تبليغاتX
جایی میان همیشه و گاه

گشتی در فرهنگ و هنر


خرده جنایتهای زناشوهري 

بیا تکه هایش را تقسیم کنیم؟

 در زندگي گاهي چيزهايي و كساني هستند كه آدم با ديدنشان و درك كردنشان احساس مي كند كشف بزرگي انجام داده است و مي خواهد كه هر چه بيشتر به عمق اين كشف پي ببرد. اگر سو‍ژه كشف يك انسان باشد ، آدم مي خواهد هر روز همنشينش باشد. اگر نويسنده باشد مي خواهد ته آثارش را در آورد. اگر يك تصوير است هر روز براي ديدنش لحظه شماري مي كند. اگر يك كتاب يا يك قطعه موسيقي است ، آن را چندين و چند بار مي خواند و گوش مي دهد و در مجموع از آن پس شامه اش براي كشف ساير پديده ها نيز تيزتر مي شود.

خواندن نمايشنامه «خرده جنايات زناشوهري» اثر اريك امانوئل اشميت مي تواند يكي از اين اكتشافات باشد. كشف يك اثر هنري خارق العاده و تاثيرگذار در عين سادگي و زيبايي. اثري كه مخاطبش را به چندبار خواندنش ترغيب مي كند. چنان كه مي توان هر بار از پس بازخواني اش نكته اي جديد و زاويه اي نو كشف كرد.

نمايشنامه خرده جنايات زناشوهري داستان مردي (ژيل) است كه بر اثر حادثه اي مرموز دچار فراموشي شده و همسرش (ليزا) او را به خانه آورده است. مرد (ژيل) سعي مي كند با كمك صحبتها و تعريفهاي همسرش از خاطرات گذشته حافظه از دست رفته اش را بازيابي كند. از همين جا اشميت با قرار دادن زن (ليزا) در موقعيتي كه امكان سوء استفاده از فراموشي شوهرش را دارد شخصيت پردازي را آغاز مي كند. هيچ بعيد نيست كه ليزا حالا كه شوهرش را مثل يك تكه كاغذ سفيد بي نقش و نگار يافته، هر آنچه دوست دارد را به عنوان تصوير زندگي زناشويي اشان بر روي آن ترسيم كند.

شايد در ابتدا باور اينكه نمايشنامه اي چنين ساده تنها با دو شخصيت بتواند به درجه اي بالا از جذابيت و تاثير گذاري برسد سخت باشد. دوئل كلامي ژيل و ليزا در ابتدا بسيار ساده و در حد ديالوگهاي روزمره زن و شوهري به نظر مي رسد اما به مرور شخصيت پردازي بي نظير اشميت از دل اين دوئل كلامي عميق ترين مسائل روانشناسانه و ظريفترين نكات ارتباطي زن و شوهري را بيرون مي كشد و روبروي ما قرار مي دهد. اوج همذات پنداري با شخصيتهاي نمايش زماني است كه دغدغه هاي ذهني خود و پيچيدگيهاي رابطه زناشويي حتي ظرافتهاي عاشق و معشوقي را از زبان ژيل و ليزا مي شنويم. مسائلي كه شايد احساسشان كرده ايم و در پستوي ذهنمان حضور دارند اما حالا كه از بيرون مي شنويمشان احساس قرابت بيشتري مي كنيم.

آغاز فصل دوم نمايش كه فصل درخشاني از اين نظر محسوب مي شود ، هنگامي است كه ورق برگشته و دست ليزا رو شده و ديالوگ تاثير گذاري بين ژيل و ليزا برقرار مي شود :

ژيل: . . . چه ساده بودم هرگز تصورشو نمي كردم كه يكي از طرفين ديگري رو محكوم به جنايتي كنه كه خودش مرتكب شده. آفرين واقعا دست منو از پشت بستي.

ليزا : وقتي خشونت وارد زندگي ميشه ديگه چه فرقي مي كنه كي بروزش ميده.

ژيل:‌آفرين استاد دفاع محشريه (ژيل به ليزا نزديك مي شود و لحن ملايم تري به خود ميگيرد) كدوم خشونت ليزا؟

ليزا : (منفجر مي شود) خشونت اين پونزده سال زندگي ! خشونت اينكه هنوز مثل روزاي اول دلم برات ضعف ميره. خشونت اينكه پير شدن خودم و خودتو مي بينم و مي بينم كه باز هم نمي تونيم از هم بگذريم. خشونت اينكه بايد ازت خسته شم و نميشم! خشونت اينكه قيافت خوبه! خشونت اينكه مي ترسم بذاري بري. خشونت اينكه تو مردي و من زنم و مردها ديرتر پير ميشن يا لا اقل اينطور فكر مي كنن. زنها هم همين فكرو درباره مردها مي كنن. پس همچنان مي درخشي و دل همه رو مي بري. دختراي جوون تو خيابون بهت لبخند مي زنن در حاليكه پسرها نگاهمم نمي كنن تو راحت مي توني از من بگذري در حاليكه من قادر نيستم بي تو زندگي كنم.

ژيل: نه اينطور نيست!

ليزا : چرا همينطوره!

ژيل: اشتباه مي كني! در حرفات صداقت داري ولي كماكان اشتباه مي كني.

ليزا : خب كه چي؟

ژيل: ليزا آدم واسه اين چيزا آدم نمي كشه ...................دليلت چي بود؟

ليزا : تو!

ژيل: چون دوستم داري منو مي كشي؟

ليزا : دوستت دارم و اين منو مي كشه!

نمایشنامه «خرده جنايتهاي زناشوهري» در عين حجم كم سرشار از اين ظرافتهاست. حرفهايي كه شايد در خلوت زن و شوهري هم شنيده نشود اما اينجا به واسطه موقعيت سازي هوشمندانه اشميت و بي پروايي و صراحتي كه خصلت زنانه مي خواندش نمايان شده است.

(ژيل: مردها بي دل و جراتن. نمي خوان با مشكلات زندگيشون روبرو شن. دلشو.ن مي خواد فكر كنن كه همه چي روبه راهه در حاليكه زنها روشونو بر نمي گردونن)

رمز جذابيت و زيبايي خرده جنايتهاي زناشوهري جدا از درك عميق نويسنده نسبت به زواياي زندگي زناشويي و برقراري ارتباط درست با مخاطب ، در هنرمندانه نگاشته شدنش است. از يك سو اشميت ايده اوليه نمايشنامه اش را خوب پرداخته به عبارت ديگر قصه اش را به خوبي تعريف كرده است و ازسوي ديگر تا پايان نمايش كشش و جاذبه داستان را به كمك اوج و فرودهاي مكرر و غافلگير كردن مخاطب حفظ كرده است.

خرده جنايات زناشوهري نمايشنامه ايست چند لايه كه مخاطب در هر سطحي مي تواند ارتباطي منحصر به فرد با آن برقرار كند همانگونه كه شايد براي عده اي داستان ژيل و ليزا داستان زوجي در جسنجوي حقيقت باشد اما براي عده ديگر آن گونه كه ژيل مي گويد:

ژيل: شايد اون چيزي كه يه زوج بايد با هم تقسيم كنن حقيقت نيست بلكه رازه. راز اينكه براي من جذابي. راز اينكه منو مي خواي. راز اينكه اين خواستن تموم شدني نيست.

پيشنهاد مي كنم لذت خواندن اين نمايشنامه را كه نشر قطره با ترجمه شهلا حائري تابستان امسال به چاپ ششم رسانده از دست ندهيد. شك نكنيد كه اگر كشفش كنيد آن را بارها خواهيد خواند.اميدوارم تله تئاتر خرده جنايتهاي زناشوهري به كارگرداني فرهاد آئيش و با بازي محمد رضا فروتن و نيكي كريمي كه دوشنبه شب مجددا از شبكه 4 پخش خواهد شد تاثير شگفت انگيز متن قوي اش را چند برابر  كند.

 

نویسنده محمد خیرآبادی | شنبه بیست و سوم آذر 1387 | + | موضوع: معرفی |

سکوت یا فریاد؟ 

 

 یک سال گذشت

 پارسال در چنین روزهایی ، یکی دو ماهی از شروع به کارم  در پروژه مترو تهران گذشته بود. پس از حدود چهار سال تحصیل دانشگاهی و کمتر از دو سال خدمت زیر پرچم وارد بازار کار شده بودم هنوز اولین حقوقم را نگرفته بودم ولی با این حال دیگر صفری نبودم و خیلی زود تجربیات دوران کارآموزی به دردم خورد. روز به روز در کارم پیشرفت می کردم اما هرچقدر مهندس شدن آسان بود به همان اندازه از دانشجویی درآمدن کار ساده ای نبود.

هنوز مثل یک دانشجو آرمانی ، ایده پرداز ، خوش بین و پر تلاش بودم. مثل دوران دانشجویی اوقات زیادی را به کتاب خواندن اختصاص می دادم ، پس از پایان ساعات کاری برای رفتن به سینما و سالن های پخش فیلم برنامه می ریختم و هرجا پیشنهاد شرکت در برنامه ای فرهنگی به تورم می خورد نه نمی گفتم. زیاد بحث می کردم و زیر بار حرف غیر منطقی نمی رفتم. نمی توانستم فلسفه را از ذهن خود بیرون کنم و مثل مسافران تاکسی وقتی حرفی پیش می آید از درد و بلا شکایت کنم بدون آنکه جوابی برای چه باید کرد؟ پیدا کرده باشم. احساس مسئولیت می کردم در قبال خود و جامعه ام.  نمی خواستم باور کنم که اطرافیانم بویی از روشنفکری نبرده اند و مثل عامه مردم سرشان را به روزمرگی های تحمیل شده گرم کرده اند. نمی توانستم بپذیرم که مثل دور و بری هایم برای تفریح به خیابان گردی و  پارتی بروم. خلاصه حسابی از خلاف جهت آب شنا کردن لذت می بردم و امید به تغییر جهان داشتم.

یک سال گذشت و من همانی ام که بودم. هنوز کتاب می خوانم و فیلم می بینم و به خیابان گردی و پارتی نمی روم. احساس مسئولیت می کنم و ایده های بزرگ در سر دارم. هنوز دلبسته به فلسفه ام و از غر زدن های بیهوده بیزار. اما دیگر داغ نمی کنم. کمتر فریاد می زنم و بیشتر سکوت می کنم. کمتر می نویسم و می گویم. بیشتر می خوانم و می شنوم. احساس می کنم هر حرفی را نباید گفت. احساس می کنم بیشتر باید نگفت. احساس می کنم به جای تلاش برای تغییر دادن جهان باید خود بود و به جای سنگهای بزرگ که نشانه نزدن است ، سنگهای کوچکتری برداشت و به هدف زد. همانگونه که اکنون احساس می کنم این یادداشت شخصی کوتاه از یک سخنرانی چند ساعته در باره اولویت فرهنگ و اخلاق در جامعه مهمتر است.

یک سال دیگر نیز خواهد گذشت.

نویسنده محمد خیرآبادی | پنجشنبه هفتم آذر 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |