تبليغاتX
جایی میان همیشه و گاه

گشتی در فرهنگ و هنر


بهاریه 

 دوباره زندگی

 

 

دگرگونه ام کن

1-بهار در راه است. مضطرب و نگرانیم . سخت به داشته هایمان چسبیده ایم و نسیم بهاری در ذهنمان طوفانی را می ماند که می ترسیم مبادا در گذر از سرما به گرما و در دگرگونی از زردی به سبزی ما را نیز دچار تغییر کند و خانه های عنکبوتی امان را با خود ببرد.

سکون به تحرک متمایل می شود ، افسردگی به شادابی و زمستان عقیم به بهار باردار متغیر می شود. اما اینرسی ما همچنان با هرگونه تغییر مقابله می کند. محافظه کاری آنچنان در جانمان رخنه کرده است که سال تحویل می شود و سرود تحول می خوانیم بی آنکه عمیقا باورش داشته باشیم. طالب بهترین ها هستیم و دعا می کنیم و خدا می داند که چقدرش از اعماق قلوبمان بر می آید و آیا واقعا میخواهیم؟

2-شنیده اید که می گویند: «اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا موفق نمی شوید در هر صورت درست فکر کرده اید» و حالا احساسش هم کرده ام که اگر در این راه (در راه تغییر) فکر می کنید که می رسید یا نمی رسید در هر دو صورت درست فکر می کنید. چون رسیدن شما در گرو باور شماست.

3- خدایا به ما جسارت تغییر بده.«حول حالنا»

 

آخر نوشته: نوروزتان به خیر و شادی

 محمد خیرآبادی


 

"و اینک اجی مجی سینما!"

 

یک بیت شعر در نظر بگیرید با این مضمون که آزمودیم و نشد، این شرح حال من است که این بار دیگر خودم را سبک نمیکنم و در دامی که محمد گهن کرده نمی افتم. چی؟!! بهاریه؟!! آخر من کجایم به بهاریه میخورد. من برای سرهم کردن دو تا جمله ادبی به معضل برمیخورم بعد بهاریه بنویسم؟؟!! تو سر مال زدن بس است. راستش زیاد با کارهای مناسبتی سرخوش نیستم. این که حتما روز تولد تبریک بگوییم یا حتما شب عید "پیشاپیش" مبارک باد بگوییم یا روز والنتاین (وای دستم داشت رو میشد). تازه اگر این پیامکهای فله ای باشد که رسما حالم به هم میخورد. به نظرم اگر برای هم مهم هستیم همیشه باید مهم باشیم. بی بهانه و مناسبت (تا به حال بهانه به این قدرت دیده بودید؟؟!!) ( سوال حسین مهربان: وقتی هیچ موقعی خبر از ما نمیگیری یعنی برات اهمیت نداریم؟؟؟ پاسخ: با ضرب پارامتر کالیبر به پاسخ صحیح میرسید).

بعد از این همه افاضه فضل تصمیم سختی گرفتم. اینکه بیایم درباره فیلمهای دوست داشتنی که امسال دیدم (چه قدیم و چه جدید) بنویسم. پس این هم نگاهی به فیلمهای دوست داشتنی ام که به صورت جالب انگیزی تقریبا همه شان یک جورهایی کمدی اند.

 

............................

بگذارید چند فیلم را نام ببرم که حسابی آدم را سبک میکنند. از آنهایی که بعد از تمام شدنشان لبخند ناخودآگاهی تا چند روز روی صورتتان مینشیند. "وال-ای"، "ماما میا" و "کله چرمیها".

وال-ای که چیزی فراتر از یک انیمیشن است. روباتهایی میبینیم زنده تر از انسانها، دنیایی که دارو دسته پیکسار این بار برایمان معرفی میکنند زباله دانی است که زندگی از میانش جوانه میزند. ایده تیتراژ پایانی فیلم فوق العاده است. کشف دوباره همه چیز حتی آتش، تجربه جالبی است.

-  ماما میا را بگذارید داخل دستگاه، ذهن منتقدتان را خاموش کنید و بگذارید جادوی موسیقی و رنگ شما را با خودش ببرد. این فیلم همان کار را با روحتان میکند که یک مشت و مال اساسی با بدنتان. مثل اینکه تا بالاترین ارتفاع پرواز کنید بعد با تا یک متری سطح زمین سقوط آزاد کنید، دقیقا همانقدر تخلیه و شارژ میشوید. تازه گروه موسیقی آببا را یا مثل من کشف میکنید یا از نو خواهید شناخت.

-   کله چرمی ها یکی از آن جواهرهایی است که خیلی کم به آن توجه شده است. یک جرج کلونی با نمک و ملیح با یک داستان پر گل و لای و جزییات و یک کل کل کلاسیک بین دو شخصیت اصلی (کلونی و زلوگر) میشود یک داستان آشنا با روایتی تازه و شاداب.

-  شاید خود اسپیلبرگ هم یادش نیاید که فیلمی به نام 1941 دارد. این فیلم از اوایل دوران فیلمسازی اوست درباره آمریکایی که پس از حمله به پرل هاربر از سایه خودش هم میترسد و حالا شایعه شده است که لس آنجلس هدف بعدی ژاپنی است. هیچ بعید نیست روزی امیر کاستاریکا بگوید که الهام بخش دنیای دیوانه فیلمهایش همین فیلم باشد. خلاصه اینکه از اسپیلبرگ بعید بود اینقدر طناز باشد.

-  این یکی جایش آن بالاهاست ولی گذاشتم آخر سر که بعد از فیلمهایی که حتی اسمشان هم برای سرحال شدن من کافی اند، کلاه از سر برداریم و تا کمر برای بیلی وایلدر بزرگ خم شویم. بعضی ها داغش را دوست دارن را قبلا دیده بودم. خب انسان جایز الخطاست و دوستش نداشتم. ولی این بار وایلدر کار خودش را کرد. فیلم یک بسته بندی کامل از فیلمنامه و کارگردانی و بازیگری است. فقط توجه به چفت و بست ماجراها کافی است که مدتها حرف برای گفتن داشته باشیم.

-- راستش فکر نمیکردم بشود از سوژه خون آشام فیلم درخوری ساخت. اما بگذار فرد درست وارد شود نظرم را عوض کرد. خون آشام میانسال زیاد دیده بودیم اما نوجوان خون آشام بودن بسیار تکان دهنده است. اینکه هیچ وقت نتوانی رشد کنی و به تجربیاتی برسی که دیگران میرسند و به تنهایی همیشگی محکوم باشی، کابوس هولناکی است. بعید است هنگام دیدن فیلم از سرما به خودتان نلرزید. سرمای هوا در سوئد، سرمای روابط و سرمای تنهایی. نکته جالب این است که همزمان با این فیلم، داستان مشابهی در هالیوود با نام گرگ و میش ساخته شده است. مقایسه این دو فیلم هم خالی از لطف نیست. تفاوت نگاه هالیوودی و اروپایی این بار به نفع اروپا تمام شده است.

 

در انتها:

لذا ورودم به جمع مهندسان ارشد بیکار بر همه تبریک و تسلیت باد.

راستی نو شدن سال خیلی اتفاق مهمی است. خدا کند قدرش را بدانیمژ

 

سیاوش پاکدامن

 

نویسنده محمد خیرآبادی | چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |

بازگشت مگا گودزیلا 

بازگشت غرور آفرین برادر گرامی جناب آقای سیاوش پاکدامن را از « زاهدان کین جلوه در محراب و منبر می کنند» گرامی می داریم.

 به امید اینکه از این پس باز هم  در این وبلاگ از آن «کارهای دگر» کنند.

نویسنده محمد خیرآبادی | یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 | + | موضوع: |

به استقبال بهار 

« همه عمر دیر رسیدیم»  دیالوگ پایانی فیلم سوته دلان اثر مرحوم علی حاتمی

 بعضی ها استاد جملات قصار ند. مثل همین خدابیامرز علی حاتمی که هر وقت فیلمی ازش میبینی می تونی از دیالوگای زیبا و ضرب المثل وارش نت برداری.

یک روز در توضیح « همه عمر دیر رسیدیم» نوشتم : راست می گه استاد. همیشه دیر رسیدیم. اون از کودکیمون که خیلی زود گذشت و تا چشم به هم زدیم دیدیم دیگه واسه بازیهای کودکیمون دیر شده. اون از نوجوونی مون که واقعا ازش هیچی نفهمیدیم و مثل برق و باد رفت و چیزی بیشتر از یک مرز باریک بین کودکی و جوونیمون  نبود و حالا جوونیمون هم خیلی زود داره میگذره بدون اینکه مثل یک دوره تکرار نشدنی از زندگی باهاش برخورد کنیم!!

چرا همیشه دیر بهشون میرسیم؟ انگار تا میرسی سوار ماشین میشن و میرن و ما یه کم  دنبالشون میدویم اما زود میفهمیم که دیگه رفتن و دست ما بهشون نمیرسه!!

مشکل کار کجاست؟ چرا آرزوها و رویاهای کودکیمون رو دست کم گرفتیم و گذاشتیم بهشون بخندن؟ چرا نذاشتن از بلوغ جوونی و تجربه کردن تو این سن لذت ببریم؟ چرا نفهمیدیم انرژی جوونیمون دقیقا به درد کجا میخوره؟ چرا تو همه این دوره ها تعداد تفریحاتمون از انگشتای یک دست هم بیشتر نبود؟ چرا کار شده آرزوی جوونا و چرا از اون بدتر شده وسیله  ای که 20 سال از بهترین روزهای زندگی اونا رو صرف پیدا کردن یک لقمه نون میکنه و از یادشون میبره که وقتی بچه بودن چی میخواستن. از یادشون میبره که چی دوست دارن. به چی علاقه مندند. بی تفاوتشون میکنه. وقتی بهشون میگی پاشو بریم فلان جا میگن : ای بابا حال داریا.فردا 6 صبح باید برم سر کار. میگی پایه ای این کارو بکنیم: میگن ای بابا حال داریا ، خسته  ام. خستگی تو این سن؟!!! باورتون میشه؟!!

دیروز یکی از تکان دهنده ترین جملات قصار زندگیم رو شنیدم : « نزدیکترین یقه به شما یقه خودتونه! اگه شاکی شدی اول از همه یقه خودتو بگیر»

دیگه نمیخوام دیر برسم. لا اقل توی جوونی نباید دیر برسم. هزار تا علاقه و آرزو و چیز دوست داشتنی هست که باید به دستشون آورد و تجربه شون کرد. یقه خودمو می گیرم واز همین امروز شروع میکنم. خودمو واسه بهار آماده می کنم. نخیر زود نیست تا همین جا هم خیلی دیر شده. میگن «هیچ وقت واسه هیچ کاری دیر نیست» ولی من میگم : «هیچ وقت واسه هیچ کاری زود نیست»!!

نویسنده محمد خیرآبادی | یکشنبه هجدهم اسفند 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |

میان "اگر" و "میشه" 

 

 «شهر به تعداد پنجره هایش خورشید دارد

صبح شود اگر!» 

یا میشه یا باید بشه!!

 

نویسنده محمد خیرآبادی | یکشنبه چهارم اسفند 1387 | + | موضوع: |