جایی میان همیشه و گاه
گشتی در فرهنگ و هنر
|
|
خداحافظ به یاد خسرو شکیبایی خالق لحظه هایی پر از راز و رمز و عشق !
تضاد نفع شخصی و نفع دیگران
" دو قطبی شدن "
تصویر - تازه از ایستگاه مترو آمده ای بالا که می بینی گدایی دوره گرد روی پله ها نشسته و به چشمانت خیره شده و در حال تشریح اوضاع نابسامان خود و بدبختی هایش است. در یک لحظه نگاهت را بر می گردانی و باز پشیمان می شوی از کاری که کرده ای. نمی دانی چه کار کنی. گولش را نخوری و به راه خود ادامه دهی یا بروی جلو و پولی بدهی و خلاص ؟ نمی دانی کدام حرف درست است. حرف متکدی که از سر عجز و ناتوانی به نالیدن شبیه است یا حرف آنها که می گویند « اینها دست و پا دارند بروند کار کنند مثل همه مردم. به این مفت خورها کمک کردن حرام است» تحلیل - آنچه به ندرت در زندگی اجتماعی انسان رخ می دهد همسویی نفع اشخاص با نفع جمع است. اینکه همواره در کنار هر کاخی کوخی قرار دارد مصداق این عدم همسویی است. و یا هنگامی که از محدوده آزادی انسان سخن می گویند و آن را تا جایی که به آزادی دیگران آسیب نرساند مجاز می شمارند ، نشان دهنده همین نقاط تلاقی نفع اشخاص با یکدیگر است. اینکه این عدم همسویی از ذات زیاده طلب انسان ناشی می شود یا از خصوصیت محیط اجتماعی زندگی انسان ، بحثی مجزاست اما آنچه واضح و ملموس است وجود چنین تضادی در درون انسان است. انسانی که در وضعیت خودخواهی- دیگر خواهی میان انتخاب نفع خود و نفع دیگران سرگردان است. گاه انسان در موقعیتی قرار می گیرد که انجام دادن کاری یا گفتن حرفی یا نشان دادن عکس العملی نفع شخصی او را به همراه دارد (که لزوما منظور از نفع ، سود مالی یا کسب قدرت و ثروت نیست. می تواند یک احساس خوب ، یک نفع روانی ، تامین زیاده خواهی های روانی مثل شهرت یا حتی رهایی از یک مخمصه و درگیری ذهنی باشد) اما ممکن است این کار یا حرف منافع دیگران را تهدید کند. دیگران ممکن است از آن لطمه ببینند یا به هر نحوی مطلوب دیگران نباشد. در این وضعیت انسان باید میان خود و دیگران یکی را بر گزیند. باید پاسخ دهد که خود را ترجیح می دهد یا دیگری را؟ قطبهای متضاد در درون انسان هر کدام پاسخی می دهند. از یک سو انسان به موفقیت و نفع خود می اندیشد و از سوی دیگر نیروی خیر خواهی برای دیگران و ایثار در او وجود دارد. از یک سو نمی خواهد به میل دیگران رفتار کند (نوعی تمایل به استقلال و خودمحوری) و از سوی دیگر نمی تواند دیگران را نادیده بگیرد. در تصویر بالا هر چند موضوع مالی اهمیتی ندارد اما انسان فقط پول خود را وسط نمی گذارد بلکه از روح و روان و شخصیت و اندیشه خود مایه می گذارد و اینهاست که تصمیم گیری را دشوار می سازد. می توانی کمک کنی و به 100 یا 200 تومانی که از دست داده ای ذره ای هم نیندیشی اما در آن لحظه است که نمی دانی آیا با این کار داری به شعور خود توهین می کنی یا نه؟ یا می توانی راهت را کج کنی و ککت هم نگزد اما چگونه می توان عذاب ذهنی بعد از آن را نادیده گرفت و چشم را به روی سرزنشهای درونی بست؟ نتیجه گیری؟ هرگز! - تصمیم گیری در لحظه اتفاق می افتد و قضاوت در مورد آن به هیچ وجه عاری از بی انصافی نیست. در هر صورت انسان در لحظه ای که در وضعیت تضاد قرار می گیرد یکی را انتخاب و دیگری را قربانی می کند. یا از نفع خود می گذرد و یا نفع دیگری را زیر پا می گذارد و در هر دو آنچه وجود دارد این تضاد درونی است که همچنان نمی توان نسبت به آن موضع یقینی اتخاذ کرد. این قطبهای متضاد درون انسانند که تا مدتها انتخابهای ما را محاکمه می کنند. بازگشت به خویشتن نامه ای به تاریخ 26/12/86
بازگشت به خویشتن
این غیبت طولانی را چگونه می توانیم توجیه کنیم ؟ به حساب تنبلی و بی قیدی و بی تعهدی و ... هم می شود گذاشت ، خیلی راحت! نیاز به تحلیل و موشکافی و تلاش برای قضاوت درست هم نیست. اما . . . شاید من بتوانم بگویم که حسش نبوده و ننوشتم اما تو بهتر از هر کسی می دانی که من بدون نوشتن امکان ندارم! پس نوشته ام ، زیاد هم نوشته ام ، اما نه آنگونه وبلاگی و مورد پسند دیگران...! به یاد داری که چقدر در مورد این«دیگران» حرف زدیم؟ اینها که اسمشان مخاطب است و برای آنهاست که می نویسیم و گر نه دفتر یادداشتهای شخصی برای ما کافی بود. اینطور نیست؟ حالا چه شده که ما یا لااقل من (از طرف خودم حرف زده باشم صحیح تر است) نتوانسته ام در این دوران غیبت چیزی به درد بخور برای مخاطبان وبلاگمان بنویسم؟ می خواهی بگویی سخت گیری از خودمان است؟ می خواهی بگویی هر چه دوست داریم باید بنویسیم نه هر چی که دیگران دوست دارند؟ پس با این تضاد چه کار کنیم ؟ بالاخره ما مهمیم یا مخاطبان؟ نمی خواهم به کور تر شدن این گره دامن بزنم. می خواهم بگویم که تضاد بزرگی است و لازم نیست ما حلش کنیم. بزرگتر از ما هم نتوانسته اند. این تضادی است که وجود دارد و ما فقط تلاش می کنیم که هم برای خود بنویسیم (یعنی آن چیزی را بنویسیم که حرف خودمان است) و هم یادمان باشد که داریم برای مخاطبی می نویسیم که دوست داریم نوشته ما را بخواند. اگر یادت باشد از اول هم عهد کردیم که سنگ بزرگی نشانه نگیریم که نتوانیم بزنیم. گفتیم که دغدغه تغییر دنیا را نداشته باشیم. گفتیم که می خواهیم سهم کوچک خودمان را داشته باشیم. من هم بعید می دانم که تو( با شناختی که از تو دارم) در تمام فیلمهایی که در این مدت دیده ای چیزی برای گفتن و نوشتن نیافته باشی. اما چرا در گوشی؟ چرا بقیه نشنوند و نخوانند؟ این را دارم به خودم هم می گویم. یعنی من در حجم اتفاقات فرهنگی دور و برم و این همه کتابها و مجلات که تورق می کنم چیزی حتی برای معرفی نیافته ام؟ آن تحلیلهای فرهنگی و نقد کتاب و فیلم و . . . که بیشتر از نصف مکالمات ما را تشکیل می دهد کجا می رود؟ واقعا به این فکر کردی سیاوش؟ دوست من اینها فقط یک درد دل است با تو مثل همه درد دلهای ما ! که فقط این بار دوستانمان هم می خوانند. می خواهم بگویم: سیاوش! ما که دیگر نباید اسیر عقاید پوسیده روشنفکران برج عاج نشین شویم! ما که نباید در این روند تنها شدن و دور شدن آدمها کاتالیزور باشیم! ما که نباید یادمان برود که می خواستیم و می خواهیم که خودمان باشیم.(معتقدم که هر کس اگر در این دنیا خودش باشد آنطور که می خواهد و اعتقاد دارد دنیا خیلی بهتر از این بود که هست) بیا خودمان باشیم. حرف خودمان را بزنیم. با دوستانمان.با آنهایی که می خواهند حرفهای دور از ریا و دروغ بشنوند. آنهایی که برای سنگهای کوچک اما اصیل بیشتر ارزش قائلند تا کوههایی که سنگهایی از جای دیگر شسته شده و در آنها رسوب کرده. بهاریه هم بهاریه های قدیم!
آب پاکی تو رو به خدا نگید چرا شب عیدی ورداشتی در مورد مرگ و خودکشی نوشتی ؟ چون موضوع مرگ نیست موضوع زندگیه . تازه خسته شدیم از بس از گل و بلبل نوشتیم و خوندیم . یه چیزهایی هست که هست و نمی تونیم بگیم که نیست و اگر بخوایم لاپوشونی کنیم می شه همین که می بینیم. ملت همه تو شهر از این ور می پرن اونور از اونور می پرن اینور و یقه هر کدومم که بگیری و بپرسی به چه امیدی ؟ هاج و واج نگات می کنه انگار اولین باره به این سئوال برخورد کردن! مثلا همین شب عیدی معلوم نیست چرا همه تو بازار می لولند تو هم ؟ دنبال چی می گردن؟ چون همه می خرن پس ما هم بخریم! اگر شمام بخواید این یادداشت رو به تاثیر خیام و هدایت و کامو ربط بدید مجبورم کلی توضیح بدم و ثابت کنم که : «والا بلا هر کی خیام و هدایت و کامو بخونه خودکشی نمی کنه!» اما حسابی کار سختیه و الان که نمی شه من توضیح بدم «چه جوری می شه از دل مرگ اندیشی خیام و هدایت و کامو زندگی بیرون آورد؟». نهایتش اینه که من یه یادداشت امیدوار کننده بنویسم و بگم ببینید من با اینکه خیام و هدایت خوندم اما هنوز برای زندگی تلاش می کنم! اما شما بگید خداوکیلی این درسته؟ آیا رابطه مستقیم خطی از تلاش به سمت امید وجود داره؟ آیا همه اینها که دارن تو این جامعه جون می کنن امیدوارن؟ یا نه دقیقا برعکسه: هر کی که امید داره تلاش می کنه نه اینکه هر کی تلاش می کنه امیدواره. سالها همین طور پشت سر هم می گذرند و نوروزها می آیند و ما همینطور در تلاشیم در حالیکه اگه بپرسن به چه امیدی خداییش خیلی از ماها می گیم همه دارن میرن ما هم میریم. بی هدف سرمان را گذاشته ایم پایین و عین بچه های خوب زندگیمون رو می کنیم. خدا هم داره شاکی می شه از بس از اراده و اختیار و قدرت عصیانمون استفاده نکرده ایم، از بس تبلیغ هر چه پیش آید خوش آید کرده ایم. از بس یکنواخت شده ایم. از بس قضا قدری شدیم. از بس نسبت به سرنوشتمون بی تفاوتیم. اصلا معلوم نیست ما داریم چیکار می کنیم. یکیمون هم پا نمی شه بگه آقا مثلا اگه من دلم نخواد کنکور قبول شم و برم دانشگاه کی رو باید ببینم.؟ اگه من نخوام از راهی که همه میرن برم چیکار باید بکنم.؟ من اگه بخوام خودم باشم نه همرنگ جماعت مشکلیه؟ نوروزهای تکراریه ما ، آدم رو یاد این وضعیت پیچیده میندازه که تا کی میخوایم سر به زیر باشیم تا قضا و قدر دست به دست هم بدن و خودشون ما رو ببرن از این نوروز تا نوروز بعد؟ هدایت به این توصیه کامو گوش کرد که می گفت : «یا باید چنان زندگی کرد که گویی امیدواریم یا باید خودکشی کرد.رنج بردن حقی ایجاد نمی کند.» . ننه من غریبم های ما نه به درد اینجامون می خوره نه به درد اونجا. غر زدن های ما ( البته کار و وظیفه رسانه ها جداست که باید غر بزنند) به درد سیاه نمایی اگزیستانسیالیستی هم نمی خوره و کسیکه همه چی رو سیاه می بینه و روزنه های امید رو به روی خودش بسته هیچ حقی نداره که رنج کشیدنهای خودشو بکوبه تو سر دیگرون. امید زاییده ایمانه. اگه کسی تونست این ایمان و امید رو پیدا کنه بسم ا... بقیه چیزها رو هم پیدا می کنه و گرنه کسیکه داره همینطور یه تلاشی می کنه که وسط این قافله تلاش کنندگان عقب نمونه و مدام غر هم بزنه که همه چیز سیاهه و افتضاح و بدبختی و ... ، از همین الان تکلیفش مشخصه. آخر از این رنجی که واسه برطرف کردنش هیچ کاری هم نکرده از پا در میاد. من اول باید دلیل زندگی رو پیدا کنم تا هر رنجی رو بتونم تحمل کنم و اصلا بدونم به چه قیمتی دارم سختی می کشم. و گرنه زنده بودن که کاری نداره. همه دارن میرن این راه رو دیگه. مجبور می شن برن مدرسه ، مجبور می شن برن دانشگاه ، مجبور می شن کار کنن یه لقمه نون در بیارن که زنده بمونن ، مجبورن ازدواج کنن ، مجبورن بچه تربیت کنن ، مجبورن همین چرخه رو برای بچه هاشونم اجرا کنن آخر سر هم بالاجبار میمیرن. آخه پس این اختیار کجا به درد می خوره ، ما کجا باید از این چرخه اجباری بیایم بیرون . جز اینه که ما باید دلیلی پیدا کنیم واسه اینها؟ جز اینه که ما باید بدونیم هدفمون از درس و کار و ازدواج و . . . زندگی چیه؟ جز اینه که باید بدونبم به چه امیدی داریم تلاش می کنیم؟ آقا من می خوام این شب عیدی آب پاکی بریزم رو دستامون و بگم : پاشید بگردیم این ایمانه و امیده رو پیدا کنیم وگرنه ول معطلیم ها! حالا به سکوت گوش میکنیم!
حالا به سکوت گوش میکنیم!
* صبح، دکه روزنامه فروشی: به به، ماهنامه گل آقا و بچهها گلآقا هم که آمد. چرا رویش نوشته شماره آخر؟! نمیگن مردم به اشتباه بیافتن؟! * ظهر، روی فرش ولو شده است: ماهنامه گلآقا پس از هفده سال (196 شماره) و هفتهنامه بچهها...گلآقا در آستانه ده سالگي (385 شماره) انتشار، ديگر منتشر نميشوند. ظاهرا واقعیت دارد و این ماییم که به اشتباه افتادهایم. به همین راحتی انتشار تنها نشریات جدی طنز ! ایران متوقف میشود. چه باید گفت جز تبریک به تمام مسئولان فرهنگی کشور که تلاشهای سترگشان دارد ثمر میدهد. حالا یک قدم به جامعه چند صدایی نزدیک شدهایم. جامعهای شامل صدای من و پژواکش که در دامنه بیدرخت کوه میپیچد. امیدوارم قبل از اینکه باران، سیلی بنیان کن به را بیندازد، درختها را دوباره بکارند. وقتي سنتوري آزمون تقوا مي گيرد! وقتي سنتوري آزمون تقوا مي گيرد!
1- سنتوري هم تمام شد مثل همه فيلمهاي ديگر. بالشم را برمي دارم و جوري که کسي اشکهاي پايان فيلمم را نبيند از اتاق مي آيم بيرون. کمي توي اتاق خواب وقت تلف مي کنم تا چشمهايم حالت عادي بگيرد و زياد تابلو نباشد. سرم سنگين است قدمهايم هم همينطور. انگار از چيزي شرمنده باشم سرم را انداخته ام پايين. روي راحتي نشسته ام و به تلويزيون خيره شدم بدون آنکه بفهمم چه چيزي نشان مي دهد. چند دقيقه اي مي گذرد. با يادداشتي در دفترچه خاطرات خود را سبک مي کنم و مي روم که بخوابم اما سنتوري همچنان ادامه دارد. نيمه شب نزديک است " سنتوري بذار بخوابم". 2- حميدرضا ابک در صفحه آخر ضميمه پنج شنبه هاي روزنامه اعتماد با يادداشتي به سبک "فلسفيدن با پتک" هايش در کافه شرق به نام "سنگک و سنتوري آزمون هاي اخلاق و تقوا" ، چنان اخلاق و تقواي شعاري ما را به چالش مي کشد که گويا چيزي به فروپاشي خانه تار عنکبوتي امان نمانده است. يعني مقاومت در برابر کنجکاوي و ميلمان براي ديدن سنتوري اينقدر سخت بود که حاضر شديم به اين راحتي شکست سيستم اخلاقي امان را بپذيريم؟ واقعا آيا با اين اوضاع مي شود اميدي به اين سيستم اخلاقي متزلزل داشت؟ چه اراده اي ، چه کنترل نفسي ، چه زهدي ، چه تقوايي ، چه کشکي ، چه پشمي ؟ زور چي مي زنيم؟ به باد رفت هر چه کاشته بوديم با يک تلنگر. به همين سادگي زهوار جامه اي که مي خواستيم براي ديگران هم بدوزيم در رفت. زرشک.
بریم؟
بریم؟ همین که نشستم غرق افکارم شدم. مدتها بود دنبال یه همچین جایی می گشتم که بشینم و سکوت فضا منو بگیره و کمی از منظره لذت ببرم و بیشتر از اون فکر کنم. بدون اینکه چیزی بخونم یا بنویسم. بدون اینکه نگران وقت باشم و یکی هی غر بزنه: بریم دیگه! ماهی ها از رو سر و کول هم بالا پایین بپرند و من یه لحظه افکارم قطع بشه اما دوباره جمع و جورشون کنم و ادامه بدم. بدون اینکه بساط بچینم و میوه پوست کنم و قلیونی چاق کنم و تخمه ای بشکنم و عکسی بگیرم از دار و درخت و واسه این و اون جک تعریف کنم و ... چه میدونم؟ همه این کارهای تکراری یک تفریح بچه مثبتی در دل طبیعت دیگه! چند دفعه ای که رشته افکارم قطع شد فهمیدم که نگام می کنه ، بعضی وقتا نگاش رو می دزده و مثلا خودش رو به دیدن طبیعت علاقه مند نشون می ده. نمی خواستم به این فکر کنم که چرا پایه من شده واسه این تفریحی که هیچکی تو دنیا ازش لذت نمی بره؟ نمی خواستم دنبال جواب این سئوال بگردم که اون از این تفریح در دل طبیعت چی نصیبش می شه که حاضر شده خستگی و یکنواختی و کسل کنندگی این کار رو تحمل کنه. به کار خودم مشغول شدم.نمی دونم چند ساعت شد. گفتم: بریم؟ گفت: بریم. و آمدیم. 4 ماه و 3 هفته و 2 روز "تیر خلاص " نگاهی به فیلم " 4 ماه و 3 هفته و 2 روز " فون تریه و دوستش وینتربرگ احتمالا به این نتیجه رسیدند که دگما 95 گاهی به جای اینکه آنها را از قید و بندها رها کند، خود قید و بندی است که دست آنها را در داستانگویی میبندد که بعد از چند سال عقایدشان را تعدیل کردند. و حالا کریستین مانگیو کارگردان رومانیایی با فیلمش " 4 ماه و 3 هفته و 2 روز " تیر خلاص را به پیکر نحیف و کم رمق دگما میزند و نشان میدهد که زیادهروی در چیزهای خوب هم، میتواند نتایج بدی به همراه داشته باشد. داستان فیلم در یک خط خلاصه میشود، وقایع نگاری لحظه به لحظه از یک سقط جنین. اما تکلیف بیننده مشخص نیست که باید به دنبال چه چیزی بگردد. آیا باید همین یک خط را دنبال کند یا توجهش روی شخصیت اصلی و کنشها و واکنشهای او در مقابل حوادثی که برایش پیش میآید (در حالی که این دوست اوست که دارد جنینش را سقط میکند.) متمرکز کند؟ چرا فیلم در سال 1987اتفاق میافتد؟ آیا اشاره به آن به این دلیل است که امروزه دیگر سقط جنین در رومانی غیر قانونی نیست و این تاریخ فقط بستری برای رخداد داستان است، یا اینکه اشارهای به اوضاع سیاسی و اجتماعی آن روز رومانی دارد؟ اگر دومی درست باشد – که ورایتی با اشاره به رژیم چائوشسکو در آن سالها، کفه را به آن سمت سنگین تر کردهاست – چرا شواهد و نمونههایی از شرایط آن دوران برای بیننده نا آشنا داده نمیشود تا مثلا اهمیت احتمالی همراه داشتن کارت شناسایی، یا صفهای طویل مردم برای نیازهای روزمرهشان برای او معنای متفاوتی ایجاد کنند؟ چرا این دو جوان به این شدت مخفیکاری میکنند؟ آیا این کار فقط دلایل قانونی دارد یا محیط خانوادگی آنها هم این اتفاق را بر نمیتابد؟ فیلم شاید برای یک رومانیایی اشارات زیادی داشته باشد و خاطرات زیادی را برایش زنده کند ولی برای بیننده خارجی، چه ابزاری برای راهنمایی دارد؟ امروزه کارگردانان بسیاری تلاش میکنند که فیلمهایشان هر چه بیشتر به فیلمهای مستند نزدیک شوند. اما فیلمهایی از این دست وقتی موفق هستند که بتوانند قواعد داستانگویی را در عین واقعگرایی رعایت کنند . در حالی که در فیلم "4 ماه و .... " آنقدر در تلاش برای واقعگرایی اغراق شده است که هرگونه ارتباط تماشاگر با اثر بریده میشود و عملا سرنوشت شخصیتهای فیلم برای او بیاهمیت میشود. حرکات تند دوربین و پلان – سکانس های طولانی که هیچ حسی خاصی را القا نمیکنند، همه چیز حتی حرکات هم در نهایت سردی و کسل کنندگی انجام میشوند. مثلا در صحنهای که اوتیلیا برای خلاصی از جنین مرده در کوچه پس کوچههای تاریک میگردد، فیلمبرداری نه تنها کمکی برای القای حس او نمیکند بلکه بازی خوب اناماریا مارینکا را هم خراب میکند. مهم نیست که فیلم فضای سردی را تصویر میکند یا گرم، مهم این است که بدنه فیلم به مثابه ظرف باید گرم باشد تا بتواند با تماشاگر ارتباط برقرار کند. چه بسیار فیلمهایی که فضای سرد و خفقان آوری را به تصویر میکشند یا داستانی تاریک را روایت میکنند – مانند سه گانه انتقام چون ووک پارک – اما حرف خود را بهگونه ای میزنند که مخاطب را تا آخرین لحظه به همراه فیلم پیش میآورد. مهمترین صحنه فیلم – به نظر من – وقتی است که ..... به دوستپسرش میگوید که او هم احتمالا حامله است. اینجا است که یکی از دلایل اصلی تلاشهای او و فداکاریاش را میفهمیم، او خودش ممکن است نفر بعدی باشد. اما این نکته مهم آنقدر دیر رو میشود که دیگر بیننده از قطار فیلم پیاده شده است و دور شدنش را در غروب تماشا میکند. کلاه مردان کوچه
کلاه مردان کوچه باز بی هوا رفتم لب پنجره و نگاهی به کوچه انداختم. باز هم ترسیدم و باز هم به سایه ترسناک مردی که همیشه از کوچه ما می گذشت نگاه کردم. فکر کردم قطعاً کسی که چنین سایه غول پیکر و وحشت زایی داشته باشد را از نزدیک هم نمی شود دید و چه آدم ترسناکی باید باشد . مخصوصا آن کلاه مافیایی اش که خیلی شبیه کلاه پدرها بود ولی با این تفاوت که وقتی آن مرد عابر به سر می گذاشت آدم را به یاد آدمهای مرموز و دار و دسته مافیایی ها و کشت و کشتارشان می انداخت اما روی سر پدر من آنقدر شیک بود که همه دوستش داشتند. کار همیشگی ام بود. مثل فیلمهای سینمایی ژانر وحشت که لا اقل از لای انگشتان و یواشکی باید دید ، نمی شد بی خیالش شد. هر وقت هم که بی هوا می آمدم لب پنجره آنجا بود. مرد عابر با آن کلاه -که خیلی شبیه کلاه پدر بود- و سایه وحشتناکش حتی در خواب هم ولم نمی کرد . کابوسش را می دیدم که اول با آن دستان زمخت کلاه از سر بر می داشت و به سویم می آمد تا احتمالا خفه ام کند. اما خوشبختانه همیشه کابوس تا همینجا ادامه داشت و از شدت ترس از خواب می پریدم. «مرد کلاه به سر» سرعتش را کم کرد ، سایه اش هم همینطور. یکدفعه ایستاد ، سایه اش هم همینطور. چرخش کلاهش را روی زمین دیدم. مرد برگشت و سرش را به سمت بالا چرخاند. ترس برم داشت نه از اینکه خفه ام کند چون دستش بهم نمی رسید. ترسیدم از اینکه مرا ببیند و در خواب تلافی اش را سرم در بیاورد. اما نتوانستم عکس العملی انجام بدهم. صدای مرد بلند شد : «خداحافظ عزیزم ، به مادرت بگو ممکنه یه کم دیر برگردم». توضیح: تعریف هر کس شاید از عکس نوشت فرق کند اما از نظر من عکس نوشت ، نوشته ای است از روی عکس ، همین و بس. تحلیل خودمانی خودمان+سندرمِ پاییزیِ حاد و زمستان!
تحلیل خودمانی خودمان! + سندرمِ پاییزیِ حاد و زمستان!
کمی دیر است اما بالاخره گفتنش همچنان خالی از لطف نیست که عنوان ویلاگ ما (نه آدرس اون) از یک بیتی که همینجوری در شرایطی خاص توی ذهنم جرقه زد (البته با پالایشی که سیاوش روش انجام داد !) گرفته شده : من مانده ام میان همیشه میان گاه گاهی خسوف وفا گاه نور ماه و قراربود براساس این عنوان همانطور که قبلا ( فکر کنم در افتتاحیه ) هم گفتیم من ، «گاه» باشم و سیاوش «همیشه»! خوب درسته که قبلا در گفتگوهایمان من بیشتر از وبلاگ حرف می زدم و سیاوش مقاومت می کرد ولی پیشنهاد تاسیس وبلاگ دو نفره کار سیاوش بود و اصرار اون من رو متقاعد کرد و همون اول بهش گفتم که من آدم دنگی هستم و هر وقت حسش بیاد پایه می شم و اون قبول کرد و این طوری من نقش «گاه» رو به عهده گرفتم اما شاید سیاوش پیش بینی می کرد که من بیشترشنا می کنم (نگفتم غرق می شم) و اون می تونه در ساحل بشینه و شنا کردن من رو ببینه! جند وقتیه که سیاوش نمی نویسه و انگار بیشتر فیلم می بینه و فیلمها کمتر حرفی برای گفتن دارند یا شاید هم . . . اصلا من کاری به دلیلش ندارم چون مطمئنا نمی تونم پیداش کنم. احتمالا به این دلیل که من اگه حس هیچ کاری نداشته باشم می نویسم و همیشه نوشتن هست شاید بقیه چیزها نباشند اما سیاوش حساسیت بیشتری داره در مورد اینکه حتما حرفی داشته باشه یا حتما حس خوبی داشته باشه تا بنویسه. تابلوست که این پست سیاوش رو تحریک می کنه که برای از بین بردن تصورات اشتباه من که حالا به ذهن بقیه بچه ها هم رسوخ کرده چیزی بنویسه. اما اصلا علت نوشتن این پست این نبوده و نیست.من نمی خوام انگشت اتهام رو به سوی سیاوش نشانه برم. قصد من بیشتر این بوده که شاید دلیلی بیارم برای اینکه چرا بیشتر من نوشتم اما این هم نبوده چون دلیل نمی خواد و شرط اول ما این بوده که لزوما نباید به تعداد هم بنویسیم و به تعداد هم نوشتن عدالت نیست بلکه توزیع یکسان کوپنی است! سیاوش همیشه حرف برای گفتن داره (این رو ملاقاتهای ما در سطح خیابانهای شهر وقتی که حواسمون نیست و از یک خیابون برای بار چندم رد می شیم اثبات کرده) و مطمئنا دلیل دیر نوشتنش نداشتن حرف نیست. لا مسب انگ دپرس بودن هم نمی شه بهش زد. حسش نیست دیگه چیکارش دارید! اما در ادامه این حرفهای صادقانه چند وقتی است که دارم به این فکر می کنم که تا حالا ما در وبلاگمون به کلی سلیقه شخصی و دو نفره خودمون رو لو دادیم و از اون چیزهایی که می خواستیم نوشتیم و البته هنوز ناگفته ها بسیار بیشترند. اما منظورم اینه که نوشتن دو نفره از کافه شرق و همشهری جوان و احمق های دوست داشتنی و خانه سیاه است و ... و همچنین مطالب من در مورد قیصر و شریعتی و مکتب سلیقه تا حدودی من رو راضی کرده اما هنوز یه چیز مونده که منو هی قلقلک میده و چند بار رفتم که بنویسم اما به خودم گفتم «عقیده خودتو تحمیل نکن پسر!» و اون هم موضوع شجریان بود. حالا شاید سیاوش بعد از اینکه من رو در «مکتب سلیقه» تنها گذاشت اینجا به دادم برسه اما مهم اینه که من خودم هنوز قانع نشدم که بنویسم از بس موسیقی سلیقه ایه!
محمد خیرآبادی عکس از آرشیو روزنامه شرق
فکر نمیکردم اینقدر طول بکشد. حد اقل سه ماه آزگار شده است که خبری از خودم ندارم.یعنی وقتی به دانشگاه برگشتم، انگار رشته پاره شد، بیخود و بی جهت. ربطی هم به شادی و دپرسی و شلوغی سر و پایان نامه و هیچ کوفت دیگری نیز ندارد. هیچ بهانه ای وجود ندارد و من در دادگاه خودم محکوم شدم. این شاید برگردد به خودم که برای رفتن هزار بار پا شل میکنم ولی برای ایستادن، فاصله تصمیم تا عملم به صفر میرسد مثل فارست گامپ که یکدفعه ایستاد.البته یک تفاوتی بین ما هست، او خسته شده بود ولی من حتی خسته هم نشدم. من تازه شروع شدم و هنوز نو تر از این حرفها هستم که از کار بیفتم ( این تعریف از خودم نیست، نو بودن هیچ رابطه مستقیمی با خوب بودن ندارد). فقط انرژی فعالسازی ام خیلی بالاست ( درباره کالیبر هم میتوان صحبت کرد). پس فعلا این دم را غنیمت میشمارم و حالا که آمدم سعی میکنم که نروم. این برایم خیلی مهم است که حالا که هستم، " باشم" . پس بهتر است که این سندرم پاییزی را کنار بگذارم و به زمستان عشق بورزم. داشتم پیامهای کوتاهم (SMS) را پاک میکردم که در صندوق ورودی به این سه پیام از محمد رسیدم. 1 – ساعت 22:32 ، 18 تیر 86 ما مردیم و نتونستیم از این بخش تعیین اسم خلاص شیم.از اون شب تعیین اسم تیم، با شبیر و نوریخواه تا "حضور" و حالا هم...! سرور که اهمیتی نداره.میتونیم از ه.جوان هم کمک بگیریم.در ضمن حتما بلاگفا یه چیزی داره که...اینجا زیاد کرم متفاوت بودن ندارم!... 2 – ساعت 22:49 همان روز اصلا "ساما" دیگه جای کار نداشت،ولی من هنوز به دموکراسی اعتقاد دارم و کار خودمو میکنم.اسم پیشنهادی اول: " میان همیشه و گاه" بر اساس این بیت جدید السرود:" من مانده ام میان همیشه میان گاه/ گاهی کسوف وفا،گاه نور ماه"(کلا ربطی به شعر نداره چون قراره همیشه ،گاهی توش بنویسم) پیشنهاد دوم: " بساط جمع نشدنی"، هویجوری. 3 – ساعت 22:59 همان شب "گاه نوشته ها" یا "گاهینامه ها" یا "دلبخواهی سیاوش پاکدامن توضیح: اینکه من چه پاسخهایی به پیامهای فوق دادم ،خودم هم خبر ندارم. |
|