید و منو حسابی خوشحال کرد. بهر حال بماند اینکه من چقدر این کتاب رو دوست داشتم و دارم. حدود هشت سال پیش که خوندمش واقعا روم تاثیر گذاشته بود. فکرکنم بلافاصله بعد از رمان "بیگانه" خوندمش و آشنایی با آلبرکامو از طریق این کتاب لذت رمان بیگانه رو بیشتر هم کرد.  کتاب "یادداشتها"ی آلبر کامو رو سالها پیش خشایار دیهیمی ترجمه و جلد اولش رو منتشر کرده بود و من سال 81-82 از کتابخانه دانشگاه امانت گرفته و خونده بودم و توی این سالها همش دنبال این بودم که پیداش کنم و بخرمش اما اصلا تجدید چاپ نشده بود تا اینکه فهمیدم چند ماه پیش بالاخره تجدید چاپ شد ، اونم در چهار جلد.  

این کتاب روی سبک یادداشتهای شخصی من (البته یه زمانی کاملا اسمش یادداشتهای روزانه بود) که از سال 77 تا حالا دارم می نویسم تاثیر گذاشت و سبکم رو از گزارش نویسی صرف و طولانی  به یادداشت کوتاه گزارشی-تحلیلی تغییر داد. در جایی از کتاب ، کامو می نویسه : «احساساتی که داریم تغییرمان نمی دهدبلکه اندیشه تغییر را به ما القا می کند پس عشق وجود ما را از خودخواهی پاک نمی کند بلکه ما را ازآن آگاه می کند و اندیشه سرزمین دوردستی را به ذهن می آورد که در آن خودخواهی جایی نخواهد داشت» همیشه این فلسفیدن های کامو رو دوست داشتم حتی توی رمانهاش که ردپای این جور تحلیلها کم نیست.هرچند کتاب یادداشتهای کامو کمی گرونه (البته کتاب که واقعا قیمت نداره) اما در مقابلش لذت هم داره و می ارزه.

نویسنده محمد خیرآبادی | شنبه چهاردهم آبان 1390 | + | موضوع: گاه نوشته |