تبليغاتX
جایی میان همیشه و گاه

گشتی در فرهنگ و هنر


و بار دیگر متولد شدم . . .  

با عرض پوزش از پارازیتی که در بحث شیرین و جذاب "ونک نشین" عزیز ایجاد کردم خدمتتوت عرض کنم که :

"تولدم مبارک"

رفتم تو ۲۷ سال.خدا را شکر.

به ادامه بحث می پردازیم.

نویسنده محمد خیرآبادی | سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 | + | موضوع: گاه نوشته |

... حالا یکی از ساکنان ونک ... 

 

... حالا یکی از ساکنان ونک ...

 

این چند وقت اتفاقات زیادی افتاد که باعث شد ذهنم مشغول تر از این باشد که به این فکر کنم که نزدیکترین کافی نت را پیدا کنم و گرد و خاک اینجا را بتکانم. حالا دارم به شرایط پایا نزدیک میشوم. وقتش است که دوباره شروع کنم و برگردم.

1-  چیزی که ازش بدم می آمد سرم آمد. حالا برای حداقل یک سال ساکن تهرانم. خدا آن روز را نیاورد که نتوانم از او خارج شوم.( این قسمت با صدای پس زمینه Hotel California خوانده شود.)

2-  چیزی که ازش بدم می آمد سرم آمد. و مجبورم هر روز و از ساعت هفت تا چهار بعد از ظهر به پوچ ترین شکل ممکن زندگی کنم. باید مثل مترسک پشت صندلی بنشینم و منتظر باشم تا جناب سرهنگ یا یک جناب دیگر نامه ای به دستم بدهد، جهت تایپ یا ثبت در سیستم و بایگانی در پرونده مربوطه. سختی بیشتر زمانی است که میترسی در اوقات بیکاری (نزدیک به 99 درصد زمانها) کتابی چیزی بخوانی، مبادا که زیرابت در چشم برهم زدنی خورده شود.

3-  چیزی که ازش بدم می آمد سرم آمد. و مجبورم مزخرف ترین اخلاق دنیا را داشته باشم. اخمو، ساکت، خسته، خشک و رسمی. و شمرده رفتن و آمدن که مبادا گربه شاخت بزند و تلاش برای حفظ فاصله از کادری ها ی محترم که مبادا زیادی صمیمی بشوند (بشوم) و ... .

4-   ولی این امتحان بزرگی است و فکر کنم اگر بتوانم در این دوران خودم را تازه نگهدارم بتوانم به آینده (که احتمالا بدترین حالتی که شغلم خواهد داشت همین روال خواهد بود) خوش بین باشم. البته نکته پنجم هم در این امیدواری بی تاثیر نیست.

5-  هفته پیش مهمان خانه دوستان عزیزی از دوران دانشگاه بودم. بماند که در آن ضیافت چه دوستانی را دیدم و چه حالها بردم و خبر عمو شدنم را شنیدم و ژله ناموسی تناول نمودم. نکته تکان دهنده وقتی بود که دیدم مهدی روی رایانه اش بازی نصب کرده و است و کلی فیلم کنار کیس جمع شده است و پرسیدم یعنی میشود ازدواج کرد و کار کرد و تقریبا بچه دار شد و هنوز به علایق دوران جوانی ناخنک زد و جواب مثبت بود. هرچند کوتاه .

6-  بعد از  حدود دو هفته که به وبلاگ رفقا سر زدم دو متن متفاوت دیدم که با خواندنشان دو احساس متضاد و در عین حال یکسان به من دست داد (اینجایش را خودم هم درک نکردم ولی حقیقت دارد). اول نوشته کاوه اسماعیلی در مزجبد بود که برادرش را گرفته اند و او چقدر مثل یک برادر منتظر است که برادرش صحیح و سالم به کنارش بازگردد. تک تک بندهای نوشته اش مثل خنجر نوک تیزی بود که به تنم میرفت.... دردناک، وهمناک و ناامید کننده جایی که کاوه میگوید بگذارید ما سوپاپ اطمینان باشیم. گر گرفتم ....  آقای مسئول، آقای مدیر، آقای نماینده، داری ایران را به کدام قهقرا هدایت میکنی؟؟

دومی نوشته خودافشاگرانه مهتاب ساوجی بود، از آن نوشته هایی که هر چند وقت یکبار مینویسد و جزییات زندگی اش را طوری ردیف میکند که شور عجیبی به من دست می دهد. شور شیرینی از زندگی (این همان حس متضاد بود) اما نوشته را که می خوانم غم عجیبی میگیردم یک جور حس غربت نسبت به همه گذشته تلخ و شیرینی که داشتم (این قسمت با موسیقی لعنتی سریال لعنتی از سرزمین شمالی باید خوانده شود).

7-     خبر خوب هم از راه رسید. نساجی مازندران 4 بر یک داماش گیلان را له کرد. نادر دست نشان اینه ....

نویسنده سیاوش پاکدامن | جمعه بیست و دوم آبان 1388 | + | موضوع: گاه نوشته |