جایی میان همیشه و گاه
گشتی در فرهنگ و هنر
|
|
تغییر 1- سرگور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير رابدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم. 2- مهاتما گاندی : شما باید منشا آن تغییری باشید که دوست دارید در دنیا ببینید. 3- برای تغییر دنیا لازم نیست سیاستمدار و دیپلمات باشیم کافیست انسانهای با هدفی باشیم. دوئل
من روی این صندلی می نشستم او هم روی آن. آنقدر که یکی کم بیاورد. بازی تلخ و شیرینی بود. تلخی دوئل را داشت و شیرینی پیروزی قریب الوقوع را. باید سکوت دیگری را تحمل می کردی ، با خود کلنجار می رفتی و برای نشنیدن حرفهایش و سکوت او دلیل می آوردی تا تحمل پذیر شود. باید ندیدنش را تحمل می کردی . این قانون بازی بود هر کسی دلش بخواهد برگردد و به حرف دلش گوش کند و برگردد ، بازنده است و تو به این قانون تن داده بودی. اگر قهر راه پیروزی بود باید جوری قهر می کردی که راه آشتی باز باشد. باید جوری پشت می کردی که دوستی رنگ نبازد. جوری نفس می کشیدی که جای حرف را پر کند. جوری بشینی که پایه های صندلی برای ادامه بازی متزلزل نشود. جوری . . . می دانم که دلم تنگ می شود برای این بازی دردناک و ظریف و استراتژیک ، برای بی صبری و بیقراری ، برای یواشکی برگشتن، برای یکدستی و کلک ، برای یک پشت به پشت نشستن دیگر ، برای یک باخت دیگر!
نظریه انقلاب دائمی
جاده رولوشنری یا جاده انقلابی گری درهفته گذشته «مورد عجیب بنجامین باتن» ، «وال ای » و «مامامیا» را در یک حرکت انتحاری دیدم. پس از هفته های زیادی که از نمایش خانگی فیلم دور بودم و گذران بیشتر اوقات در محیط کار و ترافیک مسیر ، باعث ترجیح خواندنی ها بر دیدنی ها شده بود ، دوباره به عرصه تماشای فیلم برگشتم. گرچه در بداعت فیلم فینچر ، ظرافتهای انیمیشن پیکسار و روح فزا بودن موزیکال آلمانی-آمریکایی مامامیا شکی نیست اما باید اعتراف کنم که مضمون تکان دهنده فیلم «جاده رولوشنری» برایم قابل تامل تر بود در حالیکه این فیلم در صف انتظار تماشای فیلمهای آرشیوم رتبه آخر را داشت. نمی خواهم داستان فیلم را تعریف کنم و از این نوشته یک یادداشت معرفی فیلم یا پیشنهاد بسازم.اما آنچه به عنوان نکته تامل برانگیز فیلم نامیدم را می توان در قالب کلیت داستان فیلم و مضمون آن بیان کرد. در این داستان ، زن (کیت وینسلت) شوهرش (دی کاپریو) را مجاب می کند که برای خروج زندگی اشان از یکنواختی و روزمرگی از آمریکا به فرانسه بروند و زن بواسطه هنرپیشگی ، خانواده اش را از کار کردن مرد در اداره بی نیاز کند تا مرد بتواند به آن چیزهایی که روزمرگیهای زندگی کارمندی مانع اندیشیدن به آنها شده فکر کند و خود واقعی اش را بیابد نه آنچیزی که جبر محیط برایش ساخته است. مرد گرچه می داند که این پیشنهاد خوب است و در ابتدا علی رغم همه موانع موجود حاضر به پذیرش آن می شود اما چیزی نمی گذرد که با یافتن کاری با درآمد بالاتر همه آمالها و آرزوهای ساخته شده در ذهن خود و همسرش را فراموش می کند و حاضر نیست به این جابجایی تن بدهد. زن باور دارد که این تغییر می تواند آنها را از همه لحاظ به جلو سوق دهد اما مرد نمی تواند این تغییر را بپذیرد و در نظرش بهبود زندگی اشان در این حد که کاری با درآمد بالاتر یافته است کفایت می کند. زن به رویاهایی می اندیشد که افق دید او و توقع او را از یک زندگی خوب نشان می دهد اما مرد می خواهد وضع موجود را با کمترین تغییر ممکن حفظ کند. زن خواسته هایی دارد ولی مرد یا آنها را ندارد یا روی خواسته هایش را پوشانده است. زن خانواده خود را در وضع مطلوب تصور می کند اما مرد وقتی می بیند که مشکلات و موانع زیاد است بجای طلب کردن وضعیت مطلوب، واقعیت موجود را می پذیرد و با تمام وجود در برابر تغییر می ایستد. این همان شکاف میان محافظه کاری و تحول خواهی است. شکاف میان انسانهایی که از تغییر می ترسند و آنها که طالب تغییرند، آنهایی که دوست ندارند به اشتباهات گذشته اعتراف کنند و آنها که شجاعت رویارویی با حقیقت را دارند. چرا که اصلاح کردن در گام اول در واقع اعتراف به اشتباهی است که تاکنون در حال رخ دادن بوده است. محافظه کاران و اصلاح طلبان تنها طیفهایی سیاسی نیستند. انسانها همه از آن رو که مختارند و دارای اراده می توانند طالب وضع بهتر باشند و به زندگی خود جهت دهند. اتوپیاهای انسانی از همین جا ساخته شده اند. اتوپیاها را انسانهایی ساختند که جسارت داشتند لااقل دنیایی بهتر را تصور کنند و آن را به مثابه هدف و سمت و سوی حرکت نشانه روی کنند. گر چه اتوپیا محقق نشدنی است اما تفاوت انسانهای بهتر خواه و انسانهای پیرو «هر چه پیش آید خوش آید» همینجاست. لازمه تحول خواهی و اصلاح طلبی داشتن آگاهی نسبت به وضعیت مطلوب است. از این زاویه که بنگریم سخن کانت که گفت : «جرات دانستن داشته باش» مفهوم تر است. آنکه جرات شنیدن حقیقت را داشته باشد و برای عقل و اراده انسانی ارزش قایل باشد از شک و احتمال نمی هراسد. بیشتر انسانها نه تنها از پذیرش اشتباهات گذشته و حقایق تلخ گریزانند حتی تاب شنیدن نیز ندارند. چرا که شنیدن و کسب آگاهی وجدان آدمی را مسئول می سازد و آنگاه هرگونه سازش و محافظه کاری و تلاش برای حفظ هر آنچه که هست با روح این آگاهی در تضاد خواهد بود.
در جاده رولوشنری مضمون حرکتهای تحول خواهانه زندگی فردی انسانها و یا اصلاح گری های اجتماعی را می توان دید انتخاب با شماست که پایان سام مندز را بپذیرید یا در جاده انقلاب همیشگی قرار گیرید! خاطرات
طاقت دیدنتان را ندارم
همیشه کنار دریا که می رسیدم راه رفتنم را سرعت می دادم تندتر و تندتر نمی شد. همین طور دنبالم می کرد می دویدم اما هنوز بود هنوز رد پایم روی شن های ساحل مانده بود می ترسیدم برگردم و نگاه کنم به رد پایی که آنقدر زیبا بود و زود محو می شد. * آهای خاطرات زیبای زودگذشته ! طاقت دیدنتان را ندارم. و تو ای دنیا ، عروس زیبای هزار داماد ! وای که چه لذت زود گذری.
|
|