تبليغاتX
جایی میان همیشه و گاه

گشتی در فرهنگ و هنر


سفرنامه 3 

 

"اصفهان"-"شهرکرد"-"یزد"-"شاید اردکان"

سوار شن

 

تا سنگی و سفری دیگر ....



[روز دوم جلد دوم]

 بعد از خریدن کتابها و سرکوب کردن وسوسه اینکه از ماموران آتش نشانی -که برای از سر باز کردن مراجعان گمراه، بالای سرشان زده بودند اینجا اطلاعات نیست- بپرسیم پس اطلاعات کجاست؟ به کیا گفتیم که مشکلی نداریم که با توجه با نام خانوادگیش او را محمود صدا کنیم. او هم در پاسخ کارت ویزیت خفنش را نشان داد که یک کلمه فارسی رویش نبود و....بقیه در صفحه بعد


صفحه بعد
نویسنده سیاوش پاکدامن | چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 | + | موضوع: سفرنامه |

سفرنامه 2 

 

در چرخش مدام

 

و اما بعد...

[روز اول جلد دوم]

محمد که زنگ زد یادمان افتاد که کتری هم روی گاز است و احتمالا دیگر سه دقیقه شده باشد. پس با محمد نزدیکی های درختمان و البته غرفه چایی فروشان اینکاره، قرار گذاشتیم. بعد از بالا آمدن از پله ها دستگیرمان شد که چه راه طولانی تا "درخت من و صادق" داریم و موقع آمدن شور و ذوق رسیدن به نمایشگاه باعث شده بود که بعد مسافت در نظرمان نیاید. گو اینکه سرپایینی ملایم و رفیق خوب هم بی تاثیر نبود..... ادامه در صفحه بعد


صفحه بعد
نویسنده سیاوش پاکدامن | دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 | + | موضوع: سفرنامه |

سفرنامه 1 

 

              سفرنامه ها!

    حکایت دو روز گشت و گذار در دیار طهران

این دو روز یک شنبه و دوشنبه ۲۰ و ۲۱ اردیبهشت و دو روز این ور و آن ورش، برای من به دلایل زیادی روزهای مهمی بودند. این دو روز بهانه خوبی بود که دیداری با رفقای عزیزم تازه کنم که از یک ماه تا دو سال بود که ندیده بودمشان. نمایشگاه این فرصت را داد که دوباره مثل گذشته از درس و کار و زن و زندگی آزاد بشویم و چند ساعتی را مثل گذشته، آزاد و یله و بی خیال – یا حداقل کم خیال- گشت بزنیم و ور بزنیم و سر و کول هم بزنیم و خوش باشیم.

بهانه نوشتن این سفرنامه در درجه اول این بود که احساس میکنم نیاز دارم این روزهای خوب را جایی ضبط کنم. و چه بهتر که آن را با دوستانم هم قسمت کنم. سعی کردم ریزترین جزییات آن دو روز را روی صفحه بیاورم، این باعث شد که حجم مطلب بالا برود و مجبور بشوم در چند قسمت آن را روی "گاهنامه ها" قرار بدهم. جمله اول پاراگراف را یادم رفت کامل کنم. و در درجه دوم دیدم حیف نیست که این دو روز دوست داشتنی را با...این که همان اولی شد....عیبی ندارد، فرض کنید مرغ ما از اول یک درجه داشت.

 

پا نوشت: برخی از شخصیتهای این سفرنامه واقعی اند، برخی دیگر هم واقعی هستند ولی ترجیح میدهند که تخیلی باشند.

 

 


[روز صفرم]

همه چیز از یک سفر کاری شروع شد و الا بی حال تر از آن بودم که خودم به صورت داوطلبانه به نمایشگاه کتاب بروم. حاجی (پدرم) از پایین فریاد زد: میتوانی برای خرید سنگ به تهران بروی؟. اول طبق معمول تنبلی های همیشگی فریاد زدم نه. اما هم خودم و هم همه اهل خانه میدانستند که در این سوال از آرایه استفهام انکاری استفاده شده است و من چه بخواهم و چه نخواهم این سفر اتفاق خواهد افتاد......ادامه در صفحه بعد


صفحه بعد
نویسنده سیاوش پاکدامن | شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 | + | موضوع: سفرنامه |

قوانین همیشگی 


He has just two rules in life.

Rule no 1, Boss is always right.

Rule no 2, If the boss is wrong

then follow the rule no 1.


و اینکه با خبر شدیم ح.مهربانمان نیمه گم شده اش را پیدا کرده است. لذا از طرف مدیران!!!! گاهنمامه ها به او و خانم ف.پارسایی (مهربان آینده) تبریک مبسوط عرض میکنیم. به امید اینکه دست همه عزب اوغلی ها یک روز بند شود...بلند بگو آمیییییییییییییییین

نویسنده سیاوش پاکدامن | چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 | + | موضوع: گاه نوشته |

نگاهی به چارلی کافمن (2) 

 

خط باریک نبوغ و دیوانگی

 

نوشته ای که در صفحه بعد میخوانید، مقدمه چارلی کافمن بر فیلمنامه جان مالکوویچ است. شیوه نوشتن او همانند فیلمهایش منحصر به فرد است. یک سردرگمی در نوشته به چشم میخورد که مشخص نیست واقعیت دارد یا این هم بازی است که او به موازات فیلمش، با خواننده میکند. نوشته علاوه بر اینکه ممکن است واقعا حدیث نفسی از او باشد، به صورت هوشمندانه ای فضای خود فیلم را تداعی میکند. در لابه لای سطور هم میتوان شخصیت اصلی فیلم را دید که با خواننده درباره نیاز به اهمیت داشتن و مورد توجه بودن صحبت میکند و هم نکته های جالبی درباره فیلمنامه نویسی پیدا کرد. گویی کافمن به صورت هوشمندانه ای خواننده را آماده ورود به دنیای نوشته اش میکند.

 «آنها از من خواستند که بر این فیلمنامه مقدمه ای بنویسم. به آنها گفتم که نمیدانم چه باید بگویم. آنها به من گفتند، این مهم نیست، فقط چیزی بنویس. آنها گفتند مردم اغلب از این گونه کتاب ها برای آموزش فیلمنامه نویسی استفاده میکنند و دوست دارند چند کلمه ای هم از زبان نویسنده بخوانند....»


صفحه بعد
نویسنده سیاوش پاکدامن | جمعه چهارم اردیبهشت 1388 | + | موضوع: سینما |