جایی میان همیشه و گاه
گشتی در فرهنگ و هنر
|
|
درستایش پایگی!!
همین که نشستم غرق افکارم شدم. مدتها بود دنبال یه همچین جایی می گشتم که بشینم و سکوت فضا منو بگیره و کمی از منظره لذت ببرم و بیشتر از اون فکر کنم. بدون اینکه چیزی بخونم یا بنویسم. بدون اینکه نگران وقت باشم و یکی هی غر بزنه: بریم دیگه! ماهی ها از رو سر و کول هم بالا پایین بپرند و من یه لحظه افکارم قطع بشه اما دوباره جمع و جورشون کنم و ادامه بدم. بدون اینکه بساط بچینم و میوه پوست کنم و قلیونی چاق کنم و تخمه ای بشکنم و عکسی بگیرم از دار و درخت و واسه این و اون جک تعریف کنم و ... چه میدونم؟ همه این کارهای تکراری یک تفریح بچه مثبتی در دل طبیعت دیگه! چند دفعه ای که رشته افکارم قطع شد فهمیدم که نگام می کنه ، بعضی وقتا نگاش رو می دزده و مثلا خودش رو به دیدن طبیعت علاقه مند نشون می ده. نمی خواستم به این فکر کنم که چرا پایه من شده واسه این تفریحی که بعيد مي دونم كسي تو دنیا ازش لذت ببره؟ نمی خواستم دنبال جواب این سئوال بگردم که اون از این تفریح در دل طبیعت چی نصیبش می شه که حاضر شده خستگی و یکنواختی و کسل کنندگی این کار رو تحمل کنه. به کار خودم مشغول شدم.نمی دونم چند ساعت شد. گفنم بریم؟ گفت بریم. و آمدیم.
سئوال اول و آخر
سئوال اول و آخر
از اول هم گفتم که می آیم تا هر کجا که بخواهی تا آخر راه که نمی دانم کجاست تا مقصدی که وجود ندارد تا نهایت خواسته تو و توانستن من تا لحظه پرش از سکوی زندگی حالا به دامن مرگ یا آرزو غرق شدن یا زیرآبی رفتن چه فرقی می کند؟ پرسش نکردم لجبازی و خیال پردازی نکردم نمی خواستم بدانم مرا به کجا می بری در نادانسته هایم از تو شاد بودم و راه تفسیرهای خود را نبستم واقعیت بودنت را پذیرفتم اما حالا برای اولین بار هم که شده به یک سئوال من جواب بده سر این راه کجاست ؟ |
|