جایی میان همیشه و گاه
گشتی در فرهنگ و هنر
|
|
تا سربازی
قربان بله قربان
از ظرایف روزگار همین است که درست یک روز بعد از اینکه بیست و شش سالگی را دو دستی تقدیمش کردم، ردای خدمت به مام میهن را بر تن ما پوشاند. لذا با دلی سرشار از آخ جون و سری بدون مو به سوی اولین روز باقی عمرم روان میشوم. باشد که کلا همه رستگار شویم.
توضیح عکس: این هم آخرین فریم از "دختره" تا این لحظه. آبا و دختره دلایلی برای زنده بودن
"حالا بیشتر از همیشه باید "زندگی" کنیم!" این پست تقدیم میشود به.... "دختره"
فکر میکنم جادوی آبا (ABBA) شروع دوباره خوبی باشد برای گاهنامه ها. به خصوص وقتی ABBA: The Movie را دیده باشی و همراه خبرنگار رادیویی سایه به سایه آبا در استرالیا رفته باشی، دویده باشی بین تماشاچیان کنسرتها تا جایی پیدا کنی که بشنوی Havi’n a time of your life. . به شدت احساس میکنم که آبا یکی از چیزهایی است که در این روزگار عسرت(امیدوارم این کلمه را درست (هم دستوری و هم مفهومی)استفاده کرده باشم) به کار می آید. وقتی آسمان و زمین در تلاشند که روی تو خراب شوند اولین کار این است که برای خودت سپری درست کنی و یکی از اجزای آن سپر میتواند آبا باشد. در جایی از فیلم گزارشگر از پسربچه ای میپرسد : تو چه چیز این آهنگها رو دوست داری؟ و او بهترین پاسخ را میدهد: "اونا یه جوریند که احساس میکنی...میدونی؟!...... شادی........." "فیلم آبا" توسط لاسه هالستروم کارگردان هموطن اعضای گروه در سال 1977 ساخته شده است. هالستروم لحن شاد و پرانرژی برای روایت داستانش در نظر گرفته که این باعث میشود تاثیر موسیقی های آبا دوچندان شود. دختر کوچکی جایی اواسط فیلم درباره آبا میگوید: "اونا افراد خاصی نیستند،اونها فقط انسانند.... بجز آهنگهای آنها....آنها چیزهایی اند که استثنایی هستند". نکته اول: از تیزهوشی های هالستروم در این فیلم همین است که بیشتر سراغ کودکان رفته است تا دلیل محبوبیت آبا را بپرسد. موسیقی و ضمیر پاک کودکان. نکته دوم: سکانس خواب دیدن گزارشگر رادیو از ان شیطنتهای فوق العاده هالستروم است
***شرح عکس: این هم فرشته ای است که این دو روز ما را بهشت کرده بود و حالا به خواب ناز رفته است. من صدایش میکنم "دختره"
نامه به آقای مسئول "نامه ای به آقای مسئول!"
سلام آقای مسئول نمیدانم مرا به جا می آوری یا نه....احتمالش کم است چون من از آنهایی نیستم که وقتی جایی میروی ئنبالت بدوم و برایت هورا بکشم. من گوشه ای نشسته ام و برای خودم زندگی میکنم. سعی میکنم آرام باشم و پی هرج و مرج نگردم. ترجیح میدهم صحبت کنم تا شیشه بشکنم. ترجیح میدهم با عقل خودم رفتارها و گفتارهایت را بسنجم تا احساسم. آقای مسئول در آن جمع های کوچکی که با دوستان درباره ضرورت حمایت از نظام و اصلاحات مسالمت جویانه صحبت میکردم شما حضور نداشتید. آنجا که بریده ها از انقلاب و یا کسانی که احساس میکردند رایشان بی اهمیت است، را دعوت به حضور میکردم، شما داشتید برای آینده نقشه میکشیدید. وقتی میگفتم کمبودها را به پای نظام و اسلام ننویسید و تلاش کنید تا مسئولان نالایق با انسانهای لایق عوض شوند، شما دنبال راه جدیدی برای فریب مردم بودید. والان که از روی آنها خجل هستم، بازهم نیستید. آقای مسئول تازه یادم آمد. شاید هم من را بشناسید. همان که موقع رای دادن ولی نعمتتان بود، همو که وظیفه و تکلیف داشت که در انتخابات شرکت کند، همو که بزرگترین و رفیع ترین قلل دنیا جایگاهش بود..... همان که امروز عامل بیگانه است و اغتشاش گر است....همان که چون به حق به گفتار و رفتار شما شک کرده است و اعتراض دارد، پس سالهاست که از آمریکا خط میگیرد و خونش مباح است.... همان خس و خاشاکی که پولهای میلیونی از بیگانه در حساب بانکیش است و دارد پایه های نظام را سست میکند.... من همان پسری هستم که دنبال رایش میگردد.... از آن مهم تر، دنبال شعورش.... دنبال صداقتی که سالهاست از من دریغ کردی. من همان دختری هستم که دوست ندارد مسئولش در روز روشن، به او دروغ بگوید یا از آن بدتر، واقعیت را به گونه ای بیان کند که در نهایت چیزی 180 درجه متفاوت از اصلش در آید. من همان مردی هستم که دوست ندارد مسئولش به جای پاسخگو بودن، منتقدان را یک به یک خفه کند و دم از آزادی بزند. من همان زنی هستم که دوست دارم وقتی به تلویزیون نگاه میکنم واقعیت را ببینم، نه آن چیزی که تو دوست داری. آقای مسئول نگو چرا فریاد من با سمپاشی های قدرتهای بیگانه در یک راستاست؟ من سی سال است که دارم خودم را اثبات میکنم. سی سال است که با هر خوب و بد، پشتت ایستادم. من سی سال است که با هر آمار دروغت ساختم و دم بر نیاوردم. من سی سال است که با هر تهدیدی، در سرما و گرما به خیابان ریختم و فریاد مقاومت سر دادم..... آقای مسئول نگو چرا خواست من و خواست بیگانه یکی شده است، بپرس چه کردی که به اینجا رسیده ایم؟ بپرس چه کردی که اعتماد را از دلهایمان پاک کرده ای. آقای مسئول خیال نکن که خوشحالم وقتی میبینم تمام پایه هایی که بر مبنایش زندگیم را چیده بودم به لرزه در آمده اند. فکر نکن که در خیابان غریو شادی سر میدهم. من سوگوارم...به خاطر اینکه در جهانی ماتریکس گون به هوش آمده ام و میبینم همه چیز به همان زیبایی نیست که تو تصویر میکردی. سوگوارم چون میبینم سالها به اشتباه گلوی خود را پاره میکردم. سوگوارم که میبینم در عصر اطلاعات، دستم را به شیوه قرون وسطی، از رسانه کوتاه میکنند تا مبادا بیش از این دستان آلوده شان را ببینم. آقای مسئول، خیال نکن خوشحالم که بزرگان نظام را به لجن میکشی. من در غیاب اعتماد گذشته میگریم و میبینم در پس این افشاگری ها، نه عزمی برای ریشه کنی، که فقط تلاشی برای جایگزینی است. حرکتی جهت برچیده شدن همیشگی سفره رانت نیست که فقط قرار است سفره در خانه دیگری پهن شود. آقای مسئول اگر فکر میکنی که حسابت پاک پاک است و خطایی نداری، اگر فکر میکنی که 85 درصد مردم پشت سرت هستند، اگر راه پیمایی و تجمع راه می اندازی ( و خدا میداند که چند درصدشان با پا و دل خود به آن آمده اند) و شعار آزادی فراتر از مطلق میدهی.... پس چرا میترسی؟، چرا از صبح انتخابات نباید پیامکی به مقصد برسد؟، چرا سایتها فیلتر میشود؟، چرا قبل از اعلان نتایج و قبل از هر اعتراضی، مخالفانت بازداشت میشوند؟، چرا به معترضان اجازه اعتراض آرام نمیدهی؟، چرا سرعت اینترنت را پایین می آوری و تمام درگاههای اطلاعات را مسدود میکنی؟، چرا اجازه میدهی، به خوابگاههای دانشجویی حمله شود و رعب و وحشت را در کشور حکمفرما میکنی؟؟ چرا خبرگزاری رسمی کشور قبل از پایان رای گیری باید نتیجه انتخابات را پیش بینی کند؟ و چرا روزنامه دولت که با پول بیت المال منتشر میشود باید روی هر دروغگو و کذابی را سفید کند؟ آقای مسئول، اگر وزیر خارجه فلان قدرت و صدراعظم بیسار کشور از اعتراض من سوء استفاده میکند، دیگر حرجی بر ما نیست. تو خود این مهلکه را ساختی و خودت باید پاسخگو باشی. سفرنامه 3
"اصفهان"-"شهرکرد"-"یزد"-"شاید اردکان" سوار شن
تا سنگی و سفری دیگر ....
بعد از خریدن کتابها و سرکوب کردن وسوسه اینکه از ماموران آتش نشانی -که برای از سر باز کردن مراجعان گمراه، بالای سرشان زده بودند اینجا اطلاعات نیست- بپرسیم پس اطلاعات کجاست؟ به کیا گفتیم که مشکلی نداریم که با توجه با نام خانوادگیش او را محمود صدا کنیم. او هم در پاسخ کارت ویزیت خفنش را نشان داد که یک کلمه فارسی رویش نبود و....بقیه در صفحه بعد صفحه بعد سفرنامه 2 در چرخش مدام و اما بعد... [روز اول جلد دوم] محمد که زنگ زد یادمان افتاد که کتری هم روی گاز است و احتمالا دیگر سه دقیقه شده باشد. پس با محمد نزدیکی های درختمان و البته غرفه چایی فروشان اینکاره، قرار گذاشتیم. بعد از بالا آمدن از پله ها دستگیرمان شد که چه راه طولانی تا "درخت من و صادق" داریم و موقع آمدن شور و ذوق رسیدن به نمایشگاه باعث شده بود که بعد مسافت در نظرمان نیاید. گو اینکه سرپایینی ملایم و رفیق خوب هم بی تاثیر نبود..... ادامه در صفحه بعد صفحه بعد سفرنامه 1
سفرنامه ها! حکایت دو روز گشت و گذار در دیار طهران
این دو روز یک شنبه و دوشنبه ۲۰ و ۲۱ اردیبهشت و دو روز این ور و آن ورش، برای من به دلایل زیادی روزهای مهمی بودند. این دو روز بهانه خوبی بود که دیداری با رفقای عزیزم تازه کنم که از یک ماه تا دو سال بود که ندیده بودمشان. نمایشگاه این فرصت را داد که دوباره مثل گذشته از درس و کار و زن و زندگی آزاد بشویم و چند ساعتی را مثل گذشته، آزاد و یله و بی خیال – یا حداقل کم خیال- گشت بزنیم و ور بزنیم و سر و کول هم بزنیم و خوش باشیم. بهانه نوشتن این سفرنامه در درجه اول این بود که احساس میکنم نیاز دارم این روزهای خوب را جایی ضبط کنم. و چه بهتر که آن را با دوستانم هم قسمت کنم. سعی کردم ریزترین جزییات آن دو روز را روی صفحه بیاورم، این باعث شد که حجم مطلب بالا برود و مجبور بشوم در چند قسمت آن را روی "گاهنامه ها" قرار بدهم. جمله اول پاراگراف را یادم رفت کامل کنم. و در درجه دوم دیدم حیف نیست که این دو روز دوست داشتنی را با...این که همان اولی شد....عیبی ندارد، فرض کنید مرغ ما از اول یک درجه داشت.
پا نوشت: برخی از شخصیتهای این سفرنامه واقعی اند، برخی دیگر هم واقعی هستند ولی ترجیح میدهند که تخیلی باشند.
[روز صفرم] همه چیز از یک سفر کاری شروع شد و الا بی حال تر از آن بودم که خودم به صورت داوطلبانه به نمایشگاه کتاب بروم. حاجی (پدرم) از پایین فریاد زد: میتوانی برای خرید سنگ به تهران بروی؟. اول طبق معمول تنبلی های همیشگی فریاد زدم نه. اما هم خودم و هم همه اهل خانه میدانستند که در این سوال از آرایه استفهام انکاری استفاده شده است و من چه بخواهم و چه نخواهم این سفر اتفاق خواهد افتاد......ادامه در صفحه بعد صفحه بعد قوانین همیشگی
He has just two rules in life. Rule no 1, Boss is always right. Rule no 2, If the boss is wrong then follow the rule no 1.
و اینکه با خبر شدیم ح.مهربانمان نیمه گم شده اش را پیدا کرده است. لذا از طرف مدیران!!!! گاهنمامه ها به او و خانم ف.پارسایی (مهربان آینده) تبریک مبسوط عرض میکنیم. به امید اینکه دست همه عزب اوغلی ها یک روز بند شود...بلند بگو آمیییییییییییییییین نگاهی به چارلی کافمن (2)
خط باریک نبوغ و دیوانگی
نوشته ای که در صفحه بعد میخوانید، مقدمه چارلی کافمن بر فیلمنامه جان مالکوویچ است. شیوه نوشتن او همانند فیلمهایش منحصر به فرد است. یک سردرگمی در نوشته به چشم میخورد که مشخص نیست واقعیت دارد یا این هم بازی است که او به موازات فیلمش، با خواننده میکند. نوشته علاوه بر اینکه ممکن است واقعا حدیث نفسی از او باشد، به صورت هوشمندانه ای فضای خود فیلم را تداعی میکند. در لابه لای سطور هم میتوان شخصیت اصلی فیلم را دید که با خواننده درباره نیاز به اهمیت داشتن و مورد توجه بودن صحبت میکند و هم نکته های جالبی درباره فیلمنامه نویسی پیدا کرد. گویی کافمن به صورت هوشمندانه ای خواننده را آماده ورود به دنیای نوشته اش میکند. «آنها از من خواستند که بر این فیلمنامه مقدمه ای بنویسم. به آنها گفتم که نمیدانم چه باید بگویم. آنها به من گفتند، این مهم نیست، فقط چیزی بنویس. آنها گفتند مردم اغلب از این گونه کتاب ها برای آموزش فیلمنامه نویسی استفاده میکنند و دوست دارند چند کلمه ای هم از زبان نویسنده بخوانند....» صفحه بعد پایان نامه را بردند
...حالا حکایت ماست...
دیر زمانی پیش بود که خبر آوردند چه نشسته اید که عنقریب است سیلی بنیان کن شهر را خراب کند. دور هم نشستند و تصمیم گرفتند برای گرفتن خرابی سیل، سدی سر راه آن بگذارند، در این صورت، هم زمانی برای آماده سازی شهر خریده میشد، هم در این فاصله مقداری از آب بخار میشد، مقداری هم به سفره های زیر زمینی میپیوست الباقی هم به مرور آزاد میشدند و ضمن استفاده از آنها برای تولید برق شهر، به مصرف آبادانی مزارع میرسیدند. اما سد که زده شد، عقلا به جای گسترش مزارع و آماده کردن شهر، پا روی پا انداختند و سوت بلبلی نواختند. مخبر خبر آورد چه نشسته اید که سد لبریز شده و کلا کمک. سد سازی به دهان عقلای قوم شیرین آمده بود، پس غم به دل را ندادند و گفتند پایین رودخانه سد دیگری بسازید و خروجی سد اول را بیشتر کنید. این ترفند هم مدتی سیل را مشغول خود کرد. این خوشی دیری نپایید. عقلا نشستند. یکی گفت سد دیگر بسازیم. دیگری گفت: ولی سیل پشت دروازه های شهر است، دیگر سد کارساز نیست. آن یکی گفت: ملالی نیست، خروجی سد را بیشتر کنید. نفر بعدی پاسخ داد: ولی خانه های شهر. لبخندی زدند و گفتند: ملالی نیست. ما که روی تپه خانه داریم، بگذار چند تا خانه را آب ببرد.
خبر: پایان نامه از دوره کارشناسی ارشد حذف میشود. نگاهی به چارلی کافمن (1)
پرسه در هزارتوی انسانی!
حتی با دیدن یکی از آثار چارلی کافمن به راحتی میتوان رای به نبوغ و سطح بالای کارهایش داد. چارلی کافمن که پیش از "جان مالکوویچ بودن" فقط چند کار تلویزیونی انجام داده بود، با این فیلمنامه توانست جایزه بفتا را بدست آورد و نامزد اسکار شود. اما ..... (ادامه در صفحه بعد) صفحه بعد تا فرصتی باقی است تا فرصتی باقی است کسانی هستند که روزی خودشان را ثابت کرده اند. به اعتبار همان سابقه، بارها میبخشیمشان و به آنها فرصت دوباره میدهیم. این روش شاید در زندگی کمتر استفاده شود و یا دفعات تکرار محدود باشد. اما در عالم سینما این اتفاق زیاد می افتد. بارها میشود که به دیدن فیلم کارگردانی میرویم که سالها قبل برایمان خاطره زیبا و بی مانندی خلق کرده است به امید اینکه دوباره کاری کند که به آن لذت یگانه برسیم. فیلم بازیگری را میبینیم که جایی بازی اش شما را مسحور خودش کرده بود، گرچه بارها در آثاری بد حضور پیدا کرد یا بازی بدی ارایه داد. حاتمی کیا برای من از همان کارگردانانی است که آنقدر اعتبار دارد که حالا حالا ها به دیدار فیلمهایش بروم، اگر چه نا امید برگردم. و معتقدم که برای چنین کسانی که به توانایی هایشان ایمان داریم باید بیشتر مایه گذاشت. این گونه افرادی که میدانیم جوهره قدرتمندی دارند نباید تنها گذاشته شوند باید در هر صورتی آثارشان را دید و از آنها حمایت کرد. چون میدانیم که میتوانند دوباره خاطرات سحر انگیز گذشته را تکرار کنند. این آخرین فیلم حاتمی کیا، دعوت متاسفانه آن چیزی نیست که از حاتمی کیا در ذهن دارم. منظورم لزوما پرداختن به جنگ و انسانهای جنگ نیست، بیان و روشی است که دوستش داریم و در آثار متاخر او کمتر سراغی از آن می یابیم. سریال خسته کننده حلقه سبز و فیلم چند پاره و سر در گم دعوت آن چیزی نیستند که از حاتمی کیا انتظار میرود. دعوت شاید با حذف کامل اپیزود غیر قابل دفاع دوم و بازسازی اپیزود الکن اول، به عنوان تجربه ای از یک فیلمساز قابل بررسی باشد ولی مطمئنن آن چیزی نیست که مهر حاتمی کیا را به همراه داشته باشد. خوشبختانه از این فیلم استقبال خوبی شد اما عکس العملهای حاتمی کیا به انتقادات نگرانم میکند. نیمه بدبینم روزی را میبیند که حاتمی کیا به راه مخملباف برود و در استعارات و دنیایش گم شود و مخاطب را گم کند. یا قدم در راهی بگذارد که مسعود کیمیایی گذاشته است که در دور باطلی از ایده ها افتاده است و از سینمای قابل دفاع گذشته اش فقط رویه ای از خون و انتقام و چاقو باقی مانده است. امیدوارم ابراهیم حاتمی کیا که برای نسل بعد از انقلاب خاطره ساز بوده است، گوشها و چشمانش را بر روی حرفها ، انتقادها و پیشنهادها نبندد و قبل از اینکه آنقدر از ما دور شود که دیگر در افق دید نباشد، به اوج بازگردد. ............................... خارج از بحث: این موسیقی را گوش کنید... Insider- Rites- Jan Garbarek 96kbps 128kbps
دور باطل و کار اصلی یک نویسنده موفق "دور باطل و کار اصلی یک نویسنده موفق"
امروزه دادن حکم کلی سیاه و سفید در جهان خاکستری، پذیرفته نیست. به همین خاطر نمیگویم که جهان مجازی تاثیر "کاملا" منفی بر جریان ادبی ایران دارد. به خاطر اینکه محکوم نشوم، از خدمات جهان مجازی میگویم که چقدر انتشار داستان ها راحت شده است، ارتباط خالقان و دوستداران آثار راحت تر شده است و مکان های مناسبی برای گفت و گو و نقد آثار ادبی ایجاد شده است.اما کیست که نداند که این همان نقطه ضعف بزرگ این فضا است؟! بهتر از قبل از هر کاری کافی است نگاهی به سایتها و وبلاگهای ادبی بیندازید، اگر مزاحم یکی از نویسندگان و شاعران مطرح (نه لزوما خوب) بشوید که دیگر بهتر. سرکی هم به کامنهتا و پاسخ به آنها بزنید. خب، چند درصد از مطالبی که دیدید به تعریف و تمجید و حرکات خاضعانه طرف مقابل اختصاص دارد؟ مخالفت و تخطئه و سم پاشی چه سهمی از مطالب دارند؟ و چه مقداری صرف آنچه جدیدا مد شده است، نویسنده/ شاعر گرامی با توهم "من بهترینم" این تعریفها را حق خود دانسته و دو تا هم رویشان گذاشته و مخالفانش را گوسفندانی بیش ندانسته اند؟ افشاگری مدل "کیهان" ی که فلانی چون با فلانی رابطه داشته پس بیسار است و با من مخالف است. آن یکی چون محل سگ به او نگذاشته ام اینطور گفته است و الی آخر کجای لیست است؟ نقد منصفانه و پاسخ دوستانه؟!!! شوخی میکنید؟ تنها مطاعی که میتوان با تقریب بالایی احتمالش را صفر در نظر گرفت همین است. فضای مجازی مهربان است. هر کسی که 200 تومان پول داشته باشد، در اولین کافی نت به آن دسترسی دارد، هیچ گونه آزمون و تعیین صلاحیتی وجود ندارد. اینجاست که هر کسی در هر سنی میشود مخاطب هر فضای مجازی. جوان شانزده ساله و پیر شصت ساله ( البته اگر کار با رایانه را بداند) یک جا مینشینند. در نگاه اول باید خوشحال شد. دیگر از آن محافل کوچک و خاص که عده ای هم فکر مینشستند و همدیگر را تایید میکردند و از دنیا و مافیها بی خبر بودند خبری نیست. اما کمی تامل باعث میشود که دوست داشته باشیم که به همان جا برگردیم. جایی که اگر بسته بود و شاید ایراد یک نویسنده و شاعر تا سالها زیر مدح و ثناها مخفی میشد ولی حداقل نود درصد توان او صرف کل کل و هتاکی و پاسخ به خزعبلات نمیشد. حالا هر کسی به خودش اجازه میدهد درباره هر چیزی بنویسد. این بد نیست که کسی نظر و دریافتش را درباره اثری هنری بیان کند ولی وقتی به جای درک و دریافت از اثر کار یا به تخطئه یا تعریف و تمجید صرف اثر بدون حتی ذره ای نگاه منتقدانه به آن میرسد و یا به زیرآب زنی و رو آب زنی و افشاگری های شرم آور و یا بالعکس تعریف و تمجیدهای آنچنانی و خدا گون کردن خالق اثر، میتوان آرزو کرد که کاش فقط همان پستوها و محافل وجود داشت. میدانید از کجا کار به فاجعه می انجامد؟! وقتی نویسنده نیز در دام این تعاریف و تکاذیب!! می افتد و شروع به بحث و جدل با کسانی میکند و با آنها "هم زبان" میشود. جایی که نویسنده در پاسخ دوستی که از او میخواهد به جای جدلهای بی نتیجه به کار اصلی اش( نوشتن رمان) بپردازد میگوید: اما از کجا معلوم که همینا «کار اصلی» نباشه!!!. جایی که شاعر/نویسنده وارد ادبیات کثیف میشود (که باید مبسوط به آن پرداخت). آنگاه است که تاسف بخوری از جامعه ادبی ای که نمایندگان و دوستدارانش این چنین انسانهای دور از ادب و لمپنی هستند. یک نمونه دم دست از این شرایط را دور و بر رمان "کافه پیانو" پیدا میکنید. کافی است سری به سایت نویسنده اش (فرهاد جعفری) بزنید تا مجموعه کاملی از این جر و بحث های بی فایده و سطح پایین را مشاهده کنید. تازه این جا یکی از تمیزترین و مودب ترین فضاهای نخطئه و تخریب است. و زیاد از لغات و اصطلاحات سه نقطه ای (...) خبری نیست. و یافتن آنها ، بدبختانه اصلا کار سختی نیست. یک تراژدی کمیک "یک تراژدی کمیک" این ماجرا و اشخاص نام برده شده در آن کاملا واقعی هستند و هرگونه شباهت آنها با اشخاص حقیقی و حقوقی ( متاسفانه) تایید میشود:
1- یک گروه موسیقی خارجی تصمیم به اجرای برنامه در ایران میگیرد. 2- یک موسسه داخلی، از مقامات مسئول مجوز این برنامه را میگیرد. 3- برای کنسرت، تبلیغ و بلیط فروشی انجام میشود. 4- مقام مسئول در وزارت ارشاد کنسرت را چند ساعت قبل از اجرا، لغو میکند. خب، تا اینجا که هیچ اتفاق خاصی نیافتاده و همه چیز طبق روال کنسرت های دیگر پیش رفته است. 5- مقام مسئولِ مقام مسئول ( بخوانید وزیر ارشاد) کار مقام مسئول اول را تایید میکند. 6- مقام مشاورتِ مقام مسئولِ مقام مسئولِ مقام مسئول اول ( بخوانید مشاور رییس جمهور) از لغو کنسرت انتقاد میکند. 7- مقام مسئولِ مقام مسئولِ مقام مسئول اول ( بخوانید رییس جمهور) شخصا در فرودگاه حاضر شده و با جملاتی در باب این که اسلام دین رحمت و شفقت و دوستی و مهربانی است، از گروه مزبور دلجویی کرده و با اهدای هدیه، آنها را بدرقه میکند. نتیجه گیری: یعنی واقعا نتیجه گیری لازم است!!؟؟؟ ویژه "ما چند نفر بودیم"
برای بهترین دوستم محمد خیرآبادی**
ما چند نفر بودیم، نشسته بر لب بام، من بودم و ابی و باشو و ریاضی و تذرو و آقا محتشم و الگرز و ممد و چند تای دیگر، داشتیم حالمان را میکردیم و تخمه میشکستیم و فیلم میدیدیم؛ آن پولها هم که پیش پایمان است، پیکهایی است که جمع کرده بودیم تا برویم خامه و پتی بور بخریم و کاپوچینو و بیسکویت بسازیم و بزنیم. گرم نگاه به افقهای دور دست بودیم که یکدفعه یکی از ما پرید، ممد را میگویم. کافی بود سرمان را بچرخانیم و بالای سرمان را نگاه کنیم تا ببینیم که محمد آقا !!! آینده اش را پیدا کرده و راهی آسمان بیکران شده است ( لازم است بگویم که آنکه پهلویش است، کیست؟!) تا آشیانه شان را بسازند. ما چکار کردیم، خوب ما یک کف مرتب برایشان زدیم و یک صابون هم به شکم خودمان. ما هنوز روی پشت بام نشسته ایم و فیلم میبینیم و تخمه میشکنیم تا دوباره یکی از ما آینده اش را در افقهای دور دست پیدا کند و پر بکشد. موفق باشی(ید). ** مردی که اگر هزار سال پیش به دنیا میآمد،امروز آثار محمد کوه کن را در کوهستانهای سردشت میدیدیم. چه بسا من هم میشدم نظامی ساروی. نگاهی به فیلم بازیهای مسخره "فیلم خوبی که نباید دید! نگاهی به فیلم بازیهای مسخره ساخته میشایل هانکه
بعد از "پنهان"، این بار" میشایل هانکه"، فیلمی از خودش را دوباره سازی کرد." بازیهای مسخره". "پنهان" از معدود فیلمهایی بود که بسیار طرفدار داشت و من نه تنها دوستش نداشتم، بلکه از آن به کلی متنفر بودم. اما این بار با اینکه نتیجه نهایی یکسان است قضیه متفاوت است. من از "بازیهای مسخره" هم متنفرم در حالی که فیلمی خوب و گیرا و تکان دهنده است. لحظاتی در این فیلم وجود دارد که به شدت تاثیر گذار است. پلان سکانسهای طولانی بدون هیچ حرکتی که خون را در رگ منجمد میکند. و سکوت و خاموشی مرگباری که قرار است آرامش بخش باشد. فیلم با کمترین حاشیه صوتی، شاید اصیل ترین نوع قرار گرفتن در مخمصه را نشان میدهد. خب، این فیلم با تمام این محاسن، چه دارد که باید از آن حذر کرد؟! مار زیبا و خوش خط و خالی را تجسم کنید که میدانید تماس با او یعنی مرگ، یا گل خوش بو و زیبایی که شیره سمی دارد، یا نوشیدنی گوارایی که میدانید مسموم است. بازیهای مسخره، همین است. این فیلم شبیه هیچ فیلم ترسناک یا اسلشر یا جنایی دیگری نیست. گرچه مسیر داستان کلیشه ایست، خانواده ای که در خانه ییلاقی مورد هجوم دو بیگانه قرار میگیرند. فیلم از جایی زهر خود را ترشح میکند که بیننده، من و شما را وارد بازی میکند. کسی میمیرد، چون ما فیلم را تماشا میکنیم. قسمت دردناک ماجرا اینجاست، ما از طرفی قربانی هستیم، چون همراه با "جرج" و" آن" به دنبال راه فراری میگردیم( همان پلان سکانسهای طولانی و سکون دوربین، به شدت در همراهی با آنها موثر است گویی با آنها در یک اتاقیم) هم، به نوعی قاتل هستیم، نشسته ایم و نظاره گر مرگی هستیم که مسببش ماییم. نکته مهمی که در دیدار با فیلم خود را نشان میدهد، این است که برای تاثیر گذاری نیاز به حرکات محیر العقول دوربین یا اتفاقات عجیب و غریب و موسیقی آنچنانی نیست، کار گردانی که این کاره باشد، با یک دوربین ثابت، تاثیر چند برابر بر بیننده میگذارد. احتمالا هانکه را هیچ وقت نخواهم بخشید، به خاطر" پنهان" که جزو ده فیلم لیست بدترین فیلمهای عمرم قرار دارد ( در آن هم سکانس خودکشی وجود دارد که از فرط واقعی بودن، تنفر بر انگیز و خفه کننده است) و "بازیهای مسخره" اش که تماشاگر را استثمار میکند. میکشد. همان بالا و پایین های همیشگی "همان بالا و پایین های همیشگی" حسین رضازاده از حضور در المپیک پکن انصراف داد. اعلام چنین خبری در هر کشوری، شوک بزرگی برای علاقه مندان به ورزشکار و ورزش است اما اتفاقی است که دیر یا زود باید بیافتد و همه میدانند که دنیا به آخر نرسیده است و یک قهرمان تا آخر عمر قهرمان نیست. حال در کشوری مثل ایران که عادت دارد هر پدیده را در دو حد بینهایت مثبت و منفی نگاه کند، این پدیده تبدیل به یک بحران در همه سطوح میشود. وقتی آثار بیماری و کم شدن توان قهرمان مشاهده میشود، همه به دست و پا می افتند، از پزشک تیم تا رییس سازمان ورزش و چه بسا سطوح بالاتر کشور، که چگونه از شکستن بت قهرمان جلوگیری کنیم. چه کنیم که سایه ای که به واسطه قهرمانی های این ورزشکار بر سر ما افتاده است و ما را تا مدتها بیمه کرده است از افتاب تیز انتقادات، از بین نرود. و این گونه میشود که تا دو هفته مانده به بازیهای المپیک، این اعلام به تاخیر می افتد. آن هم با هزاران مقدمه و موخره در باب حفظ جان قهرمان و استفاده از او در جایی دیگر – که آینده نشان خواهد داد که این حرف چقدر گزاف است-. حسین رضا زاده پدیده ای بی نظیر در ایران و کم نظیر در دنیا است. به جرات میتوان ایرانی پیدا کرد که او را نشناسد و به او افتخار نکند. اما کار از جایی میلنگد که متاسفانه و یا بهتر بگویم بدبختانه، یک قهرمان ورزشی در چشم مسئولان، همان پهلوان است. آنهم چه پهلوانی، کسی که در گفتار و کردار قدمی به چپ و راست نمیگذارد و پهلو به پهلوی معصومان ایستاده است. خب کسی که چنین تعریفی از او در ذهن مردم شکل داده ایم، نه میتواند شکست بخورد – که در هر ورزشی وجود دارد- نه میتواند در یک آگهی تلویزونی شرکت کند تا نیازهای مادی اش را بر طرف کند، نه میتواند حرفی بزند، چون مردم از او نتظار دارند!! در هر جمله اش، ده حدیث و هزاران سخن نغز بیرون بریزد در حالی که او این توانایی را ندارد – که این در ذات خود اصلا عیب نیست- و نه حقوقی در شان افتخاراتش به او میدهیم که نیازی نباشد شانش را بشکند و تن به هر کاری بدهد. میبینید، به همین سادگی، هم خدا را میخواهیم و هم خرما را. هم از یک انسان با توانایی های ورزشی بالا انتظار داریم جامع الاطراف باشد و هیچ اشتباهی نکند در حالی که ابزارش نه از نظر مادی و نه از نظر معنوی موجود نیست. حسین رضا زاده مرد بزرگی است. مقاومت در برابر وسوسه بزرگ میلیون دلاری کشورهای دیگر، کار هر کسی نیست. اما ما از او انسانی دست نیافتنی و پهلوانی بی مانند در آسمانها میسازیم، از احساسات پاک دینی او سوء استفاده میکنیم -تا جایی که فریاد یا ابالفضل او که از سر اخلاص و علاقه قلبی است تبدیل به فریادهای گوشخراش و نوشتن روی پیراهن و حرکاتی شعاری از این دست میشود- ، از او نردبانی میسازیم که ما را چند پله در رده های مدیریتی بالا ببرد – سیل هدایایی که پس از هر قهرمانی اعلام میشود و نصف آنها البته اهدا نخواهد شد، را که یادتان هست – و پارچه ای که روی کمبودها و کاستی ها و ضعف هایمان بکشیم. حسین رضازاده و کاری که با او شد، معامله ایست که با همه قهرمانانمان انجام میدهیم، حال یکی مانند او خواسته یا ناخواسته تن به این بازی کثیف میدهد و یکی مثل حاجی زاده -کشتی گیر جویباری – سرکشی میکند و از صفحه ورزش و قهرمانی پاک میشود. خداحافظ به یاد خسرو شکیبایی خالق لحظه هایی پر از راز و رمز و عشق !
حالا به سکوت گوش میکنیم!
حالا به سکوت گوش میکنیم!
* صبح، دکه روزنامه فروشی: به به، ماهنامه گل آقا و بچهها گلآقا هم که آمد. چرا رویش نوشته شماره آخر؟! نمیگن مردم به اشتباه بیافتن؟! * ظهر، روی فرش ولو شده است: ماهنامه گلآقا پس از هفده سال (196 شماره) و هفتهنامه بچهها...گلآقا در آستانه ده سالگي (385 شماره) انتشار، ديگر منتشر نميشوند. ظاهرا واقعیت دارد و این ماییم که به اشتباه افتادهایم. به همین راحتی انتشار تنها نشریات جدی طنز ! ایران متوقف میشود. چه باید گفت جز تبریک به تمام مسئولان فرهنگی کشور که تلاشهای سترگشان دارد ثمر میدهد. حالا یک قدم به جامعه چند صدایی نزدیک شدهایم. جامعهای شامل صدای من و پژواکش که در دامنه بیدرخت کوه میپیچد. امیدوارم قبل از اینکه باران، سیلی بنیان کن به را بیندازد، درختها را دوباره بکارند. 4 ماه و 3 هفته و 2 روز "تیر خلاص " نگاهی به فیلم " 4 ماه و 3 هفته و 2 روز " فون تریه و دوستش وینتربرگ احتمالا به این نتیجه رسیدند که دگما 95 گاهی به جای اینکه آنها را از قید و بندها رها کند، خود قید و بندی است که دست آنها را در داستانگویی میبندد که بعد از چند سال عقایدشان را تعدیل کردند. و حالا کریستین مانگیو کارگردان رومانیایی با فیلمش " 4 ماه و 3 هفته و 2 روز " تیر خلاص را به پیکر نحیف و کم رمق دگما میزند و نشان میدهد که زیادهروی در چیزهای خوب هم، میتواند نتایج بدی به همراه داشته باشد. داستان فیلم در یک خط خلاصه میشود، وقایع نگاری لحظه به لحظه از یک سقط جنین. اما تکلیف بیننده مشخص نیست که باید به دنبال چه چیزی بگردد. آیا باید همین یک خط را دنبال کند یا توجهش روی شخصیت اصلی و کنشها و واکنشهای او در مقابل حوادثی که برایش پیش میآید (در حالی که این دوست اوست که دارد جنینش را سقط میکند.) متمرکز کند؟ چرا فیلم در سال 1987اتفاق میافتد؟ آیا اشاره به آن به این دلیل است که امروزه دیگر سقط جنین در رومانی غیر قانونی نیست و این تاریخ فقط بستری برای رخداد داستان است، یا اینکه اشارهای به اوضاع سیاسی و اجتماعی آن روز رومانی دارد؟ اگر دومی درست باشد – که ورایتی با اشاره به رژیم چائوشسکو در آن سالها، کفه را به آن سمت سنگین تر کردهاست – چرا شواهد و نمونههایی از شرایط آن دوران برای بیننده نا آشنا داده نمیشود تا مثلا اهمیت احتمالی همراه داشتن کارت شناسایی، یا صفهای طویل مردم برای نیازهای روزمرهشان برای او معنای متفاوتی ایجاد کنند؟ چرا این دو جوان به این شدت مخفیکاری میکنند؟ آیا این کار فقط دلایل قانونی دارد یا محیط خانوادگی آنها هم این اتفاق را بر نمیتابد؟ فیلم شاید برای یک رومانیایی اشارات زیادی داشته باشد و خاطرات زیادی را برایش زنده کند ولی برای بیننده خارجی، چه ابزاری برای راهنمایی دارد؟ امروزه کارگردانان بسیاری تلاش میکنند که فیلمهایشان هر چه بیشتر به فیلمهای مستند نزدیک شوند. اما فیلمهایی از این دست وقتی موفق هستند که بتوانند قواعد داستانگویی را در عین واقعگرایی رعایت کنند . در حالی که در فیلم "4 ماه و .... " آنقدر در تلاش برای واقعگرایی اغراق شده است که هرگونه ارتباط تماشاگر با اثر بریده میشود و عملا سرنوشت شخصیتهای فیلم برای او بیاهمیت میشود. حرکات تند دوربین و پلان – سکانس های طولانی که هیچ حسی خاصی را القا نمیکنند، همه چیز حتی حرکات هم در نهایت سردی و کسل کنندگی انجام میشوند. مثلا در صحنهای که اوتیلیا برای خلاصی از جنین مرده در کوچه پس کوچههای تاریک میگردد، فیلمبرداری نه تنها کمکی برای القای حس او نمیکند بلکه بازی خوب اناماریا مارینکا را هم خراب میکند. مهم نیست که فیلم فضای سردی را تصویر میکند یا گرم، مهم این است که بدنه فیلم به مثابه ظرف باید گرم باشد تا بتواند با تماشاگر ارتباط برقرار کند. چه بسیار فیلمهایی که فضای سرد و خفقان آوری را به تصویر میکشند یا داستانی تاریک را روایت میکنند – مانند سه گانه انتقام چون ووک پارک – اما حرف خود را بهگونه ای میزنند که مخاطب را تا آخرین لحظه به همراه فیلم پیش میآورد. مهمترین صحنه فیلم – به نظر من – وقتی است که ..... به دوستپسرش میگوید که او هم احتمالا حامله است. اینجا است که یکی از دلایل اصلی تلاشهای او و فداکاریاش را میفهمیم، او خودش ممکن است نفر بعدی باشد. اما این نکته مهم آنقدر دیر رو میشود که دیگر بیننده از قطار فیلم پیاده شده است و دور شدنش را در غروب تماشا میکند. "انتقام یا لذت ؟!! "انتقام یا لذت ؟!!"
"همدردی با آقای انتقام جو" را دوست ندارم. البته این دوست نداشتن احتیاج به توضیح دارد. مشکل من با این فیلم و" "Old Boy و احتمالا "همدردی با خانم انتقام جو" که سه گانه "چون ووک پارک" کارگردان کره ای درباره انتقام اند، ربطی به اجرا یا نحوه کارگردانی یا دیگر مسایل تکنیکی ندارد. من با روح حاکم بر این دو اثر مشکل دارم. اگر فیلمی مثل "هاستل" یا " قتل با اره برقی در تگزاس "را بتوان اسلشر "جسمی" نام داد، فیلمی مانند "همدردی..." و یا" اره" را میتوان اسلشر "روحی" نامید. یعنی فیلمهایی که زیاد به وادی خون و خونریزی وارد نمیشوند ولی بیننده را از نظر روحی تحت شکنجه خویش قرار میدهند.بیننده به جای اینکه با دیدن صحنه های خونریزی و مثله شدن انسانها، تحت تاثیر قرار گیرد، در مسیر فیلم با بازی های روایی کارگردان به سرحد جنون میرسد. برداشت من این است که کارگردان تلاش میکند فضایی که بر پایه انتقام بنا شده باشد را به ما نشان دهد. یعنی سعی میکند به ما بفهماند،کسی که زندگی اش را بر پایه انتقام بنا کند،در چه جهنمی زندگی خواهد کرد و هیچ وقت به ساحل ثبات نمیرسد. اما در نهایت چیزی که از این فیلمها به دست می آید،لذت جنایت و بازی با خوی حیوانی است که در نهانگاه همه ما وجود دارد. کارگردان با نشان دادن جنایات متفاوت با ایده های مختلف و سخت ترین وضع مرگ برای قهرمانان یا گناهکاران ، تماشاگر را به جای اینکه به اشمئزاز از انتقام برساند به مرز لذت از کشتن نزدیک میکند.به عبارت دیگر، خشونت به جای اینکه وسیله ای برای رسیدن به هدف فیلمساز باشد، خود به هدف تبدیل میشود. در مطلبی خواندم که کار "پارک" با "تارانتینو" مقایسه شده بود و در جایی دیگر از "سام پکین پا" صحبت شده بود، اما به نظر من این مقایسه آنهم بر اساس یک شباهت ظاهری، اشتباه است. درست است که در فیلمهای تارانتینو خشونت و مرگ وجود دارد و مثلا در بیل را بکش حمام خون راه می افتد ولی این مرگها و جنس صحنه های جنایت به گونه ای ایست که فاصله گذاری از عالم واقع وجود دارد و فضای سینمایی آن حفظ میشود و تماشاگر در نهایت میداند که همه چیز فیلم بود و غیر واقعی، اما در فیلم های پارک تلاش بر این است که همه چیز به شدت رئال باشد. فضایی سیاه و به دور از ذره ای امید به زندگی. شخصیتهای این فیلم و به خصوص پدر دختربچه، از انتقام به نوعی خود آزاری و دیگر آزاری توامان میرسند.او حتی با علم به اینکه مرگ دخترش به عمد نبوده است و حتی گفتن این جمله در آخرین لحظه به پسر جوان : "من میدانم که تو آدم خوبی هستی"، او را زجر کش میکند .جالب اینجاست که حتی به مرگ او هم قانع نمیشود و جسدش را مثله میکند. اینجا دیگر انتقام نیست که به او فرمان میدهد. هر حسی هست، انتقام نیست. شاید کارگردان قصد داشته با نشان دادن این تغییرات، اثر مثبتی بر بیننده بگذارد ولی فکر میکنم که در نهایت از لبه پشت بام "نشان دادن بدی انتقام" به زمین "علاقه به جنایت" سقوط میکند. حسرت همیشگی...
حسرت همیشگی...
میشنوید؟!...نوای غم انگیزی را که به گوش میرسد..... قیصر رفت. ----------------------- حرفهای ما هنوز نا تمام......... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی............ ای دریغ وحسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود! -----------------------
* سفر ايستگاه تو ميروي تمام ايستگاه ميرود و من چقدر سادهام كه سالهاي سال در انتظار تو كنار اين قطار رفته ايستادهام و همچنان به نردههاي ايستگاه رفته تكيه دادهام! در جستجوی رنگ آبی عشق "در جستجوی رنگ آبی عشق"
"باغبان وفادار" ساخته "فرناندو میریس". مرد در دانشگاهی سخنرانی میکند، دختر که یک فعال سیاسی است به بحث و جدل با او میپردازد.بعد از سخنرانی میفهمیم که مرد هم کمابیش با دختر هم عقیده است.آنها در خیابان قدم میزنند. دختر مرد را به داخل خانه دعوت میکند و ... .
"Killing me softly" ساخته "چن کایگه".دختر و پسر در کنار چراغ قرمز برای یک لحظه چشم در چشم میشوند. دختر آرامش ندارد. هر طور شده پسر را پیدا میکند و عشق حقیقی چند لحظه بعد در ورودی خانه ی پسر شکل میگیرد!!!
"ننگ بشری" ساخته "رابرت بنتون" . پسر جوان دختر را در کتابخانه میبیند و سر صحبت را باز میکند. چند دقیقه بعد در خانه پسر هستیم که قرار است کتابی را به دختر بدهد. به پنج دقیقه نمیرسد که کار به جاهای باریک میرسد.
*** چنین صحنه هایی به وفور در فیلمهای امروزین دیده میشود. عشقهایی که در لحظه شکل میگیرند و در کمتر از یک ساعت به ارتباط جسمی بدل میشود.دیگر خبری از عشقهای پاک گذشته نیست. گویی که محک عشق، جسم است.اگر طرف مقابل شخصیت اصلی را در بستر ارضا کرد، وارد مرحله بعدی عشق میشود و الا همه چیز تمام میشود.اینگونه است که تعریفی که سالهای سال از عشق داده میشود، بی معنا میشود. درد و رنج عاشق و ناز معشوق، شوخی ای بیش نیست. حالا کافی است کمی خوش قد و بالا باشید. همه مشکلات حل میشود. به همین راحتی تمام زحمات لیلی و مجنون و فرهاد و تمام عاشقان تاریخ زیر سوال میرود. همه چیز به طرز مشمئز کننده ای راحت و بی روح است. دیگر همراه عاشق، درد نمیکشیم. با او منتظر یک لحظه نگاه معشوق نمینشینیم. دیگر عاشق برای اینکه لحظه ای با معشوق صحبت کند، نیاز به ساعتها برنامه ریزی و دردسر ندارد. عشق در لحظه شکل میگیرد ولی عشقی که با عفاف و صبر همراه نباشد، ارزشی ندارد. ارتباط جسمی فقط بخشی از کل است و در عشق حقیقی، در درجه چندم اهمیت. اما چیزی که امروزه به ما نشان داده میشود. عشق های آتشین و تکرار ناشدنی هستند که از فیلتر بستر گذشته اند.
"ننگ بشری" ساخته"رابرت بنتون". دختر وپسر پس از عشق بازی. دختر: باورم نمیشود،این کار توی شهر ما یه جور دیگه انجام میشه. پسر: آره، میتونم تصور کنم.اول همدیگر رو یکشنبه ها،تو کلیسا میبینند.وقتی پاییز میاد و بعد زمستان و هوا سرد میشه،اون موقع،سورتمه سواری و اسکیت روی دریاچه یخ زده و خواندن آهنگ مذهبی در کریسمس. دختر: ایستادن روی تنه درخت یادت رفت.و در آوردن سیب از آب... تجربه یک خلسه به یاد ماندنی "تجربه یک خلسه به یاد ماندنی"
"سمفونی مردگان" نوشته "عباس معروفی" است. از دیگر آثار او میتوان به "سال بلو"ا، "پیکر فرهاد" و "آخرین نسل برتر" اشاره کرد که همگی توسط انتشارات "ققنوس" وارد بازار کتاب شده اند. در صفحه بعد دو مطلب در باره این کتاب میخوانید. .................................................................................................................................................................................... "و تمام دردهای عالم" مکانیزم کار سماور را حتما میدانید. "سمفونی مردگان" با شما مانند آب سماور رفتار میکند.شما را آرام آرام به جوش می آورد،جوشتان را میخواباند و در نهایت ... (از سیاوش پاکدامن) "آقا اجازه!" وقتی فیلم خوبی می بینیم در متنی که چنین فیلمی از آن بر آمده کنکاش میکنیم حدس می زنیم که چه متن قوی ای می تواند پشت مایه ی این تصاویر جالب و جذاب باشد و وقتی.. (از محمد خیرآبادی) .................................................................................................................................................................................... صفحه بعد تا ابد به یادت هستیم "تا ابد به یادت هستیم" مسئول "الف" دوست دارد از دوران ریاستش یادگاری بگذارد، کلنگ ساخت سدی میزند که به اندازه یک تشت، آب در آن جمع میشود.
مسئول "ب" میخواهد با خاطرات خوش مسئولیتش را ترک کند، بزرگراهی میسازد که سالی ده اتومبیل در آن رفت و آمد میکنند.
مسئول "پ" که میخواهد جریان ساز باشد، میگوید از فیلمهای معناگرا حمایت میکند، درنتیجه ما ژانرها و زیرژانرهای زیر را به عالم سینما معرفی میکنیم، معناگرا، کمدی اسلپ استیک معناگرا، موزیکال معناگرا، دختر و پسری معناگرا،علمی تخیلی معناگرا، وحشت معناگرا.
فیلمساز "ت" که نگران است که این کار،کار آخرش باشد و نتواند در آینده فیلمی بسازد، تمام علایق و ایده ها و نکاتی که باید در ده فیلم با ژانرهای متفاوت بزند و بگوید را یک جا جمع میکند، در نهایت فیلمش یک پنجم خرجش را هم پس نمیدهد ولی کارگردان مورد نظر در سال بعد در سر صحنه فیلمبرداری مشاهده میشود. نتیجه یادگاری: لزومی ندارد که حتما کار مثبتی کنید تا ماندگار شوید. نتیجه التماسی: ما اگر مسئول معمولی بخواهیم باید با چه کسی مشورت کنیم؟ نتیجه نهایی: نام نیک ار بماند زآدمی.....کشک است.
احمقهای دوست داشتنی " احمقهای دوست داشتنی "
تن به قواعد نمیدهد، یا میدهد ولی آنگونه که دلش میخواهد، ساده انگار و سهل انگار نیست ولی ساده میگیرد و سهل، او یک احمق است. -------------------------------------------------------------------------------------------- "احمق با /ح/ حلقم، نه با / غ/ شلغم" مطمئنا همه ی شما بیلی وایلدر کبیر یا رابرت آلتمن بزرگ یا دیوید لینچ نابغه یا ...را میشناسید اما تیم برتن احمق را نه!... ( از محمد خیرآبادی) " لیستی که تا صبح میتوان ادامه داد " فیلم زیرزمین امیر کاستاریستا که تمام شد ، با خودم گفتم عجب فیلم احمقی بود، بعد به یک دوست زنگ زدم – که احتمالا محمد بود- و گفتم عجب فیلم احمقی دیدم...( از سیاوش پاکدامن) -------------------------------------------------------------------------------------------- صفحه بعد در گذر زمان
"در گذر زمان" جراید: روزنامه الف توقیف شد. - وااااااااااااای، نه، امکان ندارد،روزنامه الف توقیف شد!!!! جراید: روزنامه ب توقیف شد. - واویلا ،چرا آخر،یعنی روزنامه ب را بستند؟!! جراید: روزنامه پ توقیف شد. - شنیدی روزنامه پ را توقیف کردند؟ جراید: روزنامه ت توقیف شد. - اِ ، روزنامه ت را تعطیل کردند؟!! جراید: روزنامه ث توقیف شد. - هر، هر ، هر، روزنامه ث هم که بسته شد؟! جراید: روزنامه ج توقیف شد. - این میوه ها چقدر گران شدند!! نتیجه ورزشی: دو سه بار که عضله هایت بگیرد،بدنت می آید روی فرم. نتیجه قصار: هر اتفاق در تاریخ به چند صورت اتفاق می افتد، بار اول این اتفاق به صورت تراژدی اتفاق می افتد، دفعات بعدی هم یا تراژدی است یا کمدی یا یک چیز دیگر. وقتی همه بوق میزنند "وقتی همه بوق میزنند" ثانیه شمار چراغ راهنمایی مشغول کار است، یکی بوق میزند، راننده پشت سر هم بوق میزند، راننده کناری هم بوق میزند، رانندگان عقب تر هم بوق میزنند،من هم بوق میزنم، ثانیه شمار هنوز دو رقمی است، موج مکزیکی بوق از عقب می آید و تا خطوط عابر پیاده میرود،راننده ای که در خط مقدم قرار دارد هم بوق میزند، دوچرخه ای بین ماشین ها گیر کرده است و مرتب زنگ میزند، پلیس راهنمایی مرتب سوت میزند و معلوم نیست به کجا تذکر میدهد، ثانیه شمار که تک رقمی میشود، حنجره رانندگان و در مواردی مسافران هم به کمک می آیند، صاحبان مغازه های اطراف هم به ما اضافه میشوند که معلوم نیست چه چیزی را با چه کسی در میان میگذارند، ثانیه شمار صفر میشود، ماشین اول با یک بوق حرکت میکند.... نتیجه پزشکی: ثانیه شمار چراغ راهنما استرس زا است. نتیجه منطقی: بوق روی ماشین نصب شده که از آن استفاده کنی. نتیجه تاریخی: اصولا باید معترض بود، دلیل مهم نیست. همشهری جوان "به دنبال جرعه ای همدلی"
در برهوت سیاست زدگی و مجلات زرد و قرمز و بنفش،دیدن مجله ای که برای جوانان مینویسد نه برای جیب آنها، حال اساسی به آدم میدهد. این تلاش را ارج مینهیم و یادداشت های "صفحه بعد" را تقدیم میکنیم به همه نویسندگان و دوستداران همشهری جوان. ************************************************************ "همه چیز قدیمی اش خوبه" اواخر اردیبهشت مینی بوس از پیچ و خم جاده و از میان دشت طلایی رنگ عبور میکرد و همچون مهمان ناخوانده ای اسبهای غرق در گندم زار را حیران میساخت...( از محمد خیرآبادی). "خاطرات یک جمعٍ سابق" از موسسه "همشهری" بعید بود،گرچه قبلا جرقه های کوچکی از جمله ضمیمه "همشهری جهان" که برو بچه های آن، بعدها "شرق" را راه انداختند و ....(از سیاوش پاکدامن). ************************************************************ صفحه بعد زحن ضیبا
"زحن ضیبا" آقای" الف" که بازیگر نقش جسد در یک سریال بی مخاطب هستند در مصاحبه با روزنامه "ب" ،از خبرنگار میخواهد که اول متد اکتینگ را بیاموزد و سپس بازی او را تحلیل کند. آقای" پ" کارگردان فیلمهای درجه nام که بهترین ساخته ایشان در بخش جنبی جشنواره فیلم "مورچه بالدار" که در موگادیشو برگزار میشود،پذیرفته شده است، از لزوم توجه به فیلمهای فاخر و ارزشی صحبت میکند. آقای تهیه کننده "ت" ، تولید کننده انواع فیلمهای در پیت ولی بفروش، از عدم توجه به فیلمهای هنری و بودجه کم اختصاص یافته به فیلمهایش گله دارد. آقای مسئول "ث" که به شاخص ترین فیلمهای جشنواره فجر اجازه اکران نمیدهد از لزوم توجه به کارگردانان و هنرمندان برجسته کشور سخن میگوید. نتیجه گیری منطقی: در گذشته به کسی که کچل بود میگفتند "زلفعلی". نتیجه گیری احساسی: بیشه از شیران چو تهی شود.... چه شود!!؟؟ کارگردانان مشغول کارند "کارگردانان مشغول کارند" دنیای فلان کارگردان ، شاهکار بهمان کارگردان ، ایده هوشمندانه بیسار کارگردان و عباراتی از این دست که در برخورد با فیلمها به آنها بر میخوریم. ولی در اکثر مواقع سایر عوامل فیلم را فراموش میکنیم ،تحسین میکنیم کارگردان را به خاطر آن حرکت زیبای دوربین که حاصل کار فیلمبردار است، از ارتباط دو نما و در آمدن آن صحبت میکنیم در حالی که تدوین گر است که این ایده را انجام داده است. چه بسیار کارگردانانی که با فیلمبرداری شاهکار ساخته اند و در نبود او افت کرده اند و چه بسیار کارگردانان متوسطی که با یک تدوین گر خوب به عرش رفته اند. قبول که کارگردان مدیر و سرپرست گروهی است که فیلم را به سر انجام میرسانند، قبول که هر فیلم بیش از همه وامدار کارگردان است و نگاه او در همه جای فیلم وجود دارد ولی این دلیل نمیشود زحمات عده زیادی که برای فیلم زحمت میکشند را نبینیم و حتی از نشان دادن اسامی آنها در تیتراژ پایانی هم دریغ کنیم.کارگردان را باید تکریم کرد ولی نه به این قیمت که فیلم را مساوی با او بدانیم، فیلم نقاشی نیست که یک نفر مسئول آن باشد، فیلم هنری جمعی است که هر کدام از عوامل باید به اندازه حق خود از موهبات آن بهره مند شوند. پدیده کیمیایی "آیا پدیده است؟!"
پدیده کیمیایی در سینمای ما بسیار چالش بر انگیز است، سالهاست که با پیش تولید هر اثرش جنگ بالا میگیرد و موافقان و مخالفان به "او" می پردازند. در دو یادداشت زیر در این باره صحبت میکنیم. *********************************************************** "پدیده کدومه ؟" «قيصر» و «گوزن ها» را تا حالا نديده ام و اگر قرار باشد آنها را ببينم بايد «رئيس» کيميايي چيزي داشته باشد که تماشاي نسخه هاي قديميترش برايم جذاب باشد.....(از محمد خیرآبادی) "صداقت، حلقه گمشده" کیمیایی تصمیم میگیرد فیلم بسازد،آرامش شهر به هم میریزد، سنگرها بازسازی میشود و خیابانهای سینمای ایران دوباره محل زد و خورد میشود. و این نبرد تا یکی دو ماه بعد از اکران فیلم ادامه می یابد...( از سیاوش پاکدامن) ************************************************************ صفحه بعد آشتی با رییس در مباحث سینمایی در ایران معمولا صاحب اثر نقد میشود تا خود اثر، جدید ترین عکس العمل ها مربوط به" رییس" کیمیایی است، ستایش نامه های دوستداران و تکفیر نامه های مخالفان، تنها چیزی که این وسط به آن توجه نشده است، خود فیلم است. دربین فیلمهای کیمیایی گوزن ها را دوست دارم و با قیصر هیچ رابطه ای برقرار نکردم، از فیلمهای اخیر او هم شاید یکی دو سکانس را دوست داشته باشم و با حکم که از پایه مشکل دارم ولی تمام تلاشم را کردم که با کمترین پیش زمینه ذهنی به دیدار رییس بروم و نتیجه متنی شد که در "صفحه بعد" میخوانید. و اما بعد....: درباره پدیده کیمیایی مفصل تر باید صحبت کنیم، در پست بعدی به این موضوع میپردازیم. صفحه بعد کافه شرق "کافه مهر" "کافه شرق" ضمیمه پنج شنبه های روزنامه" شرق" است، اما برای خیلی ها فراتر از یک ضمیمه آخر هفته است. در" صفحه بعد" این سه نوشته درباره "کافه شرق" و هفته نامه "مهر" را میخوانید. -------------------------------------------------------- در کافه رندان چند سال پیش هفته نامه "مهر " تعطیل شد. چند سال قبل تر، این نشریه به سردبیری علی میرفتاح و در دوران ریاست محمد علی زم بر حوزه هنری منتشر شد.... ( از سیاوش پاکدامن) جشنواره نوشيدنی ها دور يک ميز هميشه دوست داشته ام آدمهاي دور و برم خودشان باشند،براي معرفي خودشان به سابقه خانوادگي و فضايل فک و فاميلشان رجوع نکنند... ( از محمد خیرآبادی) خوشی های ناپایدار نمي دانم چه حکمتيست که در اين چند ساله وقتي روزنامه يا مجله اي کاغذ سفيد خود را با با کاغذ بي کيفيت درجه 2 و 3 تعويض مي کند... ( از حمید دهقانی) -------------------------------------------------------- و اما بعد .... در پست بعدی درباره "رییس" حرف میزنیم. صفحه بعد گاه نوشته "لبه پریده عینک"
*** شبکه سه در سالهای اول تاسیسش برنامه ای شبیه دیدنیها پخش میکرد. تیتراژ آن این طور بود که دوربین از بین شاخه ها و شبکه های تارعنکبوت مانندی حرکت میکرد و رو به بالا میرفت ، بعد میفهمیدیم که اینها بافت های دست یک ماهیگیر است ،بعد دستهای ماهیگیر، خودش در قایق دیده میشد و همینطور دوربین دور میشد تا یکدفعه کره آبی زمین را میدیدیم، ما در فضا بودیم. *** در جاده فیروزکوه وقتی گردنه گدوک را به طرف پل سفید رد میکنید به پرتگاهی با ارتفاع بالای صد متر میرسید و بعد وارد یک تونل میشوید، چند دقیقه بعد وقتی دو تونل سری را رد میکنید خود را در پایین همان پرتگاه میبینید، بدون اینکه هیچ تصوری از تغییر ارتفاع در تونل داشته باشید. *** شاید لازم باشد هر چند وقت یک لب پریدگی عینک به ما یادآوری کند که به فضا برویم و از بالا به خودمان نگاه کنیم، چرا شاید؟ باید این کار را بکنیم، شاید تونلی که فکر میکردیم بالای پرتگاه است ، انتهایش به پایین پرتگاه ختم شود. و اما بعد.... در پست بعدی درباره مجله مرحوم "مهر" و "کافه شرق" صحبت میکنیم. ما نیستیم در فیلم " ما فرشته نیستیم" زمانی که دخترک به داخل رودخانه می افتد و زندانی –کشیشی که دنیرو نقشش را بازی میکند برای نجات او به داخل آب میپرد ، لحظه زیبایی شکل میگیرد، جایی که آنها در اعماق آب هستند و مجسمه چوبی مریم مقدس ناجی آنها میشود و آنها را به سطح آب می آورد. فیلمنامه نویس چقدر عالی از عناصر دینی مسیحیت استفاده کرده و بدون آنکه بخواهد با اغراق و به زور معجزات عجیب و غریب ( کاری که در سینمای ما معمول است) تحول شخصیت های فیلم را رقم بزند،یک لحظه ناب خلق میکند. هم پیام به ساده ترین شکل و به همه مخاطبان القا شد و هم درصد گل درشتی این فرایند به زیر سی درصد رسید. این فیلم به نظر من فیلم قدرتمندی نبود، نه در مسیر تحول شخصیتها و نه در سلسله وقایع، حتی "مارمولک" -که نسخه ایرانی آن است- در جاهایی از آن جلو می افتاد اما همین فیلم از فیلمهای ایرانی که ادعای ماورا و مذهبی بودن میکنند بسیار جلوتر است. فیلمسازان مذهبی ساز ما برای نشان دادن تحول شخصیتها یا آنها را به یک امامزاده میبرند یا باید یک شق القمر در مقابلشان اتفاق بیافتد و یا کسی با قمه جلوی تانک برود. فیلمنامه های ما کلا لنگ میزنند وای به روزی که قرار باشد پیام اخلاقی هم به آنها اضافه شود، فاجعه تکمیل میشود. افتتاحیه اول - بالاخره بعد از چندین ماه کامنت گردی این دکان را راه انداختم، در این جا قرار است که در درجه اول درباره سینما و بعد هر جا که موردی پیش آمد درباره هنرهای دیگر و یا موضوعات اجتماعی صحبت کنم. دوم - مطالب من و محمد نه لزوما موافق و نه لزوما مخالف هم است، ممکن است در یک مطلبی به هم نان قرض بدهیم و نوشابه برای هم باز کنیم و در پست بعدی حسابی از خجالت هم دربیاییم. سوم - هر چند پست در میان هم سعی میکنیم کتاب، نشریه و هر مطلب دیدنی یا شنیدنی که خوانده یا دیده یا شنیده ایم و خیلی به دلمان چسبید را معرفی کنیم. چهارم - در انتهای هر پست سعی میکنم مطلب پست بعدی را هم لو بدهم تا خوانندگان بیشمار !! اینجا برای دفعه بعد آمادگی لازم برای گذاشتن کامنت و جرو بحث را داشته باشند. پنجم – سعی میکنم که در فواصل منظم زمانی – مثلا هر روز در میان- اینجا را به روز کنیم. نویسنده سیاوش پاکدامن | سه شنبه نوزدهم تیر 1386 | + | موضوع: |
|
|