جایی میان همیشه و گاه
گشتی در فرهنگ و هنر
|
|
سکوت.....نگاه
این هم آخرین نماها از "دختره" : کی بود گفت که تولد هر کودک نشانه این است که خدا هنوز از انسان نا امید نشده است؟! تنها دوبار زندگی میکنیم تنها یک بار فرصت داریم
در تولد مجدد بچه ها...گل آقا
هنوز هم اتفاقات خوب رخ می دهند در تولد مجدد بچه ها...گل آقا
ما را به سخت جانی آنها حقیقتش زیاد گمان نبود. حتی زمانی که در دل تابستان خبرش را شنیدم و اتفاقی نیفتاد نه زیاد جدی گرفتم و نه زیاد تعجب کردم. گذشت بیست و خرده ای ماه از آخرین شماره بچه ها...گل آقا و کمی کمتر از قطع انتشار آخرین هفته نامه گل آقا، باعث شده بود که عادت کنم به طولانی شدن و تمام نشدن فصل سرد ولی ظاهرا مثل پسر شجاع که از دل کوه ستبر و در میان بوران تک گل معجزه گر را پیدا میکرد و برای خرس مهربان یا خانم کوچولو می آورد، آنها هم به هر زحمتی شده -حتی اگر تهیه اش به فصل هم بکشد- برایمان (کودکان و نوجوانان هفت تا هفتاد ساله) شاخه گلی به ارمغان آورده اند. خب حماسه سرایی کافی است، فقط حماسه انتشار مجدد هفته نامه بچه ها گل آقا به صورت فصلی البته، مبارک لطفا.
دعوت به همکاری با تشکر «اين مجموعه ادعايي نيست در عكاسي، تنها قطره شوري است هديه از دل دريا، ريخته در چشماني حيران و آويخته در قابهايي است كه تصويرگرش همان است كه از نطفه تا ابد حضورش بناي رشد، جريانش تغيير مداوم و آثارش شاهكار هنر زمين است. مرتبهاش اول آمد... شايد «الف» نيز كلاهي از دريا بر سر آورد تا سرآغاز سخن ناميدمش «آب» كه پاك ميشويد سرنوشت و سرشت را، چه در زيستن هم در مرگ. هزار سخن است در وصفش، اما جراتي نيافتم در بيان نقش اين گوهر باروري ناميراي هستي. آن چه تمام است خود گفته كامل... تا بدين روز كسي بر اين زلالي بيرنگ و گوارايي بيطعم نقشي نزد... دعوتم را به ديدار آبانگان بپذيريد...عذرم را نيز كه در توانم نبود، محدود كردن تعداد اين تصاوير در قاب نمايشگاه عكسي كه به رسم محدوديت ذهن ما، بايد اندك تا به ارزش درآيد. اما آنچه نامحدود است تنها در محيط اين نمايشگاه محدوديت اختيار كرد. اگر چشمي در اضداد رنگ و فرم خسته شد، مشكل در وضع و قرار نگاه ماست. من هم خستهام و خسته شدهام از اين حواس و اين محدوده...به هر حال هرچه بر سر من آمد، اندكي را به شما تحميل كردم.به قول لائوتسه: همه چيز مدام در حال رشد و تغيير است...» ضمن تشکر از خانم ه.ت. که این متن سترگ را به ما هدیه دادند، از کلیه علاقمندان به رمزگشایی این نوشتار دعوت به همکاری میشود.
هزار کتاب
وقتی باری از دوشت برداشته می شود! اینطور که پیداست قسمتی از بار سنگین فرهنگ این مملکت از دوش ما برداشته شده است. حالا دیگر نیازی نیست که جامعه کتاب خوان ایرانی زبان (و چه بسا خارجی! زبان) چهار پنج ماه منتظر بمانند که محمد دست بکند در آستینش و کتاب جالبی معرفی کند. چون نوید غضنفری و مهتاب ساوجی (دو نفر از دوستان خوب و پایه کارم) به همراه خیل عظیمی از دوستان نادیده دیگر، کافه (هزار کتاب) را راه انداخته اند. حالا به صورت حرفه ای میتوانید دنیای نشر را دنبال کنید و کتابهایی که به گروه خونی تان میخورد را پیدا کنید و ما را نیز دعا کنید. البته دعای خیر و بار دیگر متولد شدم . . . با عرض پوزش از پارازیتی که در بحث شیرین و جذاب "ونک نشین" عزیز ایجاد کردم خدمتتوت عرض کنم که :
"تولدم مبارک" رفتم تو ۲۷ سال.خدا را شکر. به ادامه بحث می پردازیم. ... حالا یکی از ساکنان ونک ...
... حالا یکی از ساکنان ونک ...
این چند وقت اتفاقات زیادی افتاد که باعث شد ذهنم مشغول تر از این باشد که به این فکر کنم که نزدیکترین کافی نت را پیدا کنم و گرد و خاک اینجا را بتکانم. حالا دارم به شرایط پایا نزدیک میشوم. وقتش است که دوباره شروع کنم و برگردم. 1- چیزی که ازش بدم می آمد سرم آمد. حالا برای حداقل یک سال ساکن تهرانم. خدا آن روز را نیاورد که نتوانم از او خارج شوم.( این قسمت با صدای پس زمینه Hotel California خوانده شود.) 2- چیزی که ازش بدم می آمد سرم آمد. و مجبورم هر روز و از ساعت هفت تا چهار بعد از ظهر به پوچ ترین شکل ممکن زندگی کنم. باید مثل مترسک پشت صندلی بنشینم و منتظر باشم تا جناب سرهنگ یا یک جناب دیگر نامه ای به دستم بدهد، جهت تایپ یا ثبت در سیستم و بایگانی در پرونده مربوطه. سختی بیشتر زمانی است که میترسی در اوقات بیکاری (نزدیک به 99 درصد زمانها) کتابی چیزی بخوانی، مبادا که زیرابت در چشم برهم زدنی خورده شود. 3- چیزی که ازش بدم می آمد سرم آمد. و مجبورم مزخرف ترین اخلاق دنیا را داشته باشم. اخمو، ساکت، خسته، خشک و رسمی. و شمرده رفتن و آمدن که مبادا گربه شاخت بزند و تلاش برای حفظ فاصله از کادری ها ی محترم که مبادا زیادی صمیمی بشوند (بشوم) و ... . 4- ولی این امتحان بزرگی است و فکر کنم اگر بتوانم در این دوران خودم را تازه نگهدارم بتوانم به آینده (که احتمالا بدترین حالتی که شغلم خواهد داشت همین روال خواهد بود) خوش بین باشم. البته نکته پنجم هم در این امیدواری بی تاثیر نیست. 5- هفته پیش مهمان خانه دوستان عزیزی از دوران دانشگاه بودم. بماند که در آن ضیافت چه دوستانی را دیدم و چه حالها بردم و خبر عمو شدنم را شنیدم و ژله ناموسی تناول نمودم. نکته تکان دهنده وقتی بود که دیدم مهدی روی رایانه اش بازی نصب کرده و است و کلی فیلم کنار کیس جمع شده است و پرسیدم یعنی میشود ازدواج کرد و کار کرد و تقریبا بچه دار شد و هنوز به علایق دوران جوانی ناخنک زد و جواب مثبت بود. هرچند کوتاه . 6- بعد از حدود دو هفته که به وبلاگ رفقا سر زدم دو متن متفاوت دیدم که با خواندنشان دو احساس متضاد و در عین حال یکسان به من دست داد (اینجایش را خودم هم درک نکردم ولی حقیقت دارد). اول نوشته کاوه اسماعیلی در مزجبد بود که برادرش را گرفته اند و او چقدر مثل یک برادر منتظر است که برادرش صحیح و سالم به کنارش بازگردد. تک تک بندهای نوشته اش مثل خنجر نوک تیزی بود که به تنم میرفت.... دردناک، وهمناک و ناامید کننده جایی که کاوه میگوید بگذارید ما سوپاپ اطمینان باشیم. گر گرفتم .... آقای مسئول، آقای مدیر، آقای نماینده، داری ایران را به کدام قهقرا هدایت میکنی؟؟ دومی نوشته خودافشاگرانه مهتاب ساوجی بود، از آن نوشته هایی که هر چند وقت یکبار مینویسد و جزییات زندگی اش را طوری ردیف میکند که شور عجیبی به من دست می دهد. شور شیرینی از زندگی (این همان حس متضاد بود) اما نوشته را که می خوانم غم عجیبی میگیردم یک جور حس غربت نسبت به همه گذشته تلخ و شیرینی که داشتم (این قسمت با موسیقی لعنتی سریال لعنتی از سرزمین شمالی باید خوانده شود). 7- خبر خوب هم از راه رسید. نساجی مازندران 4 بر یک داماش گیلان را له کرد. نادر دست نشان اینه .... تا سربازی
قربان بله قربان
از ظرایف روزگار همین است که درست یک روز بعد از اینکه بیست و شش سالگی را دو دستی تقدیمش کردم، ردای خدمت به مام میهن را بر تن ما پوشاند. لذا با دلی سرشار از آخ جون و سری بدون مو به سوی اولین روز باقی عمرم روان میشوم. باشد که کلا همه رستگار شویم.
توضیح عکس: این هم آخرین فریم از "دختره" تا این لحظه. آبا و دختره دلایلی برای زنده بودن
"حالا بیشتر از همیشه باید "زندگی" کنیم!" این پست تقدیم میشود به.... "دختره"
فکر میکنم جادوی آبا (ABBA) شروع دوباره خوبی باشد برای گاهنامه ها. به خصوص وقتی ABBA: The Movie را دیده باشی و همراه خبرنگار رادیویی سایه به سایه آبا در استرالیا رفته باشی، دویده باشی بین تماشاچیان کنسرتها تا جایی پیدا کنی که بشنوی Havi’n a time of your life. . به شدت احساس میکنم که آبا یکی از چیزهایی است که در این روزگار عسرت(امیدوارم این کلمه را درست (هم دستوری و هم مفهومی)استفاده کرده باشم) به کار می آید. وقتی آسمان و زمین در تلاشند که روی تو خراب شوند اولین کار این است که برای خودت سپری درست کنی و یکی از اجزای آن سپر میتواند آبا باشد. در جایی از فیلم گزارشگر از پسربچه ای میپرسد : تو چه چیز این آهنگها رو دوست داری؟ و او بهترین پاسخ را میدهد: "اونا یه جوریند که احساس میکنی...میدونی؟!...... شادی........." "فیلم آبا" توسط لاسه هالستروم کارگردان هموطن اعضای گروه در سال 1977 ساخته شده است. هالستروم لحن شاد و پرانرژی برای روایت داستانش در نظر گرفته که این باعث میشود تاثیر موسیقی های آبا دوچندان شود. دختر کوچکی جایی اواسط فیلم درباره آبا میگوید: "اونا افراد خاصی نیستند،اونها فقط انسانند.... بجز آهنگهای آنها....آنها چیزهایی اند که استثنایی هستند". نکته اول: از تیزهوشی های هالستروم در این فیلم همین است که بیشتر سراغ کودکان رفته است تا دلیل محبوبیت آبا را بپرسد. موسیقی و ضمیر پاک کودکان. نکته دوم: سکانس خواب دیدن گزارشگر رادیو از ان شیطنتهای فوق العاده هالستروم است
***شرح عکس: این هم فرشته ای است که این دو روز ما را بهشت کرده بود و حالا به خواب ناز رفته است. من صدایش میکنم "دختره"
آیا دموکراسی خواهی در ایران می میرد؟ جوان ناکام دموکراسی
از دوم خرداد 76 به سادگی نمی توان گذشت. شاید با شروعی اینچنین آلوده به سیاست خیلی راحت خود را از شر خواندن این یادداشت خلاص کنید اما این روزها که دست روزگار همه ما را آلوده کرده کلماتی مثل انسان، آزادی ، آگاهی ، تعهد و مسئولیت برایمان دوباره معنی دار شده است. به راحتی نمی توانیم از کنار خبرهای تلخ و ضد انسانی بگذریم. از 2 خرداد 76 به این سو همه ما قاطی بازی ای شده ایم که تا پیش از آن یا نمی خواستیم یا عقل سنی امان قد نمی داد که واردش شویم. خرداد 76 از این لحاظ نقطه عطف زندگی شهروندی همه ایرانیان محسوب می شود. جایی که از آن پس تمرین جدی برای دستیابی به بهترین شیوه زندگی بشری یعنی دموکراسی آغاز شد. ارزشهای انسانی و کرامت انسان به گونه ای دیگر مورد توجه قرار گرفت ، آزادی ، عدالت ، پیشرفت و دیگر آرمانهای فراموش شده جامعه ما جان تازه ای گرفت و حساسیت ایرانیان نسبت به سرنوشت خود و جامعه اشان پررنگتر شد. مسلما تنها با انتخاب یک رئیس جمهور نه کسی می خواست این همه کار بزرگ را یک شبه انجام دهد و نه آن رئیس جمهور قرار بود چنین توانایی شگرفی داشته باشد. مهم خواسته های ما و نحوه خواستن ما بود. می دانستیم آزادی فکر و بیان و قلم می خواهیم. می دانستیم که باید مطالبه کنیم و ناظر حکومتها باشیم. می دانستیم که باید پایه های اخلاق را خود بسازیم و هیچ دستور و اجباری به رعایت اخلاق نمی انجامد. می دانستیم که قانون باید حرف آخر را بزند و رعایت قانون از واجبترین واجبات است و . . . بحث بر سرعقیم ماندن یا موثر بودن این حرکت نیست. بحث بر سر شکل و شمایل آرمانهای ماست. همان اهدافی که هنوزهم دنبالشان هستیم. هنوز رنج تفکر استبدادی را می کشیم و رهایی انسانها از بندگی غیر خدا را می خواهیم. هنوز در پی کسب آگاهی و طالب آزادیهای به حق انسانی امان هستیم. هنوز دوست داریم پیشرفت کشورمان را ببینیم. هنوز دینداریم. اما روزی جدال سیاسی و بحث های جناحی به دعوای طلبگی و مشاجره اعضای یک خانواده تعبیر می شد و امروز دامنه همان بحثها به اتهام و دروغ ، قربانی کردن شرافت انسانها و ضایع کردن حقوق اولیه آنها کشیده شده و خانواده ها را از هم جدا می کند.برادر با برادر نمی تواند بحث سیاسی کند چون خیلی زود یکیشان به بی دینی و کفر و دیگری به خشک اندیشی و تقلید کورکورانه متهم می شود و دشواری کار همینجاست که کدام اتهام قابل اثبات است و کدامشان می توانند خود را تبرئه کنند. امروز می بینیم که تلاشها و آرمانهای ما را قربانی جهل یا خودخواهی خود می کنند،هر حرکتی را به نام خود مصادره می کنند . ظلم می کنند و بی تفاوتی باز به جامعه ما رسوخ کرده است. فرزندان همین مردم بی تفاوت کشته می شوند و جرمشان دگراندیشی و دموکراسی خواهی و اعتراض است و همان مردم می گویند اینها اغتشاشگر بودند که کشته شدند. می گویند چرا اعتراض؟ از راه قانونی پیگیری کنند اما در جایی که حقوق اولیه انسانی و قوانین بدیهی زندگی بشر رعایت نمی شود و هنوز هم حق اندیشیدن و ابراز اندیشه به رسمیت شناخته نشده است کدام قانون به داد ما خواهد رسید؟ آنچه امروز بدان گرفتاریم از پلیدی ذات انسانی ما نیست. این را رعایت اخلاق و حساسیت ما نسبت به سرنوشتمان به خوبی نشان می دهد بلکه شاید از فراموشی ما و بیشتر از آن ، از جوانمرگ شدن دموکراسی در جامعه ماست. و صد افسوس که به نام دین چنین کردند و می کنند.
پی نوشت: "جوان ناکام دموکراسی" شعار دستنوشته جوانی سبزپوش در یکی از راهپیمایی های اعتراض آمیز روزهای اخیر در تهران بود. |
|