تبليغاتX
جایی میان همیشه و گاه

گشتی در فرهنگ و هنر


در تولد مجدد بچه ها...گل آقا 

 

هنوز هم اتفاقات خوب رخ می دهند

 در تولد مجدد بچه ها...گل آقا

ما را به سخت جانی آنها حقیقتش زیاد گمان نبود. حتی زمانی که در دل تابستان خبرش را شنیدم و اتفاقی نیفتاد نه زیاد جدی گرفتم و نه زیاد تعجب کردم. گذشت بیست و خرده ای ماه از آخرین شماره بچه ها...گل آقا و کمی کمتر از قطع انتشار آخرین هفته نامه گل آقا، باعث شده بود که عادت کنم به طولانی شدن و تمام نشدن فصل سرد ولی ظاهرا مثل پسر شجاع که از دل کوه ستبر و در میان بوران تک گل معجزه گر را پیدا میکرد و برای خرس مهربان یا خانم کوچولو می آورد، آنها هم به هر زحمتی شده -حتی اگر تهیه اش به فصل هم بکشد- برایمان (کودکان و نوجوانان هفت تا هفتاد ساله) شاخه گلی به ارمغان آورده اند.

خب حماسه سرایی کافی است، فقط حماسه انتشار مجدد هفته نامه بچه ها گل آقا به صورت فصلی البته، مبارک لطفا.

 

نویسنده سیاوش پاکدامن | جمعه بیست و هفتم آذر 1388 | + | موضوع: فرهنگ |

دعوت به همکاری 

با تشکر

 «اين مجموعه ادعايي نيست در عكاسي، تنها قطره شوري است هديه از دل دريا، ريخته در چشماني حيران و آويخته در قاب‌هايي است كه تصويرگرش همان است كه از نطفه تا ابد حضورش بناي رشد، جريانش تغيير مداوم و آثارش شاهكار هنر زمين است. مرتبه‌اش اول آمد... شايد «الف» نيز كلاهي از دريا بر سر آورد تا سرآغاز سخن ناميد‌مش «آب» كه پاك مي‌شويد سرنوشت و سرشت را، چه در زيستن هم در مرگ. هزار سخن است در وصفش، اما جراتي نيافتم در بيان نقش اين گوهر باروري ناميراي هستي. آن چه تمام است خود گفته كامل... تا بدين روز كسي بر اين زلالي بي‌رنگ و گوارايي بي‌طعم نقشي نزد... دعوتم را به ديدار آبان‌گان بپذيريد...عذرم را نيز كه در توانم نبود، محدود كردن تعداد اين تصاوير در قاب نمايشگاه عكسي كه به رسم محدوديت ذهن ما، بايد اندك تا به ارزش درآيد. اما آنچه نامحدود است تنها در محيط اين نمايشگاه محدوديت اختيار كرد. اگر چشمي در اضداد رنگ و فرم خسته شد، مشكل در وضع و قرار نگاه ماست. من هم خسته‌ام و خسته شده‌ام از اين حواس و اين محدوده...به هر حال هرچه بر سر من آمد، اندكي را به شما تحميل كردم.به قول لائوتسه: همه چيز مدام در حال رشد و تغيير است...»

ضمن تشکر از خانم ه.ت. که این متن سترگ را به ما هدیه دادند، از کلیه علاقمندان به رمزگشایی این نوشتار دعوت به همکاری میشود.

 

نویسنده سیاوش پاکدامن | شنبه بیست و یکم آذر 1388 | + | موضوع: فرهنگ |

هزار کتاب 

 

وقتی باری از دوشت برداشته می شود!

 

اینطور که پیداست قسمتی از بار سنگین فرهنگ این مملکت از دوش ما برداشته شده است. حالا دیگر نیازی نیست که جامعه کتاب خوان ایرانی زبان (و چه بسا خارجی! زبان) چهار پنج ماه منتظر بمانند که محمد دست بکند در آستینش و کتاب جالبی معرفی کند. چون نوید غضنفری و مهتاب ساوجی (دو نفر از دوستان خوب و پایه کارم) به همراه خیل عظیمی از دوستان نادیده دیگر، کافه (هزار کتاب) را راه انداخته اند.

حالا به صورت حرفه ای میتوانید دنیای نشر را دنبال کنید و کتابهایی که به گروه خونی تان میخورد را پیدا کنید و ما را نیز دعا کنید. البته دعای خیر

نویسنده سیاوش پاکدامن | چهارشنبه یازدهم آذر 1388 | + | موضوع: کتاب |

و بار دیگر متولد شدم . . .  

با عرض پوزش از پارازیتی که در بحث شیرین و جذاب "ونک نشین" عزیز ایجاد کردم خدمتتوت عرض کنم که :

"تولدم مبارک"

رفتم تو ۲۷ سال.خدا را شکر.

به ادامه بحث می پردازیم.

نویسنده محمد خیرآبادی | سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 | + | موضوع: گاه نوشته |

... حالا یکی از ساکنان ونک ... 

 

... حالا یکی از ساکنان ونک ...

 

این چند وقت اتفاقات زیادی افتاد که باعث شد ذهنم مشغول تر از این باشد که به این فکر کنم که نزدیکترین کافی نت را پیدا کنم و گرد و خاک اینجا را بتکانم. حالا دارم به شرایط پایا نزدیک میشوم. وقتش است که دوباره شروع کنم و برگردم.

1-  چیزی که ازش بدم می آمد سرم آمد. حالا برای حداقل یک سال ساکن تهرانم. خدا آن روز را نیاورد که نتوانم از او خارج شوم.( این قسمت با صدای پس زمینه Hotel California خوانده شود.)

2-  چیزی که ازش بدم می آمد سرم آمد. و مجبورم هر روز و از ساعت هفت تا چهار بعد از ظهر به پوچ ترین شکل ممکن زندگی کنم. باید مثل مترسک پشت صندلی بنشینم و منتظر باشم تا جناب سرهنگ یا یک جناب دیگر نامه ای به دستم بدهد، جهت تایپ یا ثبت در سیستم و بایگانی در پرونده مربوطه. سختی بیشتر زمانی است که میترسی در اوقات بیکاری (نزدیک به 99 درصد زمانها) کتابی چیزی بخوانی، مبادا که زیرابت در چشم برهم زدنی خورده شود.

3-  چیزی که ازش بدم می آمد سرم آمد. و مجبورم مزخرف ترین اخلاق دنیا را داشته باشم. اخمو، ساکت، خسته، خشک و رسمی. و شمرده رفتن و آمدن که مبادا گربه شاخت بزند و تلاش برای حفظ فاصله از کادری ها ی محترم که مبادا زیادی صمیمی بشوند (بشوم) و ... .

4-   ولی این امتحان بزرگی است و فکر کنم اگر بتوانم در این دوران خودم را تازه نگهدارم بتوانم به آینده (که احتمالا بدترین حالتی که شغلم خواهد داشت همین روال خواهد بود) خوش بین باشم. البته نکته پنجم هم در این امیدواری بی تاثیر نیست.

5-  هفته پیش مهمان خانه دوستان عزیزی از دوران دانشگاه بودم. بماند که در آن ضیافت چه دوستانی را دیدم و چه حالها بردم و خبر عمو شدنم را شنیدم و ژله ناموسی تناول نمودم. نکته تکان دهنده وقتی بود که دیدم مهدی روی رایانه اش بازی نصب کرده و است و کلی فیلم کنار کیس جمع شده است و پرسیدم یعنی میشود ازدواج کرد و کار کرد و تقریبا بچه دار شد و هنوز به علایق دوران جوانی ناخنک زد و جواب مثبت بود. هرچند کوتاه .

6-  بعد از  حدود دو هفته که به وبلاگ رفقا سر زدم دو متن متفاوت دیدم که با خواندنشان دو احساس متضاد و در عین حال یکسان به من دست داد (اینجایش را خودم هم درک نکردم ولی حقیقت دارد). اول نوشته کاوه اسماعیلی در مزجبد بود که برادرش را گرفته اند و او چقدر مثل یک برادر منتظر است که برادرش صحیح و سالم به کنارش بازگردد. تک تک بندهای نوشته اش مثل خنجر نوک تیزی بود که به تنم میرفت.... دردناک، وهمناک و ناامید کننده جایی که کاوه میگوید بگذارید ما سوپاپ اطمینان باشیم. گر گرفتم ....  آقای مسئول، آقای مدیر، آقای نماینده، داری ایران را به کدام قهقرا هدایت میکنی؟؟

دومی نوشته خودافشاگرانه مهتاب ساوجی بود، از آن نوشته هایی که هر چند وقت یکبار مینویسد و جزییات زندگی اش را طوری ردیف میکند که شور عجیبی به من دست می دهد. شور شیرینی از زندگی (این همان حس متضاد بود) اما نوشته را که می خوانم غم عجیبی میگیردم یک جور حس غربت نسبت به همه گذشته تلخ و شیرینی که داشتم (این قسمت با موسیقی لعنتی سریال لعنتی از سرزمین شمالی باید خوانده شود).

7-     خبر خوب هم از راه رسید. نساجی مازندران 4 بر یک داماش گیلان را له کرد. نادر دست نشان اینه ....

نویسنده سیاوش پاکدامن | جمعه بیست و دوم آبان 1388 | + | موضوع: گاه نوشته |

تا سربازی 

 

قربان بله قربان

از ظرایف روزگار همین است که درست یک روز بعد از اینکه بیست و شش سالگی را دو دستی تقدیمش کردم، ردای خدمت به مام میهن را بر تن ما پوشاند. لذا با دلی سرشار از آخ جون و سری بدون مو به سوی اولین روز باقی عمرم روان میشوم.

باشد که کلا همه رستگار شویم.

 

توضیح عکس: این هم آخرین فریم از "دختره" تا این لحظه.

نویسنده سیاوش پاکدامن | شنبه سی و یکم مرداد 1388 | + | موضوع: گاه نوشته |

آبا و دختره دلایلی برای زنده بودن 

 

"حالا بیشتر از همیشه باید "زندگی" کنیم!"

این پست تقدیم میشود به.... "دختره"

 

 

 

فکر میکنم جادوی آبا (ABBA) شروع دوباره خوبی باشد برای گاهنامه ها. به خصوص وقتی ABBA: The Movie را دیده باشی و همراه خبرنگار رادیویی سایه به سایه آبا در استرالیا رفته باشی، دویده باشی بین تماشاچیان کنسرتها تا جایی پیدا کنی که بشنوی Havi’n a time of your life. .

به شدت احساس میکنم که آبا یکی از چیزهایی است که در این روزگار عسرت(امیدوارم این کلمه را درست (هم دستوری و هم مفهومی)استفاده کرده باشم) به کار می آید. وقتی آسمان و زمین در تلاشند که روی تو خراب شوند اولین کار این است که برای خودت سپری درست کنی و یکی از اجزای آن سپر میتواند آبا باشد. در جایی از فیلم گزارشگر از پسربچه ای میپرسد : تو چه چیز این آهنگها رو دوست داری؟ و او بهترین پاسخ را میدهد: "اونا یه جوریند که احساس میکنی...میدونی؟!...... شادی........."

"فیلم آبا" توسط لاسه هالستروم کارگردان هموطن اعضای گروه در سال 1977 ساخته شده است. هالستروم لحن شاد و پرانرژی برای روایت داستانش در نظر گرفته که این باعث میشود تاثیر موسیقی های آبا دوچندان شود.

دختر کوچکی جایی اواسط فیلم درباره آبا میگوید: "اونا افراد خاصی نیستند،اونها فقط انسانند.... بجز آهنگهای آنها....آنها چیزهایی اند که استثنایی هستند".

نکته اول: از تیزهوشی های هالستروم در این فیلم همین است که بیشتر سراغ کودکان رفته است تا دلیل محبوبیت آبا را بپرسد. موسیقی و ضمیر پاک کودکان.

نکته دوم: سکانس خواب دیدن گزارشگر رادیو از ان شیطنتهای فوق العاده هالستروم است


***شرح عکس: این هم فرشته ای است که این دو روز ما را بهشت کرده بود و حالا به خواب ناز رفته است. من صدایش میکنم "دختره"

  

نویسنده سیاوش پاکدامن | پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 | + | موضوع: گاه نوشته |

آیا دموکراسی خواهی در ایران می میرد؟ 

جوان ناکام دموکراسی

 

از دوم خرداد 76 به سادگی نمی توان گذشت. شاید با شروعی اینچنین آلوده به سیاست خیلی راحت خود را از شر خواندن این یادداشت خلاص کنید اما این روزها که دست روزگار همه ما را آلوده کرده کلماتی مثل انسان، آزادی ، آگاهی ، تعهد و مسئولیت برایمان دوباره معنی دار شده است. به راحتی نمی توانیم از کنار خبرهای تلخ و ضد انسانی بگذریم.

 از 2 خرداد 76 به این سو همه ما قاطی بازی ای شده ایم که تا پیش از آن یا نمی خواستیم یا عقل سنی امان قد نمی داد که واردش شویم. خرداد 76 از این لحاظ نقطه عطف زندگی شهروندی همه ایرانیان محسوب می شود. جایی که از آن پس تمرین جدی برای دستیابی به بهترین شیوه زندگی بشری یعنی دموکراسی آغاز شد. ارزشهای انسانی و کرامت انسان به گونه ای دیگر مورد توجه قرار گرفت ، آزادی ، عدالت ، پیشرفت و دیگر آرمانهای فراموش شده جامعه ما جان تازه ای گرفت و حساسیت ایرانیان نسبت به سرنوشت خود و جامعه اشان پررنگتر شد. مسلما تنها با انتخاب یک رئیس جمهور نه کسی می خواست این همه کار بزرگ را یک شبه انجام دهد و نه آن رئیس جمهور قرار بود چنین توانایی شگرفی داشته باشد. مهم خواسته های ما و نحوه خواستن ما بود. می دانستیم آزادی فکر و بیان و قلم می خواهیم. می دانستیم که باید مطالبه کنیم و ناظر حکومتها باشیم. می دانستیم که باید پایه های اخلاق را خود بسازیم و هیچ دستور و اجباری به رعایت اخلاق نمی انجامد. می دانستیم که قانون باید حرف آخر را بزند و رعایت قانون از واجبترین واجبات است و . . .

بحث بر سرعقیم ماندن یا موثر بودن این حرکت نیست. بحث بر سر شکل و شمایل آرمانهای ماست. همان اهدافی که هنوزهم دنبالشان هستیم. هنوز رنج تفکر استبدادی را می کشیم و رهایی انسانها از بندگی غیر خدا را می خواهیم. هنوز در پی کسب آگاهی و طالب آزادیهای به حق انسانی امان هستیم. هنوز دوست داریم پیشرفت کشورمان را ببینیم. هنوز دینداریم.

اما روزی جدال سیاسی و بحث های جناحی به دعوای طلبگی و مشاجره اعضای یک خانواده تعبیر می شد و امروز دامنه همان بحثها به اتهام و دروغ ، قربانی کردن شرافت انسانها و ضایع کردن حقوق اولیه آنها کشیده شده و خانواده ها را از هم جدا می کند.برادر با برادر نمی تواند بحث سیاسی کند چون خیلی زود یکیشان به بی دینی و کفر و دیگری به خشک اندیشی و تقلید کورکورانه متهم می شود و دشواری کار همینجاست که کدام اتهام قابل اثبات است و کدامشان می توانند خود را تبرئه کنند.

 امروز می بینیم که تلاشها و آرمانهای ما را قربانی جهل یا خودخواهی خود می کنند،هر حرکتی را به نام خود مصادره می کنند . ظلم می کنند و بی تفاوتی باز به جامعه ما رسوخ کرده است. فرزندان همین مردم بی تفاوت  کشته می شوند و جرمشان دگراندیشی و دموکراسی خواهی و اعتراض است و همان مردم می گویند اینها اغتشاشگر بودند که کشته شدند. می گویند چرا اعتراض؟ از راه قانونی پیگیری کنند اما در جایی که حقوق اولیه انسانی و قوانین بدیهی زندگی بشر رعایت نمی شود و هنوز هم حق اندیشیدن و ابراز اندیشه به رسمیت شناخته نشده است کدام قانون به داد ما خواهد رسید؟

آنچه امروز بدان گرفتاریم  از پلیدی ذات انسانی ما نیست. این را رعایت اخلاق و حساسیت ما نسبت به سرنوشتمان به خوبی نشان می دهد بلکه شاید از فراموشی ما و بیشتر از آن ، از جوانمرگ شدن دموکراسی در جامعه ماست. و صد افسوس که به نام دین چنین کردند و می کنند.

 

پی نوشت: "جوان ناکام دموکراسی" شعار دستنوشته جوانی سبزپوش در یکی از راهپیمایی های اعتراض آمیز روزهای اخیر در تهران بود.

نویسنده محمد خیرآبادی | جمعه بیست و نهم خرداد 1388 | + | موضوع: گاه نوشته |

نامه به آقای مسئول 

 

"نامه ای به آقای مسئول!"

 

 

سلام آقای مسئول

نمیدانم مرا به جا می آوری یا نه....احتمالش کم است چون من از آنهایی نیستم که وقتی جایی میروی ئنبالت بدوم و برایت هورا بکشم. من گوشه ای نشسته ام و برای خودم زندگی میکنم. سعی میکنم آرام باشم و پی هرج و مرج نگردم. ترجیح میدهم صحبت کنم تا شیشه بشکنم. ترجیح میدهم با عقل خودم رفتارها و گفتارهایت را بسنجم تا احساسم.

 آقای مسئول

 در آن جمع های کوچکی که با دوستان درباره ضرورت حمایت از نظام و اصلاحات مسالمت جویانه صحبت میکردم شما حضور نداشتید. آنجا که بریده ها از انقلاب و یا کسانی که احساس میکردند رایشان بی اهمیت است، را دعوت به حضور میکردم، شما داشتید برای آینده نقشه میکشیدید. وقتی میگفتم کمبودها را به پای نظام و اسلام ننویسید و تلاش کنید تا مسئولان نالایق با انسانهای لایق عوض شوند، شما دنبال راه جدیدی برای فریب مردم بودید. والان که از روی آنها خجل هستم، بازهم نیستید.

آقای مسئول تازه یادم آمد. شاید هم من را بشناسید. همان که موقع رای دادن ولی نعمتتان بود، همو که وظیفه و تکلیف داشت که در انتخابات شرکت کند، همو که بزرگترین و رفیع ترین قلل دنیا جایگاهش بود..... همان که امروز عامل بیگانه است و اغتشاش گر است....همان که چون به حق به گفتار و رفتار شما شک کرده است و اعتراض دارد، پس سالهاست که از آمریکا خط میگیرد و خونش مباح است.... همان خس و خاشاکی که پولهای میلیونی از بیگانه در حساب بانکیش است و دارد پایه های نظام را سست میکند.... من همان پسری هستم که دنبال رایش میگردد.... از آن مهم تر، دنبال شعورش.... دنبال صداقتی که سالهاست از من دریغ کردی. من همان دختری هستم که دوست ندارد مسئولش در روز روشن، به او دروغ بگوید یا از آن بدتر، واقعیت را به گونه ای بیان کند که در نهایت چیزی 180 درجه متفاوت از اصلش در آید. من همان مردی هستم که دوست ندارد مسئولش به جای پاسخگو بودن، منتقدان را یک به یک خفه کند و دم از آزادی بزند. من همان زنی هستم که دوست دارم وقتی به تلویزیون نگاه میکنم واقعیت را ببینم، نه آن چیزی که تو دوست داری.

 آقای مسئول

نگو چرا فریاد من با سمپاشی های قدرتهای بیگانه در یک راستاست؟ من سی سال است که دارم خودم را اثبات میکنم. سی سال است که با هر خوب و بد، پشتت ایستادم. من سی سال است که با هر آمار دروغت ساختم و دم بر نیاوردم. من سی سال است که با هر تهدیدی، در سرما و گرما به خیابان ریختم و فریاد مقاومت سر دادم..... آقای مسئول نگو چرا خواست من و خواست بیگانه یکی شده است، بپرس چه کردی که به اینجا رسیده ایم؟ بپرس چه کردی که اعتماد را از دلهایمان پاک کرده ای.

 آقای مسئول

خیال نکن که خوشحالم وقتی میبینم تمام پایه هایی که بر مبنایش زندگیم را چیده بودم به لرزه در آمده اند. فکر نکن که در خیابان غریو شادی سر میدهم. من سوگوارم...به خاطر اینکه در جهانی ماتریکس گون به هوش آمده ام و میبینم همه چیز به همان زیبایی نیست که تو تصویر میکردی. سوگوارم چون میبینم سالها به اشتباه گلوی خود را پاره میکردم. سوگوارم که میبینم در عصر اطلاعات، دستم را به شیوه قرون وسطی، از رسانه کوتاه میکنند تا مبادا بیش از این دستان آلوده شان را ببینم. آقای مسئول، خیال نکن خوشحالم که بزرگان نظام را به لجن میکشی. من در غیاب اعتماد گذشته میگریم و میبینم در پس این افشاگری ها، نه عزمی برای ریشه کنی، که فقط تلاشی برای جایگزینی است. حرکتی جهت برچیده شدن همیشگی سفره رانت نیست که فقط قرار است سفره در خانه دیگری پهن شود.

 آقای مسئول

اگر فکر میکنی که حسابت پاک پاک است و خطایی نداری، اگر فکر میکنی که 85 درصد مردم پشت سرت هستند، اگر راه پیمایی و تجمع راه می اندازی ( و خدا میداند که چند درصدشان با پا و دل خود به آن آمده اند) و شعار آزادی فراتر از مطلق میدهی.... پس چرا میترسی؟، چرا از صبح انتخابات نباید پیامکی به مقصد برسد؟، چرا سایتها فیلتر میشود؟، چرا قبل از اعلان نتایج و قبل از هر اعتراضی، مخالفانت بازداشت میشوند؟، چرا به معترضان اجازه اعتراض آرام نمیدهی؟، چرا سرعت اینترنت را پایین می آوری و تمام درگاههای اطلاعات را مسدود میکنی؟، چرا اجازه میدهی، به خوابگاههای دانشجویی حمله شود و رعب و وحشت را در کشور حکمفرما میکنی؟؟ چرا خبرگزاری رسمی کشور قبل از پایان رای گیری باید نتیجه انتخابات را پیش بینی کند؟ و چرا روزنامه دولت که با پول بیت المال منتشر میشود باید روی هر دروغگو و کذابی را سفید کند؟

 آقای مسئول، اگر وزیر خارجه فلان قدرت و صدراعظم بیسار کشور از اعتراض من سوء استفاده میکند، دیگر حرجی بر ما نیست. تو خود این مهلکه را ساختی و خودت باید پاسخگو باشی.

نویسنده سیاوش پاکدامن | سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 | + | موضوع: گاه نوشته |

انتخاب 

 

(1)جدال همه چیزهای از پیش تعیین شده!!!

 

به این که این یاداشت در کوران تبلیغات "رای دادن یک تکلیف است " تاثیری در گرم کردن تنور انتخابات ندارد و مثل قطره ای در دریا گم است شک نداشته باشید. این یاداشت شاید کمی و فقط کمی ازحلقه خودم فراتررود و ای کاش از آن هم فراتر نرود.

 یک بار آن هم چهار سال پیش توی دانشگاه صنعتی به ذهنم خطور کرد یقه تک تک دوستان و همکلاسیها و آشنایانم را بگیرم و متقاعدشان کنم که بروند رای بدهند تا شاید از بلایی که پیش بینی می کردم به سرمان خواهد آمد جلوگیری کرده باشم. گلویم را برای خیلی ها پاره کردم و سودی نداشت. خیلی زود تصمیممم عوض شد و خواستم به دموکراسی با تمام وجود احترام بگذارم و نتیجتا دیگر قصد متقاعد کردن هیچ بنی بشری را نداشتم و فقط نظرم را ابراز میکردم خواه شنونده پند گیرد خواه ملال. کمی بعدتر با خود فکر کردم این همه انتخابات اگر یک نمایش باشد و ما بازیچه اش چی؟ پس همین ابراز نظر هم در خود دچار تضاد و درگیری شد. من کسی بودم که روزی میخواستم دنیا را تغییر دهم و اندکی بعد فهمیدم دنیا خیلی بزرگ است و باید به حلقه کوچکتری قناعت کنم و امروز تغییررا به درون خود فرا خوانده ام و از پس این دگرگونی نشستم و پاسخی برای "چه باید کرد؟" در این زمان جستجو کردم.

 در واقع سئوالی که من را به نوشتن درباره دلیل رای دادنم مشتاق کرده است  این است که  چرا مردم این سرزمین که اکثر آنها به شنیدن وعده دروغ عادت کرده اند باز هم در انتخابات شرکت می کنند؟

 دلایل رای ندادن چیزهای عجیب غریب و غیر قابل فهمی نیست.می دانیم که انتخابات در ایران چندان آزادانه برگزار نمیشود. کاندیدا ها از فیلترهایی کاملا عقیده ای و سلیقه ای باید عبور کنند و حقوق شهروندی بسیاری از نخبگان و مردم در این مسیر پایمال می شود. قوای قانونگذاری ، اجرایی و سایر شوراها و نهادهای برگزیده مردم استقلال و تاثیرگذاری لازم را در روند سرنوشت انتخاب کنندگان ندارند و نهادهای انتصابی زیادی در این روند تاثیرگذارترند. تجربه هم ثابت کرده عدم وجود نظارت مردم (جامعه مدنی ، احزاب و رسانه های مستقل) بر همین نهادهای انتخابی آنها را نیز ناکارامد کرده است.پس رای دادن چه دلیل یا دلایلی می تواند داشته باشد؟

 من نظر خودم را می گویم و سه دلیل عمده ای را که برای رای دادن دارم:

 1- از لحاظ تئوری فضای خالی از یک لیوان مثل همه فضایی است که خارج لیوان قرار دارد. پس اندیشیدن به نیمه خالی لیوان در واقع اندیشیدن به "هیچ" است. مسلما  اگر در لیوانی حتی یک قطره آب باشد و بگوییم در لیوان هیچ آبی نیست فقط کار خود را راحت کرده ایم و دیگر لازم نیست دریابیم با آن قطره آب چه می توانیم بکنیم ما اگر به بودن قطره ای آب در لیوان اعتراف کنیم عملا برای یافتن چگونگی بکاربردنش مسئولیم. پس اگر پتانسیلی حتی در حد یک قطره را نادیده بگیریم به حرکت انفعالی رو آورده ایم. می دانم که تخلفات انتخاباتی به وفور وجود دارد اما اعتقاد به از پیش مشخص بودن نتیجه انتخابات و یا اینکه "فرقی نمی کند چه کسی یا کسانی پیروز انتخابات می شوند" مثل اندیشیدن به نیمه خالی لیوان است.

 2- مهمترین خصوصیت دموکراسی اعتقاد به خرد جمعی و احترام به رای اکثریت است. اما نقطه ضعف دموکراسی هم همینجاست. یعنی جایی که دموکراسی از خودش ضربه می خورد. "اگر اکثریت به دلایلی در انتخابات شرکت نکنند اقلیت حاکم می شوند ." اتفاقی که کم روی نداده و وصله ای است که از دموکراسی جدا نیست.

 3- مطالبات ما هم نه چیزهای عجیب و غریبی هستند و نه آرمانهایی دست نیافتنی.می خواهیم که آزادی عقیده و نظر شهروندان و آزادی در انتخاب نوع زندگی آنها  محترم شمرده شود. می خواهیم که از روشهای علمی در جهت ساختن اقتصادی رو به پیشرفت و تامین رفاه نسبی شهروندان استفاده شود. می خواهیم که فرهنگ و هنر از بندهای خود ساخته رهایی یابد و به آن به عنوان راه رشد معنوی انسانها نگاه شود و آرمانهایی از این دست که دور از دسترس نیستند و اگر به آرمان همه ما بدل شود تخقق می یابد.

 من رای می دهم چون مهم این است که خودمان بخواهیم منشا اثر باشیم و کاری بکنیم کسی نمی تواند ما را به این کار مجبور کند "رای دادن یک حق است نه تکلیف".

محمد خیرآبادی

 

 

(2) من رای ......

 

بعید است کسی به دموکراسی (با تمام مزایا و معایبش) اعتقاد داشته باشد و مهمترین ابزار آن یعنی "رای دادن در شرایطی عادلانه و یکسان برای تمامی افکار و عقاید" را تایید نکند. اما نکته ای که در این مورد بیشتر مورد بحث قرار میگیرد این است که شرایط عادلانه یکسان چیست و چگونه محقق میشود؟ بزرگترین و قدرتمندترین دموکراسی های دنیا هم نمیتوانند ادعا کنند که این شرایط به صورت صد درصد در آنها رعایت میشود. اما این درصد با بالارفتن سطح درک مردم و مسئولان از دموکراسی، بالا خواهد رفت. در ایران دلایل بسیار زیادی باعث میشوند که دموکراسی که مظهر اصلی آن انتخابات آزادانه (از صدر تا ذیل) است، به خوبی برگزار نشود. این دلایل از تایید صلاحیت کاندیداها شروع میشود (که به جای متر و معیار قانونی، سلایق و علایق حکم میکنند) دیده میشود و تا انتهای رای دادن و شمارش آرا ادامه مییابند. اما آیا راه حل این مشکلات عدم شرکت در انتخابات است؟! پاسخ من به این سوال منفی است. از دید من، به جز دیدگاههایی که به طور کل درپی اقدام انقلابی علیه نظام و یا انتظار برای حمله بیگانگان به کشور هستند، به نفع بقیه دیدگاهها است که در انتخابات شرکت کنند.

چه موافق صد درصد وضع موجود باشید، چه نظام را با اصلاحات بخواهید و چه حتی بخواهید این نظام تغییر کند، این انتخابات است که ابزاری مهم برای رسیدن به هدف است. با رای دادن به نمایندگان تفکراتتان و یا حداقل جلوگیری از انتخاب شدن نماینده تفکر مخالف میتوان یک قدم به خواسته خود نزدیک شویم. نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری مثال بسیار مناسبی برای این موضوع است. عده ای از افراد بودند که فکر میکردند در دوران اصلاحات انقلاب از مسیرش خارج شده است و تمام قد وارد انتخابات شدند. عده ای دیگری هم بودند که از دولت اصلاحات نا امید شده بودند. آنها کسانی بودند که انتظار بیشتری از این دولت داشتند و یا میخواستند از آن عبور کنند و یا سرخورده، از شرکت در انتخابات سرباز زدند. نتیجه این عدم شرکت در انتخابات در این چهار سال برای هر دو طرف مشخص است.

زمانی که از حداقلها ،حداکثر استفاده نشد، نتیجه این شد که امروز رسیدن به همان حداقلها برای خیلی ها، تبدیل به آرزوی حداکثری شده است.

 

من این بار و همانند همه دوره هایی که میتوانستم، در انتخابات شرکت میکنم و تمام تلاشم را میکنم که:

*  تفکری که شاید همه آنچیزی نباشد که میخواهم اما حداقلها را دارد، انتخاب شود.

*  رای میدهم تا تفکری که میخواهد در جهان مدرن با روشهای مدیریتی قبل از میلاد مسیح ( که یک پادشاه و یک وزیر تمام شئونات کشوری را میگرداندند)، کشوری را در این دوران مدیریت کند، کنار برود.

*  تا تفکری که درحال نهادینه کردن و قانونی کردن خودسری، خودمحوری، تصمیمات خلق الساعه و دیکتاتور منشی است، اجازه ادامه این روند را نیابد.

*  تا تفکری که از بس تشنه خدمت به "مردم" است که حتی "مردم" را هم برای سهولت خدمت رسانی زیر چرخهایش له میکند، نتواند کشور را متلاشی کند.

*  تا تفکری که با سوار شدن بر موج احساسات "مردم"، در حال سوء استفاده از آنهاست، فرصت این کار را از دست بدهد.

 

سیاوش پاکدامن

 

نویسنده محمد خیرآبادی | شنبه نهم خرداد 1388 | + | موضوع: |