تبليغاتX
جایی میان همیشه و گاه

گشتی در فرهنگ و هنر


آیا دموکراسی خواهی در ایران می میرد؟ 

جوان ناکام دموکراسی

 

از دوم خرداد 76 به سادگی نمی توان گذشت. شاید با شروعی اینچنین آلوده به سیاست خیلی راحت خود را از شر خواندن این یادداشت خلاص کنید اما این روزها که دست روزگار همه ما را آلوده کرده کلماتی مثل انسان، آزادی ، آگاهی ، تعهد و مسئولیت برایمان دوباره معنی دار شده است. به راحتی نمی توانیم از کنار خبرهای تلخ و ضد انسانی بگذریم.

 از 2 خرداد 76 به این سو همه ما قاطی بازی ای شده ایم که تا پیش از آن یا نمی خواستیم یا عقل سنی امان قد نمی داد که واردش شویم. خرداد 76 از این لحاظ نقطه عطف زندگی شهروندی همه ایرانیان محسوب می شود. جایی که از آن پس تمرین جدی برای دستیابی به بهترین شیوه زندگی بشری یعنی دموکراسی آغاز شد. ارزشهای انسانی و کرامت انسان به گونه ای دیگر مورد توجه قرار گرفت ، آزادی ، عدالت ، پیشرفت و دیگر آرمانهای فراموش شده جامعه ما جان تازه ای گرفت و حساسیت ایرانیان نسبت به سرنوشت خود و جامعه اشان پررنگتر شد. مسلما تنها با انتخاب یک رئیس جمهور نه کسی می خواست این همه کار بزرگ را یک شبه انجام دهد و نه آن رئیس جمهور قرار بود چنین توانایی شگرفی داشته باشد. مهم خواسته های ما و نحوه خواستن ما بود. می دانستیم آزادی فکر و بیان و قلم می خواهیم. می دانستیم که باید مطالبه کنیم و ناظر حکومتها باشیم. می دانستیم که باید پایه های اخلاق را خود بسازیم و هیچ دستور و اجباری به رعایت اخلاق نمی انجامد. می دانستیم که قانون باید حرف آخر را بزند و رعایت قانون از واجبترین واجبات است و . . .

بحث بر سرعقیم ماندن یا موثر بودن این حرکت نیست. بحث بر سر شکل و شمایل آرمانهای ماست. همان اهدافی که هنوزهم دنبالشان هستیم. هنوز رنج تفکر استبدادی را می کشیم و رهایی انسانها از بندگی غیر خدا را می خواهیم. هنوز در پی کسب آگاهی و طالب آزادیهای به حق انسانی امان هستیم. هنوز دوست داریم پیشرفت کشورمان را ببینیم. هنوز دینداریم.

اما روزی جدال سیاسی و بحث های جناحی به دعوای طلبگی و مشاجره اعضای یک خانواده تعبیر می شد و امروز دامنه همان بحثها به اتهام و دروغ ، قربانی کردن شرافت انسانها و ضایع کردن حقوق اولیه آنها کشیده شده و خانواده ها را از هم جدا می کند.برادر با برادر نمی تواند بحث سیاسی کند چون خیلی زود یکیشان به بی دینی و کفر و دیگری به خشک اندیشی و تقلید کورکورانه متهم می شود و دشواری کار همینجاست که کدام اتهام قابل اثبات است و کدامشان می توانند خود را تبرئه کنند.

 امروز می بینیم که تلاشها و آرمانهای ما را قربانی جهل یا خودخواهی خود می کنند،هر حرکتی را به نام خود مصادره می کنند . ظلم می کنند و بی تفاوتی باز به جامعه ما رسوخ کرده است. فرزندان همین مردم بی تفاوت  کشته می شوند و جرمشان دگراندیشی و دموکراسی خواهی و اعتراض است و همان مردم می گویند اینها اغتشاشگر بودند که کشته شدند. می گویند چرا اعتراض؟ از راه قانونی پیگیری کنند اما در جایی که حقوق اولیه انسانی و قوانین بدیهی زندگی بشر رعایت نمی شود و هنوز هم حق اندیشیدن و ابراز اندیشه به رسمیت شناخته نشده است کدام قانون به داد ما خواهد رسید؟

آنچه امروز بدان گرفتاریم  از پلیدی ذات انسانی ما نیست. این را رعایت اخلاق و حساسیت ما نسبت به سرنوشتمان به خوبی نشان می دهد بلکه شاید از فراموشی ما و بیشتر از آن ، از جوانمرگ شدن دموکراسی در جامعه ماست. و صد افسوس که به نام دین چنین کردند و می کنند.

 

پی نوشت: "جوان ناکام دموکراسی" شعار دستنوشته جوانی سبزپوش در یکی از راهپیمایی های اعتراض آمیز روزهای اخیر در تهران بود.

نویسنده محمد خیرآبادی | جمعه بیست و نهم خرداد 1388 | + | موضوع: گاه نوشته |

انتخاب 

 

(1)جدال همه چیزهای از پیش تعیین شده!!!

 

به این که این یاداشت در کوران تبلیغات "رای دادن یک تکلیف است " تاثیری در گرم کردن تنور انتخابات ندارد و مثل قطره ای در دریا گم است شک نداشته باشید. این یاداشت شاید کمی و فقط کمی ازحلقه خودم فراتررود و ای کاش از آن هم فراتر نرود.

 یک بار آن هم چهار سال پیش توی دانشگاه صنعتی به ذهنم خطور کرد یقه تک تک دوستان و همکلاسیها و آشنایانم را بگیرم و متقاعدشان کنم که بروند رای بدهند تا شاید از بلایی که پیش بینی می کردم به سرمان خواهد آمد جلوگیری کرده باشم. گلویم را برای خیلی ها پاره کردم و سودی نداشت. خیلی زود تصمیممم عوض شد و خواستم به دموکراسی با تمام وجود احترام بگذارم و نتیجتا دیگر قصد متقاعد کردن هیچ بنی بشری را نداشتم و فقط نظرم را ابراز میکردم خواه شنونده پند گیرد خواه ملال. کمی بعدتر با خود فکر کردم این همه انتخابات اگر یک نمایش باشد و ما بازیچه اش چی؟ پس همین ابراز نظر هم در خود دچار تضاد و درگیری شد. من کسی بودم که روزی میخواستم دنیا را تغییر دهم و اندکی بعد فهمیدم دنیا خیلی بزرگ است و باید به حلقه کوچکتری قناعت کنم و امروز تغییررا به درون خود فرا خوانده ام و از پس این دگرگونی نشستم و پاسخی برای "چه باید کرد؟" در این زمان جستجو کردم.

 در واقع سئوالی که من را به نوشتن درباره دلیل رای دادنم مشتاق کرده است  این است که  چرا مردم این سرزمین که اکثر آنها به شنیدن وعده دروغ عادت کرده اند باز هم در انتخابات شرکت می کنند؟

 دلایل رای ندادن چیزهای عجیب غریب و غیر قابل فهمی نیست.می دانیم که انتخابات در ایران چندان آزادانه برگزار نمیشود. کاندیدا ها از فیلترهایی کاملا عقیده ای و سلیقه ای باید عبور کنند و حقوق شهروندی بسیاری از نخبگان و مردم در این مسیر پایمال می شود. قوای قانونگذاری ، اجرایی و سایر شوراها و نهادهای برگزیده مردم استقلال و تاثیرگذاری لازم را در روند سرنوشت انتخاب کنندگان ندارند و نهادهای انتصابی زیادی در این روند تاثیرگذارترند. تجربه هم ثابت کرده عدم وجود نظارت مردم (جامعه مدنی ، احزاب و رسانه های مستقل) بر همین نهادهای انتخابی آنها را نیز ناکارامد کرده است.پس رای دادن چه دلیل یا دلایلی می تواند داشته باشد؟

 من نظر خودم را می گویم و سه دلیل عمده ای را که برای رای دادن دارم:

 1- از لحاظ تئوری فضای خالی از یک لیوان مثل همه فضایی است که خارج لیوان قرار دارد. پس اندیشیدن به نیمه خالی لیوان در واقع اندیشیدن به "هیچ" است. مسلما  اگر در لیوانی حتی یک قطره آب باشد و بگوییم در لیوان هیچ آبی نیست فقط کار خود را راحت کرده ایم و دیگر لازم نیست دریابیم با آن قطره آب چه می توانیم بکنیم ما اگر به بودن قطره ای آب در لیوان اعتراف کنیم عملا برای یافتن چگونگی بکاربردنش مسئولیم. پس اگر پتانسیلی حتی در حد یک قطره را نادیده بگیریم به حرکت انفعالی رو آورده ایم. می دانم که تخلفات انتخاباتی به وفور وجود دارد اما اعتقاد به از پیش مشخص بودن نتیجه انتخابات و یا اینکه "فرقی نمی کند چه کسی یا کسانی پیروز انتخابات می شوند" مثل اندیشیدن به نیمه خالی لیوان است.

 2- مهمترین خصوصیت دموکراسی اعتقاد به خرد جمعی و احترام به رای اکثریت است. اما نقطه ضعف دموکراسی هم همینجاست. یعنی جایی که دموکراسی از خودش ضربه می خورد. "اگر اکثریت به دلایلی در انتخابات شرکت نکنند اقلیت حاکم می شوند ." اتفاقی که کم روی نداده و وصله ای است که از دموکراسی جدا نیست.

 3- مطالبات ما هم نه چیزهای عجیب و غریبی هستند و نه آرمانهایی دست نیافتنی.می خواهیم که آزادی عقیده و نظر شهروندان و آزادی در انتخاب نوع زندگی آنها  محترم شمرده شود. می خواهیم که از روشهای علمی در جهت ساختن اقتصادی رو به پیشرفت و تامین رفاه نسبی شهروندان استفاده شود. می خواهیم که فرهنگ و هنر از بندهای خود ساخته رهایی یابد و به آن به عنوان راه رشد معنوی انسانها نگاه شود و آرمانهایی از این دست که دور از دسترس نیستند و اگر به آرمان همه ما بدل شود تخقق می یابد.

 من رای می دهم چون مهم این است که خودمان بخواهیم منشا اثر باشیم و کاری بکنیم کسی نمی تواند ما را به این کار مجبور کند "رای دادن یک حق است نه تکلیف".

محمد خیرآبادی

 

 

(2) من رای ......

 

بعید است کسی به دموکراسی (با تمام مزایا و معایبش) اعتقاد داشته باشد و مهمترین ابزار آن یعنی "رای دادن در شرایطی عادلانه و یکسان برای تمامی افکار و عقاید" را تایید نکند. اما نکته ای که در این مورد بیشتر مورد بحث قرار میگیرد این است که شرایط عادلانه یکسان چیست و چگونه محقق میشود؟ بزرگترین و قدرتمندترین دموکراسی های دنیا هم نمیتوانند ادعا کنند که این شرایط به صورت صد درصد در آنها رعایت میشود. اما این درصد با بالارفتن سطح درک مردم و مسئولان از دموکراسی، بالا خواهد رفت. در ایران دلایل بسیار زیادی باعث میشوند که دموکراسی که مظهر اصلی آن انتخابات آزادانه (از صدر تا ذیل) است، به خوبی برگزار نشود. این دلایل از تایید صلاحیت کاندیداها شروع میشود (که به جای متر و معیار قانونی، سلایق و علایق حکم میکنند) دیده میشود و تا انتهای رای دادن و شمارش آرا ادامه مییابند. اما آیا راه حل این مشکلات عدم شرکت در انتخابات است؟! پاسخ من به این سوال منفی است. از دید من، به جز دیدگاههایی که به طور کل درپی اقدام انقلابی علیه نظام و یا انتظار برای حمله بیگانگان به کشور هستند، به نفع بقیه دیدگاهها است که در انتخابات شرکت کنند.

چه موافق صد درصد وضع موجود باشید، چه نظام را با اصلاحات بخواهید و چه حتی بخواهید این نظام تغییر کند، این انتخابات است که ابزاری مهم برای رسیدن به هدف است. با رای دادن به نمایندگان تفکراتتان و یا حداقل جلوگیری از انتخاب شدن نماینده تفکر مخالف میتوان یک قدم به خواسته خود نزدیک شویم. نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری مثال بسیار مناسبی برای این موضوع است. عده ای از افراد بودند که فکر میکردند در دوران اصلاحات انقلاب از مسیرش خارج شده است و تمام قد وارد انتخابات شدند. عده ای دیگری هم بودند که از دولت اصلاحات نا امید شده بودند. آنها کسانی بودند که انتظار بیشتری از این دولت داشتند و یا میخواستند از آن عبور کنند و یا سرخورده، از شرکت در انتخابات سرباز زدند. نتیجه این عدم شرکت در انتخابات در این چهار سال برای هر دو طرف مشخص است.

زمانی که از حداقلها ،حداکثر استفاده نشد، نتیجه این شد که امروز رسیدن به همان حداقلها برای خیلی ها، تبدیل به آرزوی حداکثری شده است.

 

من این بار و همانند همه دوره هایی که میتوانستم، در انتخابات شرکت میکنم و تمام تلاشم را میکنم که:

*  تفکری که شاید همه آنچیزی نباشد که میخواهم اما حداقلها را دارد، انتخاب شود.

*  رای میدهم تا تفکری که میخواهد در جهان مدرن با روشهای مدیریتی قبل از میلاد مسیح ( که یک پادشاه و یک وزیر تمام شئونات کشوری را میگرداندند)، کشوری را در این دوران مدیریت کند، کنار برود.

*  تا تفکری که درحال نهادینه کردن و قانونی کردن خودسری، خودمحوری، تصمیمات خلق الساعه و دیکتاتور منشی است، اجازه ادامه این روند را نیابد.

*  تا تفکری که از بس تشنه خدمت به "مردم" است که حتی "مردم" را هم برای سهولت خدمت رسانی زیر چرخهایش له میکند، نتواند کشور را متلاشی کند.

*  تا تفکری که با سوار شدن بر موج احساسات "مردم"، در حال سوء استفاده از آنهاست، فرصت این کار را از دست بدهد.

 

سیاوش پاکدامن

 

نویسنده محمد خیرآبادی | شنبه نهم خرداد 1388 | + | موضوع: |

اخراجی ها 2 

 

پدیده یعنی ....

 

 

اینکه اخراجی ها سینمای ایران را تکان داده است درست است. گیشه سینماها ترکانده شده است. مخاطبان سینما نجومی شده است. و البته مخاطبان جدی سینما را به تفکر واداشته است. اما دلیل نوشته شدن مطالبی که در "صفحه بعد" میخوانید، نه خود فیلم به تنهایی که تمام بسته ای به نام "اخراجی ها" ست که آن را با فیلمهای پر مخاطب دیگر متمایز میکند. این بسته علاوه بر فیلم، کارگردان جنجالی دارد که سوار بر موج مخاطبان بیشمار، فیلمش را فیلمی عرفانی میخواند و میخواهد تلاش کند که به زور دگنک هم که شده آن را در رده ماندگارهای تاریخ سینمای ایران و جهان قرار دهد، به اینها اضافه کنید حمایت های معنوی (مادی اش را کارگردان به شدت تکذیب میکند) سران نظام از ساخت فیلم و هزاران حاشیه دیگر.

در صفحه بعد یادداشت های زیر را میخوانید:

------------------------------------------------------

 جلوی خنده خود را نگیرید اما ...

ما همیشه دوست داشتیم بخشی از نوشته های وبلاگمان معرفی خواندنی ها ، دیدنی ها و شنیدنی های خوبی باشد که تجربه اشان کرده ایم.....

محمد خیرابادی

-------------------------------------------------------

آیا واقعا فهم عامه از دنیای پیرامون این است؟

وقتی قیافه خندون ملت رو دیدم که از در سینما خارج میشند و با هم حرف میزنند به این فکر کردم که آیا واقعا این فیلم بدون در نظر گرفتن جنبه ی طنزش آنقدر فروش میکرد؟....

عاطفه خیرابادی

----------------------------------------------------------------------------------

درس اول ماندگاری، گم نشدن در ظواهر است

نمیخواهم درباره اینکه اصلا "اخراجی" ها "سینما"ست یا نه بحث کنم. اما با فرض قبول اینکه اخراجی ها یک "فیلم" است.................

سیاوش پاکدامن

----------------------------------------------------------------------------------


صفحه بعد
نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 | + | موضوع: سینما |

بهاریه 

 دوباره زندگی

 

 

دگرگونه ام کن

1-بهار در راه است. مضطرب و نگرانیم . سخت به داشته هایمان چسبیده ایم و نسیم بهاری در ذهنمان طوفانی را می ماند که می ترسیم مبادا در گذر از سرما به گرما و در دگرگونی از زردی به سبزی ما را نیز دچار تغییر کند و خانه های عنکبوتی امان را با خود ببرد.

سکون به تحرک متمایل می شود ، افسردگی به شادابی و زمستان عقیم به بهار باردار متغیر می شود. اما اینرسی ما همچنان با هرگونه تغییر مقابله می کند. محافظه کاری آنچنان در جانمان رخنه کرده است که سال تحویل می شود و سرود تحول می خوانیم بی آنکه عمیقا باورش داشته باشیم. طالب بهترین ها هستیم و دعا می کنیم و خدا می داند که چقدرش از اعماق قلوبمان بر می آید و آیا واقعا میخواهیم؟

2-شنیده اید که می گویند: «اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا موفق نمی شوید در هر صورت درست فکر کرده اید» و حالا احساسش هم کرده ام که اگر در این راه (در راه تغییر) فکر می کنید که می رسید یا نمی رسید در هر دو صورت درست فکر می کنید. چون رسیدن شما در گرو باور شماست.

3- خدایا به ما جسارت تغییر بده.«حول حالنا»

 

آخر نوشته: نوروزتان به خیر و شادی

 محمد خیرآبادی


 

"و اینک اجی مجی سینما!"

 

یک بیت شعر در نظر بگیرید با این مضمون که آزمودیم و نشد، این شرح حال من است که این بار دیگر خودم را سبک نمیکنم و در دامی که محمد گهن کرده نمی افتم. چی؟!! بهاریه؟!! آخر من کجایم به بهاریه میخورد. من برای سرهم کردن دو تا جمله ادبی به معضل برمیخورم بعد بهاریه بنویسم؟؟!! تو سر مال زدن بس است. راستش زیاد با کارهای مناسبتی سرخوش نیستم. این که حتما روز تولد تبریک بگوییم یا حتما شب عید "پیشاپیش" مبارک باد بگوییم یا روز والنتاین (وای دستم داشت رو میشد). تازه اگر این پیامکهای فله ای باشد که رسما حالم به هم میخورد. به نظرم اگر برای هم مهم هستیم همیشه باید مهم باشیم. بی بهانه و مناسبت (تا به حال بهانه به این قدرت دیده بودید؟؟!!) ( سوال حسین مهربان: وقتی هیچ موقعی خبر از ما نمیگیری یعنی برات اهمیت نداریم؟؟؟ پاسخ: با ضرب پارامتر کالیبر به پاسخ صحیح میرسید).

بعد از این همه افاضه فضل تصمیم سختی گرفتم. اینکه بیایم درباره فیلمهای دوست داشتنی که امسال دیدم (چه قدیم و چه جدید) بنویسم. پس این هم نگاهی به فیلمهای دوست داشتنی ام که به صورت جالب انگیزی تقریبا همه شان یک جورهایی کمدی اند.

 

............................

بگذارید چند فیلم را نام ببرم که حسابی آدم را سبک میکنند. از آنهایی که بعد از تمام شدنشان لبخند ناخودآگاهی تا چند روز روی صورتتان مینشیند. "وال-ای"، "ماما میا" و "کله چرمیها".

وال-ای که چیزی فراتر از یک انیمیشن است. روباتهایی میبینیم زنده تر از انسانها، دنیایی که دارو دسته پیکسار این بار برایمان معرفی میکنند زباله دانی است که زندگی از میانش جوانه میزند. ایده تیتراژ پایانی فیلم فوق العاده است. کشف دوباره همه چیز حتی آتش، تجربه جالبی است.

-  ماما میا را بگذارید داخل دستگاه، ذهن منتقدتان را خاموش کنید و بگذارید جادوی موسیقی و رنگ شما را با خودش ببرد. این فیلم همان کار را با روحتان میکند که یک مشت و مال اساسی با بدنتان. مثل اینکه تا بالاترین ارتفاع پرواز کنید بعد با تا یک متری سطح زمین سقوط آزاد کنید، دقیقا همانقدر تخلیه و شارژ میشوید. تازه گروه موسیقی آببا را یا مثل من کشف میکنید یا از نو خواهید شناخت.

-   کله چرمی ها یکی از آن جواهرهایی است که خیلی کم به آن توجه شده است. یک جرج کلونی با نمک و ملیح با یک داستان پر گل و لای و جزییات و یک کل کل کلاسیک بین دو شخصیت اصلی (کلونی و زلوگر) میشود یک داستان آشنا با روایتی تازه و شاداب.

-  شاید خود اسپیلبرگ هم یادش نیاید که فیلمی به نام 1941 دارد. این فیلم از اوایل دوران فیلمسازی اوست درباره آمریکایی که پس از حمله به پرل هاربر از سایه خودش هم میترسد و حالا شایعه شده است که لس آنجلس هدف بعدی ژاپنی است. هیچ بعید نیست روزی امیر کاستاریکا بگوید که الهام بخش دنیای دیوانه فیلمهایش همین فیلم باشد. خلاصه اینکه از اسپیلبرگ بعید بود اینقدر طناز باشد.

-  این یکی جایش آن بالاهاست ولی گذاشتم آخر سر که بعد از فیلمهایی که حتی اسمشان هم برای سرحال شدن من کافی اند، کلاه از سر برداریم و تا کمر برای بیلی وایلدر بزرگ خم شویم. بعضی ها داغش را دوست دارن را قبلا دیده بودم. خب انسان جایز الخطاست و دوستش نداشتم. ولی این بار وایلدر کار خودش را کرد. فیلم یک بسته بندی کامل از فیلمنامه و کارگردانی و بازیگری است. فقط توجه به چفت و بست ماجراها کافی است که مدتها حرف برای گفتن داشته باشیم.

-- راستش فکر نمیکردم بشود از سوژه خون آشام فیلم درخوری ساخت. اما بگذار فرد درست وارد شود نظرم را عوض کرد. خون آشام میانسال زیاد دیده بودیم اما نوجوان خون آشام بودن بسیار تکان دهنده است. اینکه هیچ وقت نتوانی رشد کنی و به تجربیاتی برسی که دیگران میرسند و به تنهایی همیشگی محکوم باشی، کابوس هولناکی است. بعید است هنگام دیدن فیلم از سرما به خودتان نلرزید. سرمای هوا در سوئد، سرمای روابط و سرمای تنهایی. نکته جالب این است که همزمان با این فیلم، داستان مشابهی در هالیوود با نام گرگ و میش ساخته شده است. مقایسه این دو فیلم هم خالی از لطف نیست. تفاوت نگاه هالیوودی و اروپایی این بار به نفع اروپا تمام شده است.

 

در انتها:

لذا ورودم به جمع مهندسان ارشد بیکار بر همه تبریک و تسلیت باد.

راستی نو شدن سال خیلی اتفاق مهمی است. خدا کند قدرش را بدانیمژ

 

سیاوش پاکدامن

 

نویسنده محمد خیرآبادی | چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |

بازگشت مگا گودزیلا 

بازگشت غرور آفرین برادر گرامی جناب آقای سیاوش پاکدامن را از « زاهدان کین جلوه در محراب و منبر می کنند» گرامی می داریم.

 به امید اینکه از این پس باز هم  در این وبلاگ از آن «کارهای دگر» کنند.

نویسنده محمد خیرآبادی | یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 | + | موضوع: |

به استقبال بهار 

« همه عمر دیر رسیدیم»  دیالوگ پایانی فیلم سوته دلان اثر مرحوم علی حاتمی

 بعضی ها استاد جملات قصار ند. مثل همین خدابیامرز علی حاتمی که هر وقت فیلمی ازش میبینی می تونی از دیالوگای زیبا و ضرب المثل وارش نت برداری.

یک روز در توضیح « همه عمر دیر رسیدیم» نوشتم : راست می گه استاد. همیشه دیر رسیدیم. اون از کودکیمون که خیلی زود گذشت و تا چشم به هم زدیم دیدیم دیگه واسه بازیهای کودکیمون دیر شده. اون از نوجوونی مون که واقعا ازش هیچی نفهمیدیم و مثل برق و باد رفت و چیزی بیشتر از یک مرز باریک بین کودکی و جوونیمون  نبود و حالا جوونیمون هم خیلی زود داره میگذره بدون اینکه مثل یک دوره تکرار نشدنی از زندگی باهاش برخورد کنیم!!

چرا همیشه دیر بهشون میرسیم؟ انگار تا میرسی سوار ماشین میشن و میرن و ما یه کم  دنبالشون میدویم اما زود میفهمیم که دیگه رفتن و دست ما بهشون نمیرسه!!

مشکل کار کجاست؟ چرا آرزوها و رویاهای کودکیمون رو دست کم گرفتیم و گذاشتیم بهشون بخندن؟ چرا نذاشتن از بلوغ جوونی و تجربه کردن تو این سن لذت ببریم؟ چرا نفهمیدیم انرژی جوونیمون دقیقا به درد کجا میخوره؟ چرا تو همه این دوره ها تعداد تفریحاتمون از انگشتای یک دست هم بیشتر نبود؟ چرا کار شده آرزوی جوونا و چرا از اون بدتر شده وسیله  ای که 20 سال از بهترین روزهای زندگی اونا رو صرف پیدا کردن یک لقمه نون میکنه و از یادشون میبره که وقتی بچه بودن چی میخواستن. از یادشون میبره که چی دوست دارن. به چی علاقه مندند. بی تفاوتشون میکنه. وقتی بهشون میگی پاشو بریم فلان جا میگن : ای بابا حال داریا.فردا 6 صبح باید برم سر کار. میگی پایه ای این کارو بکنیم: میگن ای بابا حال داریا ، خسته  ام. خستگی تو این سن؟!!! باورتون میشه؟!!

دیروز یکی از تکان دهنده ترین جملات قصار زندگیم رو شنیدم : « نزدیکترین یقه به شما یقه خودتونه! اگه شاکی شدی اول از همه یقه خودتو بگیر»

دیگه نمیخوام دیر برسم. لا اقل توی جوونی نباید دیر برسم. هزار تا علاقه و آرزو و چیز دوست داشتنی هست که باید به دستشون آورد و تجربه شون کرد. یقه خودمو می گیرم واز همین امروز شروع میکنم. خودمو واسه بهار آماده می کنم. نخیر زود نیست تا همین جا هم خیلی دیر شده. میگن «هیچ وقت واسه هیچ کاری دیر نیست» ولی من میگم : «هیچ وقت واسه هیچ کاری زود نیست»!!

نویسنده محمد خیرآبادی | یکشنبه هجدهم اسفند 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |

میان "اگر" و "میشه" 

 

 «شهر به تعداد پنجره هایش خورشید دارد

صبح شود اگر!» 

یا میشه یا باید بشه!!

 

نویسنده محمد خیرآبادی | یکشنبه چهارم اسفند 1387 | + | موضوع: |

تغییر 

1-  سرگور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير رابدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم.

2-    مهاتما گاندی : شما باید منشا آن تغییری باشید که دوست دارید در دنیا ببینید.

3-    برای تغییر دنیا لازم نیست سیاستمدار و دیپلمات باشیم کافیست انسانهای با هدفی باشیم.

نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |

دوئل 

 

من روی این صندلی می نشستم او هم روی آن. آنقدر که یکی کم بیاورد. بازی تلخ و شیرینی بود. تلخی دوئل را داشت و شیرینی پیروزی قریب الوقوع را. باید سکوت دیگری را تحمل می کردی ، با خود کلنجار می رفتی و برای نشنیدن حرفهایش  و سکوت او دلیل می آوردی تا تحمل پذیر شود. باید ندیدنش را تحمل می کردی . این قانون بازی بود هر کسی دلش بخواهد برگردد و به حرف دلش گوش کند و برگردد ، بازنده است و تو به این قانون تن داده بودی. اگر قهر راه پیروزی بود باید جوری قهر می کردی که راه آشتی باز باشد. باید جوری پشت می کردی که دوستی رنگ نبازد. جوری نفس می کشیدی که جای حرف را پر کند. جوری بشینی که پایه های صندلی برای ادامه بازی متزلزل نشود. جوری . . .

می دانم که دلم تنگ می شود برای این بازی دردناک و ظریف و استراتژیک ، برای بی صبری و بیقراری ، برای یواشکی برگشتن، برای یکدستی و کلک ، برای یک پشت به پشت نشستن دیگر ، برای یک باخت دیگر!

 

نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |

نظریه انقلاب دائمی 

 

جاده رولوشنری یا جاده انقلابی گری

درهفته گذشته «مورد عجیب بنجامین باتن» ، «وال ای » و «مامامیا» را در یک حرکت انتحاری دیدم. پس از هفته های زیادی که از نمایش خانگی فیلم دور بودم و گذران بیشتر اوقات در محیط کار و ترافیک مسیر ، باعث ترجیح خواندنی ها بر دیدنی ها شده بود ، دوباره به عرصه تماشای فیلم برگشتم. گرچه در بداعت فیلم فینچر ، ظرافتهای انیمیشن پیکسار و روح فزا بودن موزیکال آلمانی-آمریکایی مامامیا شکی نیست اما باید اعتراف کنم که مضمون تکان دهنده فیلم «جاده رولوشنری» برایم قابل تامل تر بود در حالیکه این فیلم در صف انتظار تماشای فیلمهای آرشیوم رتبه آخر را داشت.

نمی خواهم داستان فیلم را تعریف کنم و از این نوشته یک یادداشت معرفی فیلم یا پیشنهاد بسازم.اما آنچه به عنوان نکته تامل برانگیز فیلم نامیدم را می توان در قالب کلیت داستان فیلم و مضمون آن بیان کرد. در این داستان ، زن (کیت وینسلت)  شوهرش (دی کاپریو)  را مجاب می کند که برای خروج زندگی اشان از یکنواختی و روزمرگی از آمریکا به فرانسه بروند و زن بواسطه هنرپیشگی ، خانواده اش را از کار کردن مرد در اداره بی نیاز کند تا مرد بتواند به آن چیزهایی که روزمرگیهای زندگی کارمندی مانع اندیشیدن به آنها شده فکر کند و خود واقعی اش را بیابد نه آنچیزی که جبر محیط برایش ساخته است.

مرد گرچه می داند که این پیشنهاد خوب است و در ابتدا علی رغم همه موانع موجود حاضر به پذیرش آن می شود اما چیزی نمی گذرد که با یافتن کاری با درآمد بالاتر همه آمالها و آرزوهای ساخته شده در ذهن خود و همسرش را فراموش می کند و حاضر نیست به این جابجایی تن بدهد. زن باور دارد که این تغییر می تواند آنها را از همه لحاظ به جلو سوق دهد اما مرد نمی تواند این تغییر را بپذیرد و در نظرش بهبود زندگی اشان در این حد که کاری با درآمد بالاتر یافته است کفایت می کند. زن به رویاهایی می اندیشد که افق دید او و توقع او را از یک زندگی خوب نشان می دهد اما مرد می خواهد وضع موجود را با کمترین تغییر ممکن حفظ کند. زن خواسته هایی دارد ولی مرد یا آنها را ندارد یا روی خواسته هایش را پوشانده است. زن خانواده خود را در وضع مطلوب تصور می کند اما مرد وقتی می بیند که مشکلات  و موانع زیاد است بجای طلب کردن وضعیت مطلوب، واقعیت موجود را می پذیرد و با تمام وجود در برابر تغییر می ایستد. این همان شکاف  میان محافظه کاری و تحول خواهی است. شکاف میان انسانهایی که از تغییر می ترسند و آنها که طالب تغییرند، آنهایی که دوست ندارند به اشتباهات گذشته اعتراف کنند و آنها که شجاعت رویارویی با حقیقت را دارند. چرا که اصلاح کردن در گام اول در واقع اعتراف به اشتباهی است که تاکنون در حال رخ دادن بوده است.

محافظه کاران و اصلاح طلبان تنها طیفهایی سیاسی نیستند. انسانها همه از آن رو که مختارند و دارای اراده می توانند طالب وضع بهتر باشند و به زندگی خود جهت دهند. اتوپیاهای انسانی از همین جا ساخته شده اند.  اتوپیاها را انسانهایی ساختند که جسارت داشتند لااقل دنیایی بهتر را تصور کنند و آن را به مثابه هدف و سمت و سوی حرکت  نشانه روی کنند. گر چه اتوپیا محقق نشدنی است اما تفاوت انسانهای بهتر خواه و انسانهای پیرو «هر چه پیش آید خوش آید» همینجاست. لازمه تحول خواهی و اصلاح طلبی داشتن آگاهی نسبت به وضعیت مطلوب است. از این زاویه که بنگریم سخن کانت که گفت : «جرات دانستن داشته باش» مفهوم تر است. آنکه جرات شنیدن حقیقت را داشته باشد و برای عقل و اراده انسانی ارزش قایل باشد از شک و احتمال نمی هراسد. بیشتر انسانها نه تنها از پذیرش اشتباهات گذشته و حقایق تلخ گریزانند حتی تاب شنیدن نیز ندارند. چرا که شنیدن و کسب آگاهی وجدان آدمی را مسئول می سازد و آنگاه هرگونه سازش و محافظه کاری و تلاش برای حفظ هر آنچه که هست با روح این آگاهی در تضاد خواهد بود.

در جاده رولوشنری مضمون حرکتهای تحول خواهانه زندگی فردی انسانها و یا اصلاح گری های اجتماعی را می توان دید انتخاب با شماست که پایان سام مندز را بپذیرید یا در جاده انقلاب همیشگی قرار گیرید! 

نویسنده محمد خیرآبادی | شنبه دوازدهم بهمن 1387 | + | موضوع: سینما |

خاطرات 

طاقت دیدنتان را ندارم

 

همیشه کنار دریا که می رسیدم راه رفتنم را سرعت می دادم

تندتر و تندتر

نمی شد.  همین طور دنبالم می کرد

می دویدم

اما هنوز بود

هنوز رد پایم روی شن های ساحل مانده بود

می ترسیدم برگردم و نگاه کنم به رد پایی که آنقدر زیبا بود و زود محو می شد.

*

آهای خاطرات زیبای زودگذشته ! طاقت دیدنتان را ندارم.

و تو ای دنیا ، عروس زیبای هزار داماد ! وای که چه لذت زود گذری.

نویسنده محمد خیرآبادی | شنبه پنجم بهمن 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |

بی مو ، عینکی و سیگاری شدن 

 

هیچ وقت به دکترهای بی مو ، عینکی و سیگاری نخند!!

زندگي جاريست
حتي من اگر
حتي تو اگر
حتي ما اگر
نباشم
نباشي
نباشيم
پس نگو که با رفتنم زندگي پايان مي يابد
از من نخواه که بي تو نباشم
بيا از امروز به اين حقيقت ناگفته اذعان کنيم
که زندگي بي ما نيز در جريان است
هر چند که تو معناي زندگي مني
و زندگي بي تو مرگ است
چقدر شبيه دکترهاي بي مو , عينکي و سيگاري شده ام
اينطور نيست؟

نویسنده محمد خیرآبادی | یکشنبه بیست و نهم دی 1387 | + | موضوع: |

اسکروچ بودن 

 

اسکروچ بودن

 

 شما را که می بینم یاد روزهایی می افتم که زیر بغلم جا خوش می کردید

دایه مهربان تر از مادر شده بودم برایتان

کاری نداشتم به قیافه زشت و کریه تان ، کهنه و پاره پاره بودید

عکسهایتان را نمی دیدم و خواندتان را بلد نبودم

دوست داشتم همین طوری جمعتان کنم

هرچه تعدادتان بیشتر بود خوشحالی ام هم افزون تر می شد

درست مثل اسکروچ ، از روی هم چیدنتان لذت می بردم

نمی دانم آیا روزی اسکروچ هم جمع کردنتان را دوست داشته یا نه

اما من که به شدت به کلکسیون او علاقه مند شده ام!

 

نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه بیست و سوم دی 1387 | + | موضوع: |

ارابه بی رحم زمان 

پیر می شویم

 پیرمرد قد خمیده از کنارم گذشت. یاد خواهرزاده کوچکم افتادم. وقتی پرید وسط بحث داغ جمع و زد زیر بشقاب و سیبی به زمین افتاد. نگاه جمع یکدفعه به سویش چرخید و همه با اخم و عصبانیت نگاهش کردند.قهقهه کودکانه ای زد. انگار احساس رضایت می کرد ، به آرزویش رسیده بود و برای بودنش دلیلی پیدا کرده بود.برای چندمین بار از پیری ترسیدم . از روزی که باز کودک شوم و برای بودنم دنبال دلیل بگردم. روزی که مجبور باشم فرق بودن و نبودنم را یک جوری اثبات کنم اما قدرت کاری جز مرگ نداشته باشم.

«تولدمان را انتخاب نکرده ایم اما مرگمان را می توانیم». روزی که ارابه بی رحم زمان بدون توجه به ما از رویمان رد می شود برای اندیشیدن به این جملات خیلی دیر است.

 

نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه شانزدهم دی 1387 | + | موضوع: |

جهان بینی مرگ اندیش 

 

در آغوش مرگ

« مرگ اندیشی طوقی است که از روز تولد انسان به گردن او آویزان می شود و تا دم مرگ رهایش نمی کند. حکم لازم الاجرای مرگ راه گریز از مرگ اندیشی را سد کرده است.از این رو می توان گفت به یک اعتبارهمه جهان بینی ها از آن جا که با سرنوشت محتوم مرگ روبرویند ناچارند "مرگ اندیش" باشند و اگر جز این باشد تنها صورت مسئله را پاک کرده اند. اما اینکه جهان بینی برخی متفکران (همچون خیام ، هدایت  ، کامو و ... ) به نحو خاصی مرگ اندیش است باعث شده بتوان تفکیکی از حیث نگاه به مرگ میان محصول تفکر متفکران و جهان بینی آنها قائل شد.  برخی متفکران همچون خیام ، هدایت ، کامو و ... موضوع مرگ را فرع جهان بینی خود قرار نداده اند. برای آنها مرگ یک مسئله در کنار بیشمار مسئله دیگر نیست که باید به آن فکر کنند. اندیشیدن به مرگ در تاقچه ذهنشان خاک نمی خورد که هر وقت فرصتی دست داد به آن بیندیشند. آنها با اندیشه مرگ زندگی کردند. چنان در اهمیت و عمق موضوع فرو رفته اند که گویی مرگ پارامتر ثابت هر معادله فکری و پاسخ به هر سئوالی منوط به موضع گیری در قبال مرگ است. دم غنیمتی خیام ، پوچی هدایت و عصیانگری کامو ناشی از همین نگرش زیربنایی به مرگ است»

پاراگراف بالا بخشی از پروژه جدیدم« جهان بینی مرگ اندیش» بود.

شباهت هدایت و کامو و خیام مدتهاست توجه  من  را جلب کرده و توی آثار شان دنبال این شباهتها میگردم.شاید توی بهاریه امسال وبلاگ هم نمود پیدا کرد. به شدت علاقه مند شده ام که از راه نزدیکی با آثارشان به لایه های گوناگون تفکر آنها دست پیدا کنم. البته در این کنجکاوی چندان پیگیر زندگی شخصی و حتی سیاسی آنها نیستم. حتی قصد تایید یا تکذیب و یا همراهی با آنها ندارم .بیشتر می خواهم یک تجربه تحقیقی در خصوص مرگ داشته باشم و این بار به نتیجه برسانم و پایانی باشد بر پروژه های ناتمام زندگیم. (البته باب هیچکدومشونو نبستم و اگه اجل مهلتی بده تمومشون میکنم. قابل توجه بعضی ها!!) مجموعه آثار چاپ نشده هدایت که جدیدا چاپ شده و همچنین ویژه نامه پارسال خردنامه همشهری در مورد مرگ جرقه این کار بوده و البته زیر و رو کردن آثار کامو در این سالهای اخیر هم بی تاثیر نبوده است.

- بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد       وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

مغرور به آنی که نخورده ست تو را                  تعجیل مکن ، هم بخورد ، دیر نشد (رباعیات خیام)

-«من فکر می کنم آزادم اما جلو سرنوشت خودم کمترین ایستادگی نمی توانم بکنم ، افسار من به دست اوست» ( از کتاب زتده به گور نوشته صادق هدایت)

-« امروز مادرم مرد ، شاید هم دیروز ، نمی دانم . تلگرافی به دستم رسید به این مضمون:مادر درگذشت ، تدفین فردا ، تقدیم احترامات. از این تلگراف چیزی نفهمیدم » (شروع رمان بیگانه اثر کامو)

نویسنده محمد خیرآبادی | سه شنبه دهم دی 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |

خرده جنایتهای زناشوهري 

بیا تکه هایش را تقسیم کنیم؟

 در زندگي گاهي چيزهايي و كساني هستند كه آدم با ديدنشان و درك كردنشان احساس مي كند كشف بزرگي انجام داده است و مي خواهد كه هر چه بيشتر به عمق اين كشف پي ببرد. اگر سو‍ژه كشف يك انسان باشد ، آدم مي خواهد هر روز همنشينش باشد. اگر نويسنده باشد مي خواهد ته آثارش را در آورد. اگر يك تصوير است هر روز براي ديدنش لحظه شماري مي كند. اگر يك كتاب يا يك قطعه موسيقي است ، آن را چندين و چند بار مي خواند و گوش مي دهد و در مجموع از آن پس شامه اش براي كشف ساير پديده ها نيز تيزتر مي شود.

خواندن نمايشنامه «خرده جنايات زناشوهري» اثر اريك امانوئل اشميت مي تواند يكي از اين اكتشافات باشد. كشف يك اثر هنري خارق العاده و تاثيرگذار در عين سادگي و زيبايي. اثري كه مخاطبش را به چندبار خواندنش ترغيب مي كند. چنان كه مي توان هر بار از پس بازخواني اش نكته اي جديد و زاويه اي نو كشف كرد.

نمايشنامه خرده جنايات زناشوهري داستان مردي (ژيل) است كه بر اثر حادثه اي مرموز دچار فراموشي شده و همسرش (ليزا) او را به خانه آورده است. مرد (ژيل) سعي مي كند با كمك صحبتها و تعريفهاي همسرش از خاطرات گذشته حافظه از دست رفته اش را بازيابي كند. از همين جا اشميت با قرار دادن زن (ليزا) در موقعيتي كه امكان سوء استفاده از فراموشي شوهرش را دارد شخصيت پردازي را آغاز مي كند. هيچ بعيد نيست كه ليزا حالا كه شوهرش را مثل يك تكه كاغذ سفيد بي نقش و نگار يافته، هر آنچه دوست دارد را به عنوان تصوير زندگي زناشويي اشان بر روي آن ترسيم كند.

شايد در ابتدا باور اينكه نمايشنامه اي چنين ساده تنها با دو شخصيت بتواند به درجه اي بالا از جذابيت و تاثير گذاري برسد سخت باشد. دوئل كلامي ژيل و ليزا در ابتدا بسيار ساده و در حد ديالوگهاي روزمره زن و شوهري به نظر مي رسد اما به مرور شخصيت پردازي بي نظير اشميت از دل اين دوئل كلامي عميق ترين مسائل روانشناسانه و ظريفترين نكات ارتباطي زن و شوهري را بيرون مي كشد و روبروي ما قرار مي دهد. اوج همذات پنداري با شخصيتهاي نمايش زماني است كه دغدغه هاي ذهني خود و پيچيدگيهاي رابطه زناشويي حتي ظرافتهاي عاشق و معشوقي را از زبان ژيل و ليزا مي شنويم. مسائلي كه شايد احساسشان كرده ايم و در پستوي ذهنمان حضور دارند اما حالا كه از بيرون مي شنويمشان احساس قرابت بيشتري مي كنيم.

آغاز فصل دوم نمايش كه فصل درخشاني از اين نظر محسوب مي شود ، هنگامي است كه ورق برگشته و دست ليزا رو شده و ديالوگ تاثير گذاري بين ژيل و ليزا برقرار مي شود :

ژيل: . . . چه ساده بودم هرگز تصورشو نمي كردم كه يكي از طرفين ديگري رو محكوم به جنايتي كنه كه خودش مرتكب شده. آفرين واقعا دست منو از پشت بستي.

ليزا : وقتي خشونت وارد زندگي ميشه ديگه چه فرقي مي كنه كي بروزش ميده.

ژيل:‌آفرين استاد دفاع محشريه (ژيل به ليزا نزديك مي شود و لحن ملايم تري به خود ميگيرد) كدوم خشونت ليزا؟

ليزا : (منفجر مي شود) خشونت اين پونزده سال زندگي ! خشونت اينكه هنوز مثل روزاي اول دلم برات ضعف ميره. خشونت اينكه پير شدن خودم و خودتو مي بينم و مي بينم كه باز هم نمي تونيم از هم بگذريم. خشونت اينكه بايد ازت خسته شم و نميشم! خشونت اينكه قيافت خوبه! خشونت اينكه مي ترسم بذاري بري. خشونت اينكه تو مردي و من زنم و مردها ديرتر پير ميشن يا لا اقل اينطور فكر مي كنن. زنها هم همين فكرو درباره مردها مي كنن. پس همچنان مي درخشي و دل همه رو مي بري. دختراي جوون تو خيابون بهت لبخند مي زنن در حاليكه پسرها نگاهمم نمي كنن تو راحت مي توني از من بگذري در حاليكه من قادر نيستم بي تو زندگي كنم.

ژيل: نه اينطور نيست!

ليزا : چرا همينطوره!

ژيل: اشتباه مي كني! در حرفات صداقت داري ولي كماكان اشتباه مي كني.

ليزا : خب كه چي؟

ژيل: ليزا آدم واسه اين چيزا آدم نمي كشه ...................دليلت چي بود؟

ليزا : تو!

ژيل: چون دوستم داري منو مي كشي؟

ليزا : دوستت دارم و اين منو مي كشه!

نمایشنامه «خرده جنايتهاي زناشوهري» در عين حجم كم سرشار از اين ظرافتهاست. حرفهايي كه شايد در خلوت زن و شوهري هم شنيده نشود اما اينجا به واسطه موقعيت سازي هوشمندانه اشميت و بي پروايي و صراحتي كه خصلت زنانه مي خواندش نمايان شده است.

(ژيل: مردها بي دل و جراتن. نمي خوان با مشكلات زندگيشون روبرو شن. دلشو.ن مي خواد فكر كنن كه همه چي روبه راهه در حاليكه زنها روشونو بر نمي گردونن)

رمز جذابيت و زيبايي خرده جنايتهاي زناشوهري جدا از درك عميق نويسنده نسبت به زواياي زندگي زناشويي و برقراري ارتباط درست با مخاطب ، در هنرمندانه نگاشته شدنش است. از يك سو اشميت ايده اوليه نمايشنامه اش را خوب پرداخته به عبارت ديگر قصه اش را به خوبي تعريف كرده است و ازسوي ديگر تا پايان نمايش كشش و جاذبه داستان را به كمك اوج و فرودهاي مكرر و غافلگير كردن مخاطب حفظ كرده است.

خرده جنايات زناشوهري نمايشنامه ايست چند لايه كه مخاطب در هر سطحي مي تواند ارتباطي منحصر به فرد با آن برقرار كند همانگونه كه شايد براي عده اي داستان ژيل و ليزا داستان زوجي در جسنجوي حقيقت باشد اما براي عده ديگر آن گونه كه ژيل مي گويد:

ژيل: شايد اون چيزي كه يه زوج بايد با هم تقسيم كنن حقيقت نيست بلكه رازه. راز اينكه براي من جذابي. راز اينكه منو مي خواي. راز اينكه اين خواستن تموم شدني نيست.

پيشنهاد مي كنم لذت خواندن اين نمايشنامه را كه نشر قطره با ترجمه شهلا حائري تابستان امسال به چاپ ششم رسانده از دست ندهيد. شك نكنيد كه اگر كشفش كنيد آن را بارها خواهيد خواند.اميدوارم تله تئاتر خرده جنايتهاي زناشوهري به كارگرداني فرهاد آئيش و با بازي محمد رضا فروتن و نيكي كريمي كه دوشنبه شب مجددا از شبكه 4 پخش خواهد شد تاثير شگفت انگيز متن قوي اش را چند برابر  كند.

 

نویسنده محمد خیرآبادی | شنبه بیست و سوم آذر 1387 | + | موضوع: معرفی |

سکوت یا فریاد؟ 

 

 یک سال گذشت

 پارسال در چنین روزهایی ، یکی دو ماهی از شروع به کارم  در پروژه مترو تهران گذشته بود. پس از حدود چهار سال تحصیل دانشگاهی و کمتر از دو سال خدمت زیر پرچم وارد بازار کار شده بودم هنوز اولین حقوقم را نگرفته بودم ولی با این حال دیگر صفری نبودم و خیلی زود تجربیات دوران کارآموزی به دردم خورد. روز به روز در کارم پیشرفت می کردم اما هرچقدر مهندس شدن آسان بود به همان اندازه از دانشجویی درآمدن کار ساده ای نبود.

هنوز مثل یک دانشجو آرمانی ، ایده پرداز ، خوش بین و پر تلاش بودم. مثل دوران دانشجویی اوقات زیادی را به کتاب خواندن اختصاص می دادم ، پس از پایان ساعات کاری برای رفتن به سینما و سالن های پخش فیلم برنامه می ریختم و هرجا پیشنهاد شرکت در برنامه ای فرهنگی به تورم می خورد نه نمی گفتم. زیاد بحث می کردم و زیر بار حرف غیر منطقی نمی رفتم. نمی توانستم فلسفه را از ذهن خود بیرون کنم و مثل مسافران تاکسی وقتی حرفی پیش می آید از درد و بلا شکایت کنم بدون آنکه جوابی برای چه باید کرد؟ پیدا کرده باشم. احساس مسئولیت می کردم در قبال خود و جامعه ام.  نمی خواستم باور کنم که اطرافیانم بویی از روشنفکری نبرده اند و مثل عامه مردم سرشان را به روزمرگی های تحمیل شده گرم کرده اند. نمی توانستم بپذیرم که مثل دور و بری هایم برای تفریح به خیابان گردی و  پارتی بروم. خلاصه حسابی از خلاف جهت آب شنا کردن لذت می بردم و امید به تغییر جهان داشتم.

یک سال گذشت و من همانی ام که بودم. هنوز کتاب می خوانم و فیلم می بینم و به خیابان گردی و پارتی نمی روم. احساس مسئولیت می کنم و ایده های بزرگ در سر دارم. هنوز دلبسته به فلسفه ام و از غر زدن های بیهوده بیزار. اما دیگر داغ نمی کنم. کمتر فریاد می زنم و بیشتر سکوت می کنم. کمتر می نویسم و می گویم. بیشتر می خوانم و می شنوم. احساس می کنم هر حرفی را نباید گفت. احساس می کنم بیشتر باید نگفت. احساس می کنم به جای تلاش برای تغییر دادن جهان باید خود بود و به جای سنگهای بزرگ که نشانه نزدن است ، سنگهای کوچکتری برداشت و به هدف زد. همانگونه که اکنون احساس می کنم این یادداشت شخصی کوتاه از یک سخنرانی چند ساعته در باره اولویت فرهنگ و اخلاق در جامعه مهمتر است.

یک سال دیگر نیز خواهد گذشت.

نویسنده محمد خیرآبادی | پنجشنبه هفتم آذر 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |

بازگشت ها!! 

باز هم به صنعتي برگشتم. نه مثل ميان ترمهايي كه بازگشت زودهنگام به دانشگاه را به در خانه ماندن ترجيح مي دادم. نه مثل زمان فارغ التحصيلي كه بهانه هاي مختلف دوباره من را به صنعتي مي كشاند و نه مثل سريال خداحافظي چندين و چند باره ام با دانشگاه. اين بار فقط براي ديدن دوباره چند تصوير و تكرار چند خاطره كوتاه و راه رفتن روي زمين صنعتي بازگشتم. اما واقعا پاسخ دادن به سئوال "اينجا چيكار مي كني؟" به اين سادگي ها نبود!!

نویسنده محمد خیرآبادی | سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |

همشهری جوان 

فلسفیدن درباره ی همشهری جوان و کلاه قاضی

 خدایا برای یک بار هم که شده کاری کن که من از دست جملات کلیشه ای خلاص شوم و مواظب باشم که از دهنم نپرد و نگویم:"همشهری جوان میخوانم پس هستم"یا حتی به ذهنم خطور نکند که بنویسم"همشهری جوان مجله ای برای تمام فصول".خدایا کاری کن که فقط کمی از چارچوب یادداشت نویسی معمول بیرون بیایم و مدام دنبال آرایه و صفت و ایهام و کنایه و پیچیده نویسی و"یک تیر و دو نشان"و "یکدستی"زدن نباشم و به در نگویم که  دیوار بشنود.خدایا چرا باید به زور ادای هنرمندان نویسنده یا نویسندگان هنرمند یا نوسنده ی خالی (یعنی با فرض اینکه نویسندگی به تنهایی هنر است و قید هنرمند تکرار زوائد است) را در بیاورم در حالیکه به راحتی میشود دلیل آورد,دسته بندی کرد,رک گفت و دست به دامن"پیازداغ اضافی"  نشد؟ پس بهتر است که با یک متن خشک وفلسفه بافانه به جنگ سئوال "چرا همشهری جوان می خوانم؟"بروم که هم از شر کلیشه ای نوشتن خلاص شوم و هم برای یک بار هم که شده سرراست نویسی را تجربه کنم .به نظر شما میشود؟همشهری جوان خواندن دلیل می خواهد که ما داریم ,البته اگر به آن سخن گوهر بار که میگوید "گاهی دل دلیلهایی دارد که عقل از فهمیدن آنها عاجز است " گوش داده باشیم باید به این هم بیاندیشیم که"آیا دل ما هم دلیل دارد یا نه؟"

اگر قرار باشد از دلیلهای "دلی"شروع کنیم سوال مورد نظر (که به جنگش رفته ایم!)به تعداد پاسخ دهندگان جواب خواهد داشت و میشود با "اگر دل دلیل است آورده ایم" قیصر ، بحث را ببندیم.شما را به خیر و ما را به سلامت ! اما بحث دقیقا همین جاست که همشهری جوان را فقط از سر دوست داشتن نمی خوانیم. همین جوری یک محبتی ته دلمان نسبت به همشهری جوان قلمبه نشده است که! عاشق چشم و ابرویش نشده ایم که! (البته امیدوارم نیاز به توضیح نباشد که دلیلهای شخصی دوست  داشتن , خاطراتی که همشهری جوان برای هر کس به یاد می آورد و.... برای هر کس محترم است و خودمان هم از اینها کم نداریم!)

وای نمی دانستم اینقدر راحت و ظالمانه حکم ما را صادر میکنید.یعنی میخواهید بگویید به خاطر این خواننده ی همشهری جوان شده ایم که: "300تومنه و توی این دوره زمونه با 300تومن یه آدامس هم به آدم نمیدن؟"پس حالا که اینطور شد بهتر است گشتی هم بین مجلات دکه سر کوچه اتان (از 100تومنی تا 1000تومنی ها) بزنید تا بفهمید گمشده ی همه ی آنها حتی مجلات حرفه ای و تخصصی (که البته در جای خود محترم,مفید و حتی دوست داشتنی هم هستند)را فقط می توانید در همشهری جوان پیدا کنید(البته این فقط به معنی "فقط فقط " نیست !) . کجا میتوانید دغدغه های خودتان را از زبان چند تا جوا ن یادداشت نویس (که آنها هم احتمالا خیلی دوست دارند سرراست بنویسند!)بشنوید؟کجا میتوانید چند دقیقه ای از ته دل بخندید بدون اینکه کسی را مسخره کنید یا قضیه را خيلي سیاسی کنید؟ کجا میتوانید اینقدر به روز باشید و گزارشهای تحلیل از مثلاً زندگی دوم(مجازی )یا ارکستر سازهای لپ تاپی یا...بخوانید؟ خسته نشدید از بس این تقویم تاریخ تکراری رادیو یا شبکه خبر را گوش دادید؟ به نظر شما  سبک متفاوت و متنوع صفحات روزها (گاهی با جملاتی از کامو در سالگرد مرگش یا دستنوشته ای از نادر ابراهیمی در سالروز تولدش یا...)دلیل کمی است؟حقیقتا شما تا به حال دنبال کسی نگشته اید که دو تا کتاب خوب یا دو تا فیلم خوب بهتان معرفی کند که در اوقات فراغت با یک پیش زمینه ی ذهنی از دیدن و یا خواندنش لذت ببرید؟

دوستان بي رو در واسي بگم: من وکیل مدافع همشهری جوان نیستم. من یک خواننده ی همشهری جوانم که هم برای خواندنش دلیل دارم و هم برای دوست داشتنش. اما بگذارید اعترافی بکنم: همشهری جوان دیگر همشهری جوان یک سال پیش نیست. دلایلش را در این سومین سالي كه آن را مي خوانيم به راحتي مي توانيم بشماريم. همین که جز "یادداشتها","رویداد در هفته","روزها"و گزارشهای به روز و جذاب اسمی نیاوریم کافی است که انتقاداتمان را خیلی ظریف وارد کرده باشیم. مي دانم كه بسياري از بخشهاي مجله نسبت به گذشته افت كرده اند اما از قدیم گفته اند سوال درست طرح کردن خودش هنر است.

اصلا بیایید کلاهمان را قاضی کنیم و به این سوال پاسخ دهیم : می شود همشهری جوان را نخواند؟

توضیح: این مطلب رو چند وقت پیش نوشتم که الان به مناسبت جشن همشهری جوان که درراهه فرصت پست کردنش فراهم شده!

 

نویسنده محمد خیرآبادی | چهارشنبه یکم آبان 1387 | + | موضوع: معرفی |

درستایش پایگی!! 

 

بریم؟

همین که نشستم غرق افکارم شدم. مدتها بود دنبال یه همچین جایی می گشتم که بشینم و سکوت فضا منو بگیره و کمی از منظره لذت ببرم و بیشتر از اون فکر کنم. بدون اینکه چیزی بخونم یا بنویسم. بدون اینکه نگران وقت باشم و یکی هی غر بزنه: بریم دیگه! ماهی ها از رو سر و کول هم بالا پایین بپرند و من یه لحظه افکارم قطع بشه اما دوباره جمع و جورشون کنم و ادامه بدم. بدون اینکه بساط بچینم و میوه پوست کنم و قلیونی چاق کنم و تخمه ای بشکنم و عکسی بگیرم از دار و درخت و واسه این و اون جک تعریف کنم و ... چه میدونم؟ همه این کارهای تکراری یک تفریح بچه مثبتی در دل طبیعت دیگه!

چند دفعه ای که رشته افکارم قطع شد فهمیدم که نگام می کنه ، بعضی وقتا نگاش رو می دزده و مثلا خودش رو به دیدن طبیعت علاقه مند نشون می ده. نمی خواستم به این فکر کنم که چرا پایه من شده واسه این تفریحی که بعيد مي دونم كسي تو دنیا ازش لذت ببره؟ نمی خواستم دنبال جواب این سئوال بگردم که اون از این تفریح در دل طبیعت چی نصیبش می شه که حاضر شده خستگی و یکنواختی و کسل کنندگی این کار رو تحمل کنه. به کار خودم مشغول شدم.نمی دونم چند ساعت شد. گفنم بریم؟ گفت بریم. و آمدیم.

 

نویسنده محمد خیرآبادی | جمعه بیست و دوم شهریور 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |

سئوال اول و آخر 

سئوال اول و آخر

 

از اول هم گفتم که می آیم

تا هر کجا که بخواهی

تا آخر راه که نمی دانم کجاست

تا مقصدی که وجود ندارد

تا نهایت خواسته تو و توانستن من

تا لحظه پرش از سکوی زندگی

حالا به دامن مرگ یا آرزو

غرق شدن یا زیرآبی رفتن

چه فرقی می کند؟

پرسش نکردم

لجبازی و خیال پردازی نکردم

نمی خواستم بدانم مرا به کجا می بری

در نادانسته هایم از تو شاد بودم و راه تفسیرهای خود را نبستم

واقعیت بودنت را پذیرفتم

اما حالا برای اولین بار هم که شده به یک سئوال من جواب بده

سر این راه کجاست ؟

نویسنده محمد خیرآبادی | چهارشنبه ششم شهریور 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |

تضاد نفع شخصی و نفع دیگران 

 

" دو قطبی شدن "

                                       

تصویر - تازه از ایستگاه مترو آمده ای بالا که می بینی گدایی دوره گرد روی پله ها نشسته و به چشمانت خیره شده و در حال تشریح اوضاع نابسامان خود و بدبختی هایش است. در یک لحظه نگاهت را بر می گردانی و باز پشیمان می شوی از کاری که کرده ای. نمی دانی چه کار کنی. گولش را نخوری و به راه خود ادامه دهی یا بروی جلو و پولی بدهی و خلاص ؟ نمی دانی کدام حرف درست است. حرف متکدی که از سر عجز و ناتوانی به نالیدن شبیه است یا حرف آنها که می گویند « اینها دست و پا دارند بروند کار کنند مثل همه مردم. به این مفت خورها کمک کردن حرام است»

 

تحلیل - آنچه به ندرت در زندگی اجتماعی انسان رخ می دهد همسویی نفع اشخاص با نفع جمع است. اینکه همواره در کنار هر کاخی کوخی قرار دارد مصداق این عدم همسویی است. و یا هنگامی که از محدوده آزادی انسان سخن می گویند و آن را تا جایی که به آزادی دیگران آسیب نرساند مجاز می شمارند ، نشان دهنده همین نقاط تلاقی نفع اشخاص با یکدیگر است. اینکه این عدم همسویی از ذات زیاده طلب انسان ناشی می شود یا از خصوصیت محیط اجتماعی زندگی انسان ، بحثی مجزاست اما آنچه واضح و ملموس است وجود چنین تضادی در درون انسان است. انسانی که در وضعیت خودخواهی- دیگر خواهی میان انتخاب نفع خود و نفع دیگران سرگردان است. گاه انسان در موقعیتی قرار می گیرد که انجام دادن کاری یا گفتن حرفی یا نشان دادن عکس العملی نفع شخصی او را به همراه دارد (که لزوما منظور از نفع ، سود مالی یا کسب قدرت و ثروت نیست. می تواند یک احساس خوب ، یک نفع روانی ، تامین زیاده خواهی های روانی مثل شهرت یا حتی رهایی از یک مخمصه و درگیری ذهنی باشد) اما ممکن است این کار یا حرف منافع دیگران را تهدید کند. دیگران ممکن است از آن لطمه ببینند یا به هر نحوی مطلوب دیگران نباشد. در این وضعیت انسان باید میان خود و دیگران یکی را بر گزیند. باید پاسخ دهد که خود را ترجیح می دهد یا دیگری را؟ قطبهای متضاد در درون انسان هر کدام پاسخی می دهند. از یک سو انسان به موفقیت و نفع خود می اندیشد و از سوی دیگر نیروی خیر خواهی برای دیگران و ایثار در او وجود دارد. از یک سو نمی خواهد به میل دیگران رفتار کند (نوعی تمایل به استقلال و خودمحوری) و از سوی دیگر نمی تواند دیگران را نادیده بگیرد. در تصویر بالا هر چند موضوع مالی اهمیتی ندارد اما انسان فقط پول خود را وسط نمی گذارد بلکه از روح و روان و شخصیت و اندیشه خود مایه می گذارد و اینهاست که تصمیم گیری را دشوار می سازد. می توانی کمک کنی و به 100 یا 200 تومانی که از دست داده ای ذره ای هم نیندیشی اما در آن لحظه است که نمی دانی آیا با این کار داری به شعور خود توهین می کنی یا نه؟ یا می توانی راهت را کج کنی و ککت هم نگزد اما چگونه می توان عذاب ذهنی بعد از آن را نادیده گرفت و چشم را به روی سرزنشهای درونی بست؟

 

نتیجه گیری؟ هرگز! - تصمیم گیری در لحظه اتفاق می افتد و قضاوت در مورد آن به هیچ وجه عاری از بی انصافی نیست. در هر صورت انسان در لحظه ای که در وضعیت تضاد قرار می گیرد یکی را انتخاب و دیگری را قربانی می کند. یا از نفع خود می گذرد و یا نفع دیگری را زیر پا می گذارد و در هر دو آنچه وجود دارد این تضاد درونی است که همچنان نمی توان نسبت به آن موضع یقینی اتخاذ کرد. این قطبهای متضاد درون انسانند که تا مدتها انتخابهای ما را محاکمه می کنند.

نویسنده محمد خیرآبادی | سه شنبه یازدهم تیر 1387 | + | موضوع: فرهنگ |

بازگشت به خویشتن 

نامه ای به تاریخ 26/12/86

 

 

بازگشت به خویشتن

 

                           

این غیبت طولانی را چگونه می توانیم توجیه کنیم ؟ به حساب تنبلی و بی قیدی و بی تعهدی و ... هم می شود گذاشت ، خیلی راحت! نیاز به تحلیل و موشکافی و تلاش برای قضاوت درست هم نیست. اما . . .

شاید من بتوانم بگویم که حسش نبوده و ننوشتم اما تو بهتر از هر کسی می دانی که من بدون نوشتن امکان ندارم! پس نوشته ام ، زیاد هم نوشته ام ، اما نه آنگونه وبلاگی و مورد پسند دیگران...! به یاد داری که چقدر در مورد این«دیگران» حرف زدیم؟ اینها که اسمشان مخاطب است و برای آنهاست که می نویسیم و گر نه دفتر یادداشتهای شخصی برای ما کافی بود. اینطور نیست؟ حالا چه شده که ما یا لااقل من (از طرف خودم حرف زده باشم صحیح تر است) نتوانسته ام در این دوران غیبت چیزی به درد بخور برای مخاطبان وبلاگمان بنویسم؟ می خواهی بگویی سخت گیری از خودمان است؟ می خواهی بگویی هر چه دوست داریم باید بنویسیم نه هر چی که دیگران دوست دارند؟ پس با این تضاد چه کار کنیم ؟ بالاخره ما مهمیم یا مخاطبان؟ نمی خواهم به کور تر شدن این گره دامن بزنم. می خواهم بگویم که تضاد بزرگی است و لازم نیست ما حلش کنیم. بزرگتر از ما هم نتوانسته اند. این تضادی است که وجود دارد و ما فقط تلاش می کنیم که هم برای خود بنویسیم (یعنی آن چیزی را بنویسیم که حرف خودمان است) و هم یادمان باشد که داریم برای مخاطبی می نویسیم که دوست داریم نوشته ما را بخواند. اگر یادت باشد از اول هم عهد کردیم که سنگ بزرگی نشانه نگیریم که نتوانیم بزنیم. گفتیم که دغدغه تغییر دنیا را نداشته باشیم. گفتیم که می خواهیم سهم کوچک خودمان را داشته باشیم.

من هم بعید می دانم که تو( با شناختی که از تو دارم) در تمام فیلمهایی که در این مدت دیده ای چیزی برای گفتن و نوشتن نیافته باشی. اما چرا در گوشی؟ چرا بقیه نشنوند و نخوانند؟ این را دارم به خودم هم می گویم. یعنی من در حجم اتفاقات فرهنگی دور و برم و این همه کتابها و مجلات که تورق می کنم چیزی حتی برای معرفی نیافته ام؟ آن تحلیلهای فرهنگی و نقد کتاب و فیلم و . . . که بیشتر از نصف مکالمات ما را تشکیل می دهد کجا می رود؟ واقعا به این فکر کردی سیاوش؟

دوست من اینها فقط یک درد دل است با تو مثل همه درد دلهای ما ! که فقط این بار دوستانمان هم می خوانند. می خواهم بگویم: سیاوش! ما که دیگر نباید اسیر عقاید پوسیده روشنفکران برج عاج نشین شویم! ما که نباید در این روند تنها شدن و دور شدن آدمها کاتالیزور باشیم! ما که نباید یادمان برود که می خواستیم و می خواهیم که خودمان باشیم.(معتقدم که هر کس اگر در این دنیا خودش باشد آنطور که می خواهد و اعتقاد دارد دنیا خیلی بهتر از این بود که هست) بیا خودمان باشیم. حرف خودمان را بزنیم. با دوستانمان.با آنهایی که می خواهند حرفهای دور از ریا و دروغ بشنوند. آنهایی که برای سنگهای کوچک اما اصیل بیشتر ارزش قائلند تا کوههایی که سنگهایی از جای دیگر شسته شده و در آنها رسوب کرده.

نویسنده محمد خیرآبادی | جمعه هفدهم خرداد 1387 | + | موضوع: گاه نوشته |

بهاریه هم بهاریه های قدیم! 

 

 

 

آب پاکی

 

تو رو به خدا نگید چرا شب عیدی ورداشتی در مورد مرگ و خودکشی نوشتی ؟ چون موضوع مرگ نیست موضوع زندگیه . تازه خسته شدیم از بس از گل و بلبل نوشتیم و خوندیم . یه چیزهایی هست که هست و نمی تونیم بگیم که نیست و اگر بخوایم لاپوشونی کنیم می شه همین که می بینیم. ملت همه تو شهر از این ور می پرن اونور از اونور می پرن اینور و یقه هر کدومم که بگیری و بپرسی به چه امیدی ؟ هاج و واج نگات می کنه انگار اولین باره به این سئوال برخورد کردن! مثلا همین شب عیدی معلوم نیست چرا همه تو بازار می لولند تو هم ؟ دنبال چی می گردن؟ چون همه می خرن پس ما هم بخریم! اگر شمام بخواید این یادداشت رو به تاثیر خیام و هدایت و کامو ربط بدید مجبورم کلی توضیح بدم و ثابت کنم  که : «والا بلا هر کی خیام و هدایت و کامو بخونه خودکشی نمی کنه!» اما حسابی کار سختیه و الان که نمی شه من توضیح بدم «چه جوری می شه از دل مرگ اندیشی خیام و هدایت و کامو زندگی بیرون آورد؟». نهایتش اینه که من یه یادداشت امیدوار کننده بنویسم و بگم ببینید من با اینکه خیام و هدایت خوندم اما هنوز برای زندگی تلاش می کنم! اما شما بگید خداوکیلی این درسته؟ آیا رابطه مستقیم خطی از تلاش به سمت امید وجود داره؟ آیا همه اینها که دارن تو این جامعه جون می کنن امیدوارن؟ یا نه دقیقا برعکسه: هر کی که امید داره تلاش می کنه نه اینکه هر کی تلاش می کنه امیدواره.

سالها همین طور پشت سر هم می گذرند و نوروزها می آیند و ما همینطور در تلاشیم در حالیکه اگه بپرسن به چه امیدی خداییش خیلی از ماها می گیم همه دارن میرن ما هم میریم. بی هدف سرمان را گذاشته ایم پایین و عین بچه های خوب زندگیمون رو می کنیم. خدا هم داره شاکی می شه از بس از اراده و اختیار و قدرت عصیانمون استفاده نکرده ایم، از بس تبلیغ هر چه پیش آید خوش آید کرده ایم. از بس یکنواخت شده ایم. از بس قضا قدری شدیم. از بس نسبت به سرنوشتمون بی تفاوتیم. اصلا معلوم نیست ما داریم چیکار می کنیم. یکیمون هم پا نمی شه بگه آقا مثلا اگه من دلم نخواد کنکور قبول شم و برم دانشگاه کی رو باید ببینم.؟ اگه من نخوام از راهی که همه میرن برم چیکار باید بکنم.؟ من اگه بخوام خودم باشم نه همرنگ جماعت مشکلیه؟ نوروزهای تکراریه ما ،  آدم رو یاد این وضعیت پیچیده میندازه که تا کی میخوایم سر به زیر باشیم تا قضا و قدر  دست به دست هم بدن و خودشون ما رو ببرن از این نوروز تا نوروز بعد؟ هدایت به این توصیه کامو گوش کرد که می گفت : «یا باید چنان زندگی کرد که گویی امیدواریم یا باید خودکشی کرد.رنج بردن حقی ایجاد نمی کند.» . ننه من غریبم های ما نه به درد اینجامون می خوره نه به درد اونجا. غر زدن های ما ( البته کار و وظیفه رسانه ها جداست که باید غر بزنند) به درد سیاه نمایی اگزیستانسیالیستی هم نمی خوره و کسیکه همه چی رو سیاه می بینه و روزنه های امید رو به روی خودش بسته هیچ حقی نداره که رنج کشیدنهای خودشو بکوبه تو سر دیگرون. امید زاییده ایمانه. اگه کسی تونست این ایمان و امید رو پیدا کنه بسم ا...  بقیه چیزها رو هم پیدا می کنه و گرنه  کسیکه داره همینطور یه تلاشی می کنه که وسط این قافله تلاش کنندگان عقب نمونه و مدام غر هم بزنه که همه چیز سیاهه و افتضاح و بدبختی و ... ، از همین الان تکلیفش مشخصه. آخر از این رنجی که واسه برطرف کردنش هیچ کاری هم نکرده از پا در میاد. من اول باید دلیل زندگی رو پیدا کنم تا هر رنجی رو بتونم تحمل کنم و اصلا بدونم به چه قیمتی دارم سختی می کشم. و گرنه زنده بودن که کاری نداره. همه دارن میرن این راه رو دیگه. مجبور می شن برن مدرسه ، مجبور می شن برن دانشگاه ، مجبور می شن کار کنن یه لقمه نون در بیارن که زنده بمونن  ، مجبورن ازدواج کنن ، مجبورن بچه تربیت کنن ، مجبورن همین چرخه رو برای بچه هاشونم اجرا کنن آخر سر هم بالاجبار میمیرن. آخه پس این اختیار کجا به درد می خوره ، ما کجا باید از این چرخه اجباری بیایم بیرون . جز اینه که ما باید دلیلی پیدا کنیم واسه اینها؟ جز اینه که ما باید بدونیم هدفمون از درس و کار و ازدواج و . . . زندگی چیه؟ جز اینه که باید بدونبم به چه امیدی داریم تلاش می کنیم؟

آقا من می خوام این شب عیدی آب پاکی بریزم رو دستامون و بگم : پاشید بگردیم این ایمانه و امیده رو پیدا کنیم وگرنه ول معطلیم ها!

 

نویسنده محمد خیرآبادی | یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

وقتي سنتوري آزمون تقوا مي گيرد! 

وقتي سنتوري آزمون تقوا مي گيرد!

 

 

1- سنتوري هم تمام شد مثل همه فيلمهاي ديگر. بالشم را برمي دارم و جوري که کسي اشکهاي پايان فيلمم را نبيند از اتاق مي آيم بيرون. کمي توي اتاق خواب وقت تلف مي کنم تا چشمهايم حالت عادي بگيرد و زياد تابلو نباشد. سرم سنگين است قدمهايم هم همينطور. انگار از چيزي شرمنده باشم سرم را انداخته ام پايين. روي راحتي نشسته ام و به تلويزيون خيره شدم بدون آنکه بفهمم چه چيزي نشان مي دهد. چند دقيقه اي مي گذرد. با يادداشتي در دفترچه خاطرات خود را سبک مي کنم و مي روم که بخوابم اما سنتوري همچنان ادامه دارد. نيمه شب نزديک است " سنتوري بذار بخوابم".

2- حميدرضا ابک در صفحه آخر ضميمه پنج شنبه هاي روزنامه اعتماد با يادداشتي به سبک "فلسفيدن با پتک" هايش در کافه شرق به نام "سنگک و سنتوري آزمون هاي اخلاق و تقوا" ، چنان اخلاق و تقواي شعاري ما را به چالش مي کشد که گويا چيزي به فروپاشي خانه تار عنکبوتي امان نمانده است. يعني مقاومت در برابر کنجکاوي و ميلمان براي ديدن سنتوري اينقدر سخت بود که حاضر شديم به اين راحتي شکست سيستم اخلاقي امان را بپذيريم؟ واقعا آيا با اين اوضاع مي شود اميدي به اين سيستم اخلاقي متزلزل داشت؟ چه اراده اي ، چه کنترل نفسي ، چه زهدي ، چه تقوايي ، چه کشکي ، چه پشمي ؟ زور چي مي زنيم؟ به باد رفت هر چه کاشته بوديم با يک تلنگر. به همين سادگي زهوار جامه اي که مي خواستيم براي ديگران هم بدوزيم در رفت. زرشک.

3- چند روزي از آزمون اخلاق و تقوا گذشته و با وجود افتضاح دادن امتحان مي شود بازنگري مفيدي انجام داد. قبول که ما فقط وقتي در موقعيتهاي تابلو و سياه- سفيد قرار مي گيريم خوب انتخاب مي کنيم. قبول که ما فقط تا جايي به اصول اخلا قي امان پايبنديم که چيز زيادي از دست ندهيم. قبول که اصلا سيستم اخلاقي ما فقط به درد دوراهي هاي سرراست مي خورد و در انتخابهاي واقعي کاملا لنگ مي زند. اين هم قبول که حتي ديدن سنتوري (کپي و پخش غير مجازش که جاي خود دارد) يک دزدي تمام عيار است اما. . . خدا شاهد است که قصد توجيه ندارم. اگر لازم باشد صد بار ديگر هم مي گويم که اين موضوع دقيقا نشاندهنده ضعف اخلاق و تقواي ماست. نشان مي دهد که ما چقدر ضعيف النفسيم و چه راحت دزدي مي کنيم. اما اگر خوب نگاه کنيم آن روي سکه را هم مي بينيم. اينکه وقتي شما عضوي از يک سيستم "مشکل دار" هستيد حقيقتا امکان اينکه کار "بي اشکال" انجام دهيد وجود ندارد. دکتر شريعتي در خصوص سيستم اقتصاد اسلامي مثالي مي زد: در سيستم اقتصاد اسلامي ارزش افزوده تنها براي کار و توليد مجاز است. اما شما چند سال پيش خانه يا زميني خريده ايد که امسال به چند برابر قيمت اوليه اش مي فروشيد بدون آنکه در ملکتان توليدي،زراعتي يا کاري انجام داده باشيد. بر اساس اقتصاد اسلامي اين ارزش افزوده (اگر نخواهيم فتوا دهيم که حرام است) صحيح نيست.اما شما هر کاري کنيد اگر مجبور باشيد خانه اتان را بفروشيد اين ارزش افزوده ناصواب را مي گيريد و در اين انحراف سيستم شريکيد.(حالا بماند عدم تطابق سيستم بانکداري ما با اصول اسلامي و اينکه اگر بخواهيم زندگي کنيم ناچاريم به قواعدي که مي دانيم اسلامي هم نيست تن دهيم.) در عرصه فرهنگي هم شما در سيستمي زندگي مي کنيد که به صراحت کپي رايت را نمي پذيرد ، ايده شما را مي دزدند و يکهو مي بينيد فيلم هم از رويش ساخته اند ، موسيقي اتان را اول و آخر سريالي پخش مي کنند و در تيتراژ اسمتان را هم نمي برند ، حرفهايتان را به صورت کلمات قصار تحت برنامه "برگي از يک نوشته" پخش مي کنند بدون آنکه بگويند اين سخن از کيست؟! شب و روزتان را پر مي کنند با پخش مستقيم فوتبالهايي که روح صاحب حق پخش تلويزيوني آنها هم از دزديده شدن مالش بي خبر است. آن وقت چطور مي توان در اين سيستم بود و شعار دزدي نکردن سر داد؟ (بار ديگر تاکيد مي کنم که اين امر هرگز توجيهي براي کار ناپسند نمي تواند باشد! سيستم آلوده شده دليل کج روي ما نيست و نبايد باشد ، دليل را بايد در خود جويا شد. بحث در مورد از بين رفتن تدريجي امکان پاک بودن است). چگونه مي توان به تقوا و اخلاق تکيه کرد وقتي سيستمي که در آن زندگي مي کنيد مروج بي اخلاقي و بي تقوايي است؟ گرچه کُميت سيستم اخلاقي خود ما به صراحت مي لنگد اما اگر کلاهي قاضي کنيم مي بينيم که براي انتخابهاي کوچک بين درست و نادرست هم کار سختي داريم. مبرا بودن از انحرافات جمع به اين راحتي ها نيست. اما تا وقتي هم تفکيک بين "دليل" و "چگونگي" رد شدن در آزمون اخلاق انجام ندهيم وضع به همين منوال خواهد بود! اگر آنچه گفته شد را دليل و علت العلل فروپاشي سيستم اخلاقي امان در مرحله "انتخاب بين خير و شر"  و "تقوا به خرج دادن"  بدانيم کاري جز برخورد منفعلانه با واقعه اي که خود مستقيما در آن دخيليم انجام نداده ايم. سيستم فقط نوع و چگونگي دزدي را به ما آموزش داده است و  اين ماييم که شناگر خوبي هستيم فقط انگار تا حالا آب نديده بوديم.  اين خود ماييم که هنوز دليل بي اخلاقي و بي تقوايي هستيم. نفس براي کشاندن ما به دنبال خود از روشهاي کهنه استفاده نمي کند. آري محيط آلوده است اما هشدار که اين ويرانه اخلاقي را بايد دوباره از نو ساخت.

 

 

نویسنده محمد خیرآبادی | جمعه دهم اسفند 1386 | + | موضوع: فرهنگ |

بریم؟ 

 

 

بریم؟

همین که نشستم غرق افکارم شدم. مدتها بود دنبال یه همچین جایی می گشتم که بشینم و سکوت فضا منو بگیره و کمی از منظره لذت ببرم و بیشتر از اون فکر کنم. بدون اینکه چیزی بخونم یا بنویسم. بدون اینکه نگران وقت باشم و یکی هی غر بزنه: بریم دیگه! ماهی ها از رو سر و کول هم بالا پایین بپرند و من یه لحظه افکارم قطع بشه اما دوباره جمع و جورشون کنم و ادامه بدم. بدون اینکه بساط بچینم و میوه پوست کنم و قلیونی چاق کنم و تخمه ای بشکنم و عکسی بگیرم از دار و درخت و واسه این و اون جک تعریف کنم و ... چه میدونم؟ همه این کارهای تکراری یک تفریح بچه مثبتی در دل طبیعت دیگه!

چند دفعه ای که رشته افکارم قطع شد فهمیدم که نگام می کنه ، بعضی وقتا نگاش رو می دزده و مثلا خودش رو به دیدن طبیعت علاقه مند نشون می ده. نمی خواستم به این فکر کنم که چرا پایه من شده واسه این تفریحی که هیچکی تو دنیا ازش لذت نمی بره؟ نمی خواستم دنبال جواب این سئوال بگردم که اون از این تفریح در دل طبیعت چی نصیبش می شه که حاضر شده خستگی و یکنواختی و کسل کنندگی این کار رو تحمل کنه. به کار خودم مشغول شدم.نمی دونم چند ساعت شد. گفتم: بریم؟ گفت: بریم. و آمدیم.

پی نوشت: اصول اخلاقی میگه ذکر منبع کنم اما نمی دونم عکاس اثر یا منبعش کیه یا چیه. فکر می کنم همین بس باشه که عکس از خودم نیست.

نویسنده محمد خیرآبادی | شنبه بیستم بهمن 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

کلاه مردان کوچه 

 

 

 

کلاه مردان کوچه

 

باز بی هوا رفتم لب پنجره و نگاهی به کوچه انداختم. باز هم ترسیدم و باز هم به سایه ترسناک مردی که همیشه از کوچه ما می گذشت نگاه کردم. فکر کردم قطعاً کسی که چنین سایه غول پیکر و وحشت زایی داشته باشد را از نزدیک هم نمی شود دید و چه آدم ترسناکی باید باشد . مخصوصا آن کلاه مافیایی اش که خیلی شبیه کلاه پدرها بود ولی با این تفاوت که وقتی آن مرد عابر به سر می گذاشت آدم را به یاد آدمهای مرموز و دار و دسته مافیایی ها و کشت و کشتارشان می انداخت اما روی سر پدر من آنقدر شیک بود که همه دوستش داشتند. کار همیشگی ام بود. مثل فیلمهای سینمایی ژانر وحشت که لا اقل از لای انگشتان و یواشکی باید دید ، نمی شد بی خیالش شد. هر وقت هم که بی هوا می آمدم لب پنجره آنجا بود. مرد عابر با آن کلاه -که خیلی شبیه کلاه پدر بود- و سایه وحشتناکش حتی در خواب هم ولم نمی کرد . کابوسش را می دیدم که اول با آن دستان زمخت کلاه از سر بر می داشت و به سویم می آمد تا احتمالا خفه ام کند. اما خوشبختانه همیشه کابوس تا همینجا ادامه داشت و از شدت ترس از خواب می پریدم. «مرد کلاه به سر» سرعتش را کم کرد ، سایه اش هم همینطور. یکدفعه ایستاد ، سایه اش هم همینطور. چرخش کلاهش را روی زمین دیدم. مرد برگشت و سرش را به سمت بالا چرخاند. ترس برم داشت نه از اینکه خفه ام کند چون دستش بهم نمی رسید. ترسیدم از اینکه مرا ببیند و در خواب تلافی اش را سرم در بیاورد. اما نتوانستم عکس العملی انجام بدهم. صدای مرد بلند شد : «خداحافظ عزیزم ، به مادرت بگو ممکنه یه کم دیر برگردم».  

  

توضیح: تعریف هر کس شاید از عکس نوشت فرق کند اما از نظر من عکس نوشت ، نوشته ای است از روی عکس ، همین و بس.

نویسنده محمد خیرآبادی | شنبه ششم بهمن 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

تحلیل خودمانی خودمان+سندرمِ پاییزیِ حاد و زمستان! 

                

 

تحلیل خودمانی خودمان!     +     سندرمِ پاییزیِ حاد و زمستان!

 

کمی دیر است اما بالاخره گفتنش همچنان خالی از لطف نیست که عنوان ویلاگ ما (نه آدرس اون) از یک بیتی که همینجوری در شرایطی خاص توی ذهنم جرقه زد (البته با پالایشی که سیاوش روش انجام داد !) گرفته شده :

من مانده ام میان همیشه میان گاه      گاهی خسوف وفا گاه نور ماه

و قراربود براساس این عنوان همانطور که قبلا ( فکر کنم در افتتاحیه ) هم گفتیم  من ، «گاه» باشم و سیاوش «همیشه»! خوب درسته که قبلا در گفتگوهایمان من بیشتر از وبلاگ حرف می زدم و سیاوش مقاومت می کرد ولی پیشنهاد تاسیس وبلاگ دو نفره کار سیاوش بود و اصرار اون من رو متقاعد کرد و همون اول بهش گفتم که من آدم دنگی هستم و هر وقت حسش بیاد پایه می شم و اون قبول کرد و این طوری من نقش «گاه» رو به عهده گرفتم اما شاید سیاوش پیش بینی می کرد که من بیشترشنا می کنم (نگفتم غرق می شم) و اون می تونه در ساحل بشینه و شنا کردن من رو ببینه!

جند وقتیه که سیاوش نمی نویسه  و انگار بیشتر فیلم می بینه و فیلمها کمتر حرفی برای گفتن دارند یا شاید هم . . .  اصلا من کاری به دلیلش ندارم چون مطمئنا نمی تونم پیداش کنم. احتمالا به این دلیل که من اگه حس هیچ کاری نداشته باشم می نویسم و همیشه نوشتن هست شاید بقیه چیزها نباشند اما سیاوش حساسیت بیشتری داره در مورد اینکه حتما حرفی داشته باشه یا حتما حس خوبی داشته باشه تا بنویسه. تابلوست که این پست سیاوش رو تحریک می کنه که برای از بین بردن تصورات اشتباه من که حالا به ذهن بقیه بچه ها هم رسوخ کرده چیزی بنویسه. اما اصلا علت نوشتن این پست این نبوده و نیست.من نمی خوام انگشت اتهام رو به سوی سیاوش نشانه برم. قصد من بیشتر این بوده که شاید دلیلی بیارم برای اینکه چرا بیشتر من نوشتم اما این هم نبوده چون دلیل نمی خواد و شرط اول ما این بوده که لزوما نباید به تعداد هم بنویسیم و به تعداد هم نوشتن عدالت نیست بلکه توزیع یکسان کوپنی است! سیاوش همیشه حرف برای گفتن داره (این رو ملاقاتهای ما در سطح خیابانهای شهر وقتی که حواسمون نیست و از یک خیابون برای بار چندم رد می شیم اثبات کرده) و مطمئنا دلیل دیر نوشتنش نداشتن حرف نیست. لا مسب انگ دپرس بودن هم نمی شه بهش زد. حسش نیست دیگه چیکارش دارید!

اما در ادامه این حرفهای صادقانه چند وقتی است که دارم به این فکر می کنم که تا حالا ما در وبلاگمون به کلی سلیقه شخصی و دو نفره خودمون رو لو دادیم و از اون چیزهایی که می خواستیم نوشتیم و البته هنوز ناگفته ها بسیار بیشترند. اما منظورم اینه که نوشتن دو نفره  از کافه شرق و همشهری جوان و احمق های دوست داشتنی و خانه سیاه است و ... و همچنین مطالب من در مورد قیصر و شریعتی و مکتب سلیقه تا حدودی من رو راضی کرده اما هنوز یه چیز مونده که منو هی قلقلک میده و چند بار رفتم که بنویسم اما به خودم گفتم «عقیده خودتو تحمیل نکن پسر!» و اون هم موضوع شجریان بود. حالا شاید سیاوش بعد از اینکه من رو در «مکتب سلیقه» تنها گذاشت  اینجا به دادم برسه اما مهم اینه که من خودم هنوز قانع نشدم که بنویسم از بس موسیقی سلیقه ایه! 

 

                                                                                          محمد خیرآبادی

عکس از آرشیو روزنامه شرق

 

 

 

 

 

فکر نمیکردم اینقدر طول بکشد. حد اقل سه ماه آزگار شده است که خبری از خودم ندارم.یعنی وقتی به دانشگاه برگشتم، انگار رشته پاره شد، بیخود و بی جهت. ربطی هم به شادی و دپرسی و شلوغی سر و پایان نامه و هیچ کوفت دیگری نیز ندارد. هیچ بهانه ای وجود ندارد و من در دادگاه خودم محکوم شدم. این شاید برگردد به خودم که برای رفتن هزار بار پا شل میکنم ولی برای ایستادن، فاصله تصمیم تا عملم به صفر میرسد مثل فارست گامپ که یکدفعه ایستاد.البته یک تفاوتی بین ما هست، او خسته شده بود ولی من حتی خسته هم نشدم. من تازه شروع شدم و هنوز نو تر از این حرفها هستم که از کار بیفتم ( این تعریف از خودم نیست، نو بودن هیچ رابطه مستقیمی با خوب بودن ندارد). فقط انرژی فعالسازی ام خیلی بالاست ( درباره کالیبر هم میتوان صحبت کرد). پس فعلا این دم را غنیمت میشمارم و حالا که آمدم سعی میکنم که نروم. این برایم خیلی مهم است که حالا که هستم، " باشم" .  پس بهتر است که این سندرم پاییزی را کنار بگذارم و به زمستان عشق بورزم.

 

داشتم پیامهای کوتاهم (SMS) را پاک میکردم که در صندوق ورودی به این سه پیام از محمد رسیدم.

 

1 ساعت 22:32 ، 18 تیر 86

ما مردیم و نتونستیم از این بخش تعیین اسم خلاص شیم.از اون شب تعیین اسم تیم، با شبیر و نوریخواه تا "حضور" و حالا هم...! سرور که اهمیتی نداره.میتونیم از ه.جوان هم کمک بگیریم.در ضمن حتما بلاگفا یه چیزی داره که...اینجا زیاد کرم متفاوت بودن ندارم!...

 

2 ساعت 22:49 همان روز

اصلا "ساما" دیگه جای کار نداشت،ولی من هنوز به دموکراسی اعتقاد دارم و کار خودمو میکنم.اسم پیشنهادی اول: " میان همیشه و گاه" بر اساس این بیت جدید السرود:" من مانده ام میان همیشه میان گاه/ گاهی کسوف وفا،گاه نور ماه"(کلا ربطی به شعر نداره چون قراره همیشه ،گاهی توش بنویسم) پیشنهاد دوم: " بساط جمع نشدنی"، هویجوری.

 

3 ساعت 22:59 همان شب

"گاه نوشته ها" یا "گاهینامه ها" یا "دلبخواهی

 

                                                                                          سیاوش پاکدامن

 

توضیح: اینکه من چه پاسخهایی به پیامهای فوق دادم ،خودم هم خبر ندارم.

 

نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه هفدهم دی 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

پل 

 

همیشه

 

پلها باید باشند خرابشان نکنید

 

همیشه قبل از همین پل می ایستاد- تاکسی را می گویم- و من باید تا زیر پل پیاده می رفتم تا به تاکسی بعدی برسم. من هم بعد از اعتراضی که بار اول کردم و ثمری نداشت ،  دیگر نه حال اعتراض داشتم و نه دلم می خواست در این اتفاق میمون تغییری ایجاد کنم. دفعه اول انگار بدجور قاطی کرده بودم و از شانس بدم راننده اوضاعش حتی از من هم وخیم تر بود. من قبل از سوار شدن بهش گفته بودم که "زیر پل پیاده می شم"  اما شاید نشنیده بود و من هم  که عجله داشتم برایم طی کردن این مسیر طولانی  به هبچ وجه قابل قبول نبود. داشت کار به جاهای باریک می کشید که پیاده شدم و خیلی خودم را کنترل کردم که عصبانیتم موقع بستن در بروز نکند. پیاده روی اضافی غمش خوردنی بود اما رنج بی اهمیتی مسافر رو چه می کردم؟ پیاده که شدم  داشتم به این فکر می کردم که «چرا همه چیز برعکسه. کارمند برای ارباب رجوع اهمیتی قائل نیست ، فروشنده باب دل خودش کار می کنه نه دل مشتری و راننده ها هم که اینطور! انگار همه باید تو تاکسی مواظب باشن صدای زنگ موبایلشون روی اعصای آقای راننده نره و بعد هم هرجا آقا اراده کرد همون جا پیاده شن! »  برای چند لحظه ماشینها با سرعت ، به دو راهی رو پل- زیر پل می رسیدند و من توی وادی دیگری بودم.احتمالا شانس آوردم که وقتی داشتم خودم را به دیواره بتنی پل می رساندم ماشینی بهم نزد. این را روزهای بعد فهمیدم که از سرعت دیوانه وار آنها در ورودی پل مطلع شدم. تاکسی همینطور اوج گرفت و ریزتر و ریزتر شد. اما آن روز من  به سقوطی که بعد از این صعود در انتظار تاکسی بود فکر می کردم. وقتی که انگار به سلامت از عرض خیابان عبور کردم و به دیوار بتنی پل رسیدم یک آن خودم را در یک زندان تنها احساس کردم که دیواره سمت چپش داشت من را هل می داد و لحظه به لحظه جایم را تنگ تر می کرد و به نوعی یادآور کابوس قدیمی ام بود. هیچ کس نبود و من تنها بودم با غمی که احساس می کردم. ماشینها مثل موسیقی سرسام آوری به تناوب از بغل گوشم رد می شدند اما انگار بهشان عادت کرده بودم. دست راست خیابان هم مغازه ای نبود و از این اتفاق هم خوشحال بودم. همه چیز برای یک تنهایی کوتاه مدت آماده بود. داشتم به این فکر می کردم که گفتن «این مشکل شماست ، منو باید زیر پل پیاده کنین» یه هیچ وجه خوب نبود و شاید همین جمله باعث تنش بیشترشد. اصلا خودم هم نباید در درونم این رو فقط مشکل اون بدونم. آیا اگه مثلا از اول توافق کرده بودیم که قبل از پل پیاده شم و من نشنیده بودم و بعد از راننده خواسته بودم که منو زیر پل پیاده کنه و اون می گفت «مشکل خودته» من ناراحت نمی شدم؟ به نظرم گفتن این جمله یه جور فرار از پذیرفتن تبعات قضیه و گرفتن چهره  حق به جانب بود.  ولی خوب واقعا هم حق با من بود. اگه من مسافرم راننده باید ببینه من می خوام کجا پیاده شم حتی اگه توافق اولیه رو نشنیده باشه. اما به هر حال من نباید از این حق خود سوء استفاده می کردم و باید کمی هم به اون حق می دادم. از طرفی احساس می کردم اونجور که باید و شاید جوابش رو ندادم و حقش رو کف دستش نذاشتم از طرف دیگه در گیر این بودم که آیا اصلا حق با من بود؟ یا من فکر می کردم که حق با من بود؟ آیا اصلا میشه همیشه حق با ما باشه؟ اصلا ما می تونیم اینطوری قضاوت کنیم در مورد خودمون و دیگران؟ آیا اینها نسبی نیست؟ آیا همه این حرفا از دید من و نسبت به دیگران نیست؟ داشتم کم کم به نتایجی می رسیدم. از فکر کردن برای یک لحظه بیرون آمدم و دیدم هنوز طول دیوار بتنی را طی نکرده ام. خوشحال شدم که هنوز وقت دارم به افکارم سر وسامانی بدم و به یه نتایجی برسونم قبل از اینکه سوار تاکسی بعدی و اسیر اتفاقات جدیدی بشم. نا خواسته کمی قدمهایم را آهسته کردم و دوباره رشته افکارم را به دست گرفتم. احساس می کنم باید با دقت بیشتری کلمات رو انتخاب کرد و طوری حرف زد که آخر سر مجبور نشیم بگیم منظوری نداشتم یا منظورم این نبود. به هر حال همه چیز از رفتار ما معلوم میشه و بخش بزرگی از رفتار ما رو زبونمون ابراز می کنه. مگه می شه حرفی زد و بعد برای فرار از تبعاتش گفت منظوری نداشتم؟ اصلا مسئله بنیادی تر از این حرفهاس. ما ناتوان تر از اونیم که به این راحتی ها بتونیم در مورد خودمون و دیگران قضاوت کنیم. البته زندگی ما سراسر قضاوته. هر انتخابی بین خوب و بد ، زشت و زیبا و هر انتخابی بین انجام دادن یا ندادن کاری ، گفتن یا نگفتن حرفی یه نوع قضاوته با ملاکهای خودمون. اما ما که می دونیم همه اینها نسبیه و ما فکر می کنیم درست داریم انتخاب می کنیم پس چطور می تونیم اینقدر زود و شتابزده قضاوت کنیم؟ بهتر نیست تا اونجا که میشه عقب بندازیمش؟ بهتر نیست بیشتر روش فکر کنیم؟ . . . آره. بهتره بیشتر روش فکر کنیم. تاکسی بعدی جلوی پای من ترمز زد و من پریدم توی آن برای یک سفر درون شهری دیگر که به همین راحتی پر از ایده برای فکر کردن است و تصمیم گرفتم همیشه قبل از پل پیاده شوم تا لذت فکر کردن در زندان تنهایی با دیواره بتنی و موسیقی سینوسی و متناوب ماشینها را از دست ندهم.

 

پی نوشت : عکس نوشت را اولین بار در "پرسه در حوالی زندگی" مصطفی مستور و بعد از آن در وبلاگ "دسپینا" کشف کردم. فقط به قصد تجربه شروع کردم به عکس نوشت نوشتن و بد جور معتادش شدم. یادتون باشه تجربش نکنید.از ما گفتن

نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه سوم دی 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

سليقه به مکتب نمی رفت! 

سليقه به مکتب نمی رفت!

 

 

از يک نياز ساده دانشجويي  و خوابگاهي سرچشمه گرفته بود. گر چه ريشه هايش را مي توان در فلسفه پيدا کرد اما صحبت از بحث و جدال نظري نبود. به پلوراليسم ارتباط داشت اما چندان نمي خواست در کليشه اسير شود. «مکتب سليقه» بيشتر يک جور دفاع از آزادي عقيده و بيان با نگاه به نتيجه بود. وقتي در محيط دانشگاه و خوابگاه  زندگي سليقه هاي فکري مختلف در کنار هم ناگزير مي شود بهترين فرصت است براي دفاع از زندگي اجتماعي و مذمت گوشه نشيني و بهترين مجال براي تمرين دموکراسي غير سياسي و ملکه کردن آن در ذهن ها. «مکتب سليقه» مي خواست  (و مي خواهد)  بگويد که «خود بودن» بهتر از «خوب بودن» است. اگر بحث را صرفا فلسفي کنيم و انتزاعي ، مي توان خيلي راحت اين جمله را در جهت عکس تصديق کرد و گفت بايد «خوب» بود نه «خود» . .همه دوست دارند و مي خواهند و آرزو دارند آنچه خوب است انجام دهند و آنچه تاييد شده است را دوست داشته باشند. اما با نگاه عملگرايانه و حتي فلسفي، خوب بودن  (به معني تنها راه درست زندگي) نه راه درستي است و نه ممکن! چرا که هنوز جواب قانع کننده اي به اين سئوال که "مرجع تشخيص خوب بودن و شناسايي راه درست چيست (کيست)؟" داده نشده است. (بله دين مرجع است اما کدام دين؟ با کدام برداشت؟) و از آن مهمتر فرار انسانها از همشکل شدن و همسان فکر کردن است. حرکت انسانها از زندگي راسي (گله اي ) به سوي زندگي رايي ، با «زندگي واحد» و «يکسان انديشيدن» و «يک جور دوست داشتن» در تضاد است. «مکتب سليقه» يک ترکيب من درآوردي و بي عقبه و نتيجه نيست. مکتب سليقه وقتي جدي تر مي شود که بدانيم چه سرمايه هايي ، چه تراوشات فکري و چه خلاقيتهايي در اين «زور زدن براي خوب بودن» از بين مي رود.

گرچه نقطه شروعش دقيقا معلوم نيست و در طي يک روند شکل گرفت اما تصور کنيد که شب در خوابگاه هستيد و کلي کلنجار رفته ايد تا خواب به چشمتان آمده و مي خواهيد بخوابيد يکي مي گويد لامپ را خاموش کن يکي مي گويد نه چراغ را خاموش کن آن يکي مي گويد نه برق را خاموش کن و نفر چهارم براي رهايي از هر گونه انتقاد مي گويد جريان برق را قطع کن يا کليد برق را در حالت خاموش قرار بده!! بله خنده دار است و هيچ کس فکر نمي کرد اين خاطره به نقطه اي براي جدي شدن مکتب سليقه تبديل شود. محيط دانشگاه موضوع آزاد انديشي  و لذت بردن هاي متفاوت را جدي مي کند. قضيه وقتي که توقعمان مثلا از هم اتاقي امان اين است که به سلائقمان احترام بگذارد به اوج مي رسد. سليقه ي فيلمي هر کس ، کتابهايي که مي خواند ، نوع تفريحي که انتخاب مي کند ، فعاليتهاي فوق برنامه اش و نوع نگاهش به درس يا به خانواده يا جامعه و خيلي چيزهاي ديگر که در مجموع مي توان سليقه ي فکري ناميد براي خودش قابل دفاع است و و قتي که آنرا به ديگران انتقال مي دهد بايد مواظب باشد که تحميل نکند. اينکه دم دماي کنکور فوق فوتبال برايت جدي تر شود را نمي تواني آنطور که براي خودت مهم است با اهميت جلوه دهي. نمي تواني سليقه علاقه مندان به مثلا فيلمهاي فارسي قبل و بعد از انقلاب را به مسخره بگيري . نمي تواني بگويي اين کتابهاي اوشو يا کتابهاي آنتوني رابينز دوزار نمي ارزد و ... هميشه سعي کردم در جمعهاي دوستانه و همفکرانه تفکيک بين مکتب سليقه و گفتگو را انجام دهم و تاکيد کنم که « لزوما بحث مترادف با جدل نيست» ، تا مکتب سليقه جلوي ديالوگ را نگيرد و باب بحث را نبندد.  البته نتيجه ي عملي مکتب سليقه اگر بدون آگاهي طرفدارش باشيم همين است که هر کس مي گويد «اين نظر من است» و لزومي نمي بيند که براي کسي توضيح بدهد که چرا و به چه دليل اين فيلم يا فلان کتاب را مي پسندد و به همين راحتي ما مي شويم جزيره هاي از هم دور افتاده! مکتب سليقه را بايد درک کنيم هم لزومش را هم فايده اش را و هم نحوه به کار بردنش که البته مثل دموکراسي نياز به تمرين دارد.

راستی سياوش به نظرت علاقه ي اخير ما به معرفي کتاب و فيلم به همين دليل نيست؟

 

 شرح عکس: گزارشگری انگلیسی در کتابی که در مورد مشاهداتش از ایران نوشته بود یکی از خصوصیات ایرانیان را اینگونه توصیف می کند: «وقتی سه ایرانی دور یک میز در مورد موضوعی حرف می زنند چهار عقیده مختلف ظهور می کند» 

نویسنده محمد خیرآبادی | جمعه سی ام آذر 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

چه نیازی است به علی؟ 

 

مقدمه پيشگفتار

هيچ وقت به اندازه امروز به ارزش دور بودن آگاه نبوده ام. هميشه فكر مي كردم بايد نزديك بود و از نزديك ديد و از نزديك لمس كرد تا اينكه قيصر رفت و من از رفتن كسي كه از نرديك نمي شناختمش و از دور دستي بر آتشش داشتم تلنگر بزرگي خوردم. احساس كردم كه چقدر دور بودن از او به سودم شده است. چقدر خوشحال بودم از اين كه بدون وارد شدن به دنياي شخصي كسي و بدون نزديكي فيزيكي و جغرافيايي با كسي توانسته بودم از وجودش چنين لذت و نفعي ببرم. چقدر شناختن با واسطه گاهي به سود آدم است  ، با واسطه كلمه.

 

پيشگفتار

در جشن شب چله چلچراغ در سال 85 وقتي براي اعطاي جايزه فرزانگي ، قيصر امين پور را فرا خواندند او به رسم هميشگي جايزه اش را تقديم كرد ، اين بار به كسي كه قيصر خود را يكي از ميليونها شاگرد با واسطه او مي دانست، كسي كه قيصر او را ازدور و با واسطه درك كرده بود ، با واسطه كلمه . قيصر هم دوست داشت او را از نزديك ببيند اما ميسر نشد و احتمالا او هم احساس مي كرد كه چه خوب شد كه ميسر نشد.

 

گفتار

هميشه سخن گفتن از شريعتي يكي از سهل و وممتنع ترين كارهاي زندگي ام بوده است. بايد مواظب باشم كه سرخ نشوم و لحن كلامم تند نشود. بايد مواظب باشم كه احساسي نشوم و قابل فهم ترحرف بزنم. بايد مواظب باشم كه انصاف را رعايت كنم و بايد مسئوليتها و تعهداتم را از ياد نبرم.نمي دانم چرا اينطوري مي شوم؟ داغ مي كنم ، احساس مي كنم از چيزي پرم كه دارد فوران مي كند و بعد حرفهايي مي زنم كه بعضي ها خوششان نمي آيد. يادم مي رود كه مصلحتي اين وسط هست كه بايد رعايت كرد. يادم مي رود كه ملاحظه بعضي ها را بكنم. يادم مي رود كه گاهي "هم اين طرف راداشتن و هم آن طرف را " به نفع تر است.

وقتي از چيزي حرف مي زنم نا خودآگاه خودش را در لابلاي پيچيدگيهاي ذهن ظاهر مي كند و كلمه بعدي و جمله بعدي و حرف بعدي را انگار او دارد از زبان من مي گويد. همه جا رد پايش را احساس مي كنم، وقتي به هر چه از دين و سياست و فرهنگ و هنر و جامعه و انسان و حتي اقتصاد مي انديشم سرشار از سئوالها و جوابهايي مي شوم كه از ذهن پرورش يافته در محيط او بر مي آيد. ذهني كه جستن "راه سوم " هاي بيشمار زندگي و كشف تضادهاي انساني و خود اگاهي نسبت به آنها را از او ياد گرفته است . از او كه ماهي به دست كسي نمي داد و معلم ماهيگيري بود. او كه مجبورمان كرد چشم بسته عاشقش نباشيم و آگاهانه دوستش بداريم. او كه هميشه باب نقد را باز گذاشت و هميشه از گفتن "آنچه مي گويم درست است و جز اين نيست " پرهيز داشت. او كه معلم تحقيق بود و دشمن تقلي و. او كه هنوز براي تعيين مرزهاي اسلام تحقيقي و تقليدي ، فرهنگ ايراني و اسلامي ، سوسياليسم و اومانيسم و .... راه دشواري دارد. هنوز هم وقتي "اسلام منهاي روحانيت" مطرح مي شود ذهن يكسو نگر و كوتاه پرواز عده اي آنرا دشمني با روحانيت و تلاش براي حذف آن تعبير مي كنند. چگونه مي شود شريعتي را خواند واز جايگاه عالمان ديني در انديشه او غافل شد؟ البته راست مي گويند كه شريعتي مخالف روحانيت بود اما مخالفت با روحانيت به اين معنا كه در اسلام روحاني و جسماني وجود ندارد و ارتباط با خدا هم در اسلام بر خلاف مسيحيت تحريف شده ، نياز به واسطه اي به اسم روحاني ندارد. هنوز هم وقتي از سوسياليسم اسلامي سخن به ميان مي آيد آتش بر چهره هاي مقدس مآب ظاهر مي شود كه  "اين التقاط است و مي خواهند اسلام را با ماركسيست به زور در يك تاقچه بنشانند".  و باز هم برخوردهاي سطحي و باز هم اين حافظه تاريخي ضعيف ما و باز هم اين قضاوتهاي شتابزده كه بايد مطمئن بود صاحبان آن ، تدريس ماركسيست در درسهاي اسلام شناسي را تبليغ ماركسيسم تلقي كرده اند و زحمت كمي تدبر در آنچه شنيده يا خوانده اند به خود نداده اند. آنجا كه شريعتي از قدرت مكتب اسلام در مواجهه با ماركسيست حتي اگر با تمام قوا به جنگ اسلام بيايد سخن مي گويد و آنجا كه از اوج اومانيسم و محوريت انسان در اسلام حتي بالاتر و برتر از آنچه اگزيستانسياليست ها مي گويند سخن مي گويد. آنجا كه شريعتي با درسهاي اسلام شناسي براي سالهاي سال مسلمانان متفكر را در برابر "بد دفاع كردن ازاسلام " توسط مقدس مآبان از يك سو و حمله هاي خودباختگان فرهنگي از سوي ديگر بيمه كرد و هنوز آنها كه از او آموختند " شك مي تواند مقدمه يقين باشد و مي توان تحقيق و سئوال كرد و ايمان هم داشت و چون وچرا كرد بدون آنكه منكر شد" پايه هاي اعتقادشان را در برابر اين حمله ها سست نديده اند.

اما "درد تا كجا دامنه دارد" وقتي كه هم متهم به ماركسيست بودن شوي و هم متهم به اگزيستانسياليست بودن وقتي كه اسلام شناسي را درس مي دهي ؟ هم شيعه غالي بنامندت و هم سني وهابي وقتي كه تشيع علوي و تشيع  صفوي را تفكيك مي كني؟ درد تا كجا دامنه دارد وقتي كه فراموشي بر جانهاشان سيطره دارد و يك چيز مي گويي ، يك چيز ديگر مي شنوند و جور ديگر مي فهمند؟ وقتي اين درد دامن ها مي گسترد خالق "كوير" تنهايي مي شوي كه تنهايي ها پر مي كند!

 

پسگفتار

هنوز راه دشواري در پيش است. هنوز آنها كه بايد و آنطور كه شايد اين "معلم ميليونها شاگرد با واسطه" را نشناخته اند. هنوز جاي تفكر در آنچه مي شنوند و جاي " ...يستمعون القول فيتبعون احسنه"  خالي است. هنوز طرح سئوال درست جاي دادن پاسخ نادرست را نگرفته است. هنوز كج فهمي ها و تلقي هاي نا صواب از "دموكراسي متعهد شده" ، "اقتصاد اسلامي " ، "فرهنگ و هويت ايراني اسلامي " ، "هنر متعهد" ،‌"تشيع علوي و تسنن محمدي" و ... وجود دارد و اصلاح نشده است.  هنوز كوششي براي پاسخ به " چه بايد كرد؟" صورت نگرفته است. با اين حال آيا هنوز جواب "چه نيازي است به علي؟" داده نشده است؟

 

پی نوشت:به سرم زد یک بار هم که شده بی مناسبت بنویسیم. از کلیشه ها فرار کنیم و از کسی یاد کنیم که بر حسب قاعده جو زدگی و فقط در سالگرد وفاتش به یادش نمی افتیم!

 

نویسنده محمد خیرآبادی | شنبه بیست و ششم آبان 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

پله های آغاز 

 

پله های آغاز

 

 

 

 

بسیار اتفاقی و دشوار می نمود/ این انتظارفرصت پرتاب کردنم

از پله های خنده و اندیشه و کتاب / بر برفهای شور و کویری عاشقی

* * *

سر در گریبان دستهایم محو کاغذ/ اما همیشه در پی فرصت برای کوچ

گویی سفر همیشه ز مبدا به مقصد است / دیدم چنین نبود سفرهای عاشقی

* * *

از دور دیدن دل تپیدن سهل تر بود / تا اینکه لحظه های نیازم بزرگ شوند

عمری صعود می کنی از قله غرور / یک آن سقوط در کف دریای عاشقی

* * *

در انتظار پرت شدن یک دست یک تکان / آسان و سخت می کند این آرزوی من

جرات برای یک پرش عشق حجت است / حجت تمام ، اول تلخی عاشقی

* * *

آن دستها که هل دهدم از پله ها کجاست ؟ / آن تاپ تاپ بی غل و غش در دلم کجاست؟

امروز بند بند وجودم به بند اوست / این راز آن پرش است ، اسیری عاشقی

 

*پی نوشت : دوستان حتما این جسارت  غیرشاعرانه را می بخشند. ما به زودی از این وادی خارج می شویم و به همان گیر دادن به فیلمها و کتابها می پردازیم.

نویسنده محمد خیرآبادی | جمعه هجدهم آبان 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

باز هم همان حکایت همیشگی 

         

    

 

           باز هم همان حکایت همیشگی

 

 

 

 

 

 

نام قیصر امین پور را اولین بار در یکی از کتابهای فارسی دبستان خواندم به همراه شعری که آهنگش تا مدتها در ذهن باقی مانده بود.پس ازآن انگار شاعر کودکی های ما سکوت اختیار کرده بود و آن قدر غیبتش طولانی شد که با شنیدن دوباره اسمش یاد مصطفی رحماندوست افتادم نه آن شعر آهنگین. غیبت قیصر در سالهای نوجوانی ما چندان اتفاق مهمی محسوب نمی شد شاید آن روزها یکی دو بار اسمش را در صفحات اول سروش نوجوان خوانده باشم. پس از گذر از نوجوانی به همان اندازه که به سهراب و شاملو و فروغ نزدیک می شدم از سایه و قیصر فاصله میگرفتم تا اینکه پس از آشتی مجدد با او که انگار از یک نوع احساس نیاز سرچشمه می گرفت قیصر دیگری را شناختم. قیصری که از دردهای نهفتنی و نگفتنی از روزهای مبادا از الفبای درد و از عشق میگفت وقت فهمیدن "میخواهمت چنان که شب خسته خواب را / می جویمت چنان که لب تشنه آب را" رسیده بود حالا می شد از "وقتی تونیستی نه  هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها"چراغهایی بر گرفت و با "چرا تا تو را داغ بودم نگفتم ؟"همذات پنداری کرد. حالا قیصری داشتیم که حرف نمی زد و فقط شعر می گفت اگر سوال می پرسیدند پاسخش شعر بود یا به عبارت درست تر وقتی شعر می گفت انگار پاسخ سئوالی را میداد وقتی که می گفت "سرنوشت من سرودن است " ، "رفتار من عادی است " ، "در  انتظار آمدنت هستم "و...

گذشته ی قیصر در حوزه ی اندیشه و هنر اسلامی و در  حلقه ی دوستان و همراهانش اهمیتی نداشت. قیصر هر چه بود در شعرهایش بود قیصر شعرهایش را توضیح نمی داد قیصر شاعری بود که می شد  بدون آنکه بدانیم کیست فقط سخنش را شنید بر خلاف بسیاری از همسنگرانش که بر پیشانی آثارشان می نشستند او بود که به شعرهایش ضمیمه می شد. شعر شروع می شد از عنوا ن

 می گذشتیم خط به خط شروع می کردیم لحظه به لحظه بر یقین افزوده می شد تا نام اورا در پایان شعر می دیدیم "بله شعر مال خودش است قیصر امین پور"

شعرهای قیصر دوا بودند در روزهای تاریکی که برای غزل شور و حالی نمانده بود (گفتی غزل بگو چه بگویم ؟ مجال کو؟ / شیرین من برای غزل شور و حال کو ؟) و یکی باید از "روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد" سخن می گفت. و فریاد قیصر گرچه در همهمه روزگار گم می شد اما هنوز شنیده می شد "سراپا اگر زرد و پژمرده ایم / ولی دل به پاییز نسپرده ایم"

 قیصر مثل ما بود جمع تضاد ها و بر سر دو راهی ها. جوان پیری بود بیقرار و صبور و خاکستری اما جویای شور "انگار مدتی است که  احساس می کنم خاکستری  تر  از دو سه سال گذشته ام / انگار این سالها که میگذرد چندان که لازم است دیوانه نیستم..."

شعرهای قیصر پر از حرف  بود حرفهایی که همیشه نا تمام می ماندند (فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند / نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست) اما همان نا تمامشان بر دل می نشست خط به خطشان قلابی داشت که یا وصله ی دل میشد یا آویزه ی گوش. شعرهای سهل و ممتنعی داشت که همه را به شاعر شدن وسوسه می کرد.

"ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش / تو قاف قرار من و من عین عبورم"

 قیصر امین پور از میان ما رفت. "باز هم همان حکایت همیشگی" اما:

خوشحالم که به اندازه ی کافی شعر خوب و خواندنی  برای ما گذاشت

 خوشحالم که حرمت شعرهایش را می شناخت شتابزده عمل نمیکرد و خود را نقض نمیکرد

خوشحالم که "ناگهان چقدر زود دیر میشود"را قبل از آنکه اززبان مجری های مسابقه ها ی آبکی تلویزیون بشنوم خوانده بودم

خوشحالم که چهره ی همیشه عبوس قیصر هیچ وقت من را از خواندن شعرهایش منصرف نکرد

و ناراحتم از اینکه قیصر در روزهای آمدنت نیست !

"ای روزهای خوب که در راهید

ای جاده های گم شده در مه

ای روزهای سخت ادامه

در انتظار آمدنت هستم

اما با من بگو

که آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم؟ "

نویسنده محمد خیرآبادی | سه شنبه هشتم آبان 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

از باده دوشین قدحی بیش نماند 

"از باده دوشین قدحی بیش نماند!!

 

 

 

گذر زمان به شدت سریع شده است، کمی دیوانه وار و بیشتر سرسام آور. روزها از پی هم می گذرند و شمارشان از دست بیرون. دیگر چندان اهمیتی ندارد که در کدام روز از ماه یا درکدام ماه از سال هستیم . اوقات فراغت با غیر فراغت تفاوتی ندارد. در فراغت به برنامه های ساعات فعالیت و در ساعات فعالیت به چگونگی گذران اوقات فراغت می اندیشیم. دور باطل خوردن برای زیستن و زیستن برای خوردن حالا به دور باطل استراحت برای کار و کار برای استراحت تبدیل شده است. ما همان اسیریم تنها زنجیر عوض شده است. انگارارابه بی رحم زمان (تعبیر نیچه) کار سختی برای له کردن ما پیش رو ندارد و گویی خروج از زندان تاریخ(یکی از چهار زندان انسان- طبیعت،جامعه،تاریخ و خود- به تعبیر شریعتی) به همتی والاتر نیازمند است.این روزها ارزش خیام را خیلی بیشتر درک می کنم. ارزش «از باده دوشین قدحی بیش نماند/از عمر ندانم که چه باقی مانده است» را. قدر «تا دست بر اتفاق بر هم نزنیم/ پایی ز نشاط بر سرغم نزنیم ، خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح/کین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم» را.

شاید آنچه گفتم بهانه کوچکی برای معرفی و پیشنهاد کاست «رباعیات خیام» با صدای شاملو و آواز شجریان باشد. اما جایی دیگر گفته ام که زندگی از همین بهانه های کوچک تشکیل شده است و تجربه هم نشان داده که این زوایای باریک و مغفول مانده چه زیبایی هایی دارد. کاست رباعیات خیام هم نیاز به معرفی ندارد. همه شاهکار آهنگسازی فریدون شهبازیان را در آن شنیده اید و صدای تاثیر گذار شاملو و آواز شجریان را. اما این فقط یک پیشنهاد است. پیشنهاد دوباره گوش دادن به آن و این بار با تکیه بیشتر بر کلام. رباعیاتی که با موسیقی و صدایی زیبا و فاخر غنی شده است. از این لحاظ شباهت زیادی بین این کاست و کتابهایی که نیاز به خواندن دوباره و فیلمهایی که نیاز به بازبینی دارند احساس می کنم. کاست رباعیات خیام انتشار یافته از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود و این چقدر جای تاسف دارد که امروز از این دست کارها کمتر می بینیم آن هم پس از سالها که همه «کار فرهنگی» ورد زبانشان شده اما افسوس ...

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه/این عمر به خوشدلی گذارم یانه

پر کن قدح باده که معلومم نیست/این دم که فرو برم برآرم یا نه

نویسنده محمد خیرآبادی | یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 | + | موضوع: معرفی |

دکتر حسابی جواب بده 

"دکتر حسابی، جواب بده!!"

 

«اضطرار زمانی» واژه ای که چندی قبل ، پس از خواندنش در همشهری جوان یقه من را چسبید مدتهاست که من را رها نکرده است.این روزها دیگر کار از واژه  بازی  گذشته است و اضطرار زمانی بیماری مزمنی شده است که بهترین راه را در تحمل آن دیده ام. سعی می کنم با آن مدارا کنم و گاه مسکن هایی مصرف کنم تا شاید برخی از ساعات 24 ساعته از درد اضطرار زمانی فارغ باشم اما ...

اضطرار زمانی نوعی پریشانی روانی است (و با این جمله عملا خود را به وادی بیماران روانی وارد کرده ام ، شما هم به هیچ وجه خوشحال نشوید چرا که من تز ثابت شده ای  دارم در خصوص اینکه همه ما دارای نوعی بیماری روانی هستیم) با وجود اضطرار زمانی برنامه ریزی برای انجام کارهای از پیش تعیین شده چندان مقدور نخواهد بود چرا که هرفعالیتی نیازمند زمانی مشخص یا دست کم یک مدت زمان حداقلی مشخص است و اضطرار زمانی موجب می شود مجموع فعالیتهای برنامه مورد نظر (به فرض یک برنامه روزانه) حتی با در نظر گرفتن زمانهای حداقلی مورد نیاز در 24 ساعت شبانه روز نگنجد. این از یک طرف اضطراب و استرس زیاد به بار می آورد که ناشی از عدم تحقق برنامه دلخواه است و از طرف دیگر تداخل زمانی و مکانی فعالیتها را موجب می شود. نتیجه عملی این آثار به شکلهای مختلف بروز می کند. سرعت راه رفتن، غذا خوردن ، حرف زدن و حتی فکرکردن به طرز سرسام آوری بالا می رود و بسیاری از ملزومات اصلی زندگی به جهت کمبود وقت فدای فعالیتهای دیگر می شود. از مدت خواب به ناچار کم می شود و حتی در حین خوردن غذا و یا تماشای فیلم یا حرف زدن با دیگران هم نمی توان فقط روی همان کار متمرکز شد. تا این یادداشت به یک مقاله علمی روانشناسی تبدیل نشده بهتر است برویم سر اصل مطلب.

اصل مطلب این است که چطور می شود همه فعالیتهای کاری،اقتصادی،علمی،تفریحی و فرهنگی و ... را در 24 ساعت شبانه روز گنجاند؟ چطور می شود هم کار کرد هم فیلم دید هم کتاب خواند هم روزنامه و مجله مطالعه کرد هم با خانواده به گردش رفت و هم وقتی را به صحبت با دوستان و یا یادآوری رفقای قدیمی اختصاص داد؟ واقعا این روزها که اضطرار زمانی به اوج رسیده است. «مرشد و مارگریتا» را در دست مطالعه داشتم که خواندن «سمفونی  مردگان» توفیق اجباری شد و حالا هم مانده ام بین «من او» امیرخانی و«مرشد و مارگریتا» بولگاکف. اوضاع وقتی وخیم تر می شود که بدانید «شهروند امروز» قوی کار می کند ، از همشهری جوان هم نمیشود گذشت و کلی فیلم از پیش تعیین شده را باید ببینم. و برای همه اینها به اضافه وقتهایی که برای خانواده و دوستان کنار گذاشته ام مجموعا چهار ساعت از شبانه روز را می توانم اختصاص دهم و این یعنی....

من هنوز معتقدم  شبانه روز برای دکتر حسابی بیشتر از بیست و چهار ساعت بوده  که اگر این گونه نبوده باشد به جای این یادداشت که حکم مسکن را دارد  باید یک فکر اساسی کرد! 

 

 

نویسنده محمد خیرآبادی | جمعه ششم مهر 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

نيش عقرب نه از ره کين است! 

 

"نيش عقرب نه از ره کين است!

 

سردرگمي در عالم نقد جاي تعجب ندارد. تغيير جهت بر اساس بادهاي موسمي هم يک امر طبيعي است! عمر نقد دست کمي از عمر تئوريهاي فلسفي ندارد(بلکه اوضاعش وخیم تر هم هست). نقد هميشه ادعاي تحليل منطقي يا علمي دارد و به همين خاطر ناچاراً وارد وادي عدم قطعيت مي شود. چون هر برداشت منطقي مي تواند از يک نگاه ديگرغير منطقي باشد و هر اصل علمي هم با اصل ديگر که آن هم علمي است نقض مي شود. همانطور که يک نظريه فلسفي هيچ وقت به مدت بقاي خود اطمينان ندارد و حتی گاهي از ميان کنکاشها راهي براي نقض خود مي يابد! نقد يک اثر هنري يا ادبي از يک سو باعناصري مثل احساس و لذت که به صورت آشکار يا در لايه هاي زيرين نقد نفس مي کشند و از سوی ديگر با سبک سنگين کردن همراه است. نقد بیان مخلوطي از پسندهاي شخصي،لذت هاي لحظه اي و نقاط ضعف و قوت هنری یا تخصصی يک اثراست. پس طبيعتا اين قابليت را به وجود مي آورد که پيرامون يک اثر چندين و چند نقد مخالف و متناقض (حتي از يک منشا و منتقد يکسان) خلق شود.به خصوص در عالم هنر و سینما که دقیقا مبتنی بر احساس و لذتند و همین که یک کتاب یا فیلم مخاطبش را از احساس و لذت سرشار کند توانسته یک فاکتور مثبت و مهم را کسب کند. وظيفه منتقد شکافتن اثر ،برداشتن حجاب رويي و يا نگاه از يک زاويه مغفول مانده به اثر است. ممکن است زاويه ديد 180درجه بچرخد پس مسلما نمی شود براي داوري به هيچ منتقدي اعتماد کرد، فقط مي توان براي تسهيل امر شناخت از آنها بهره جست،همين و بس.البته اينها لازمه کار نقد و نهفته در بطن کار است و نه منتقد مقصر است نه خواننده حيران مانده!

 

نویسنده محمد خیرآبادی | پنجشنبه هشتم شهریور 1386 | + | موضوع: سینما |

شاهكار بيست دقيقه اي 

 

"شاهکار بیست دقیقه ای"

 

 

با اينکه يکباراز سی دی فروشی های روبروی دانشگاه تهران زخم خورده بودم باز هم نا خود اگاه هنگام گشت و گذار  توی کتاب فروشی های  انقلاب چشمم به يک فروشگاه سی دی- کتاب  افتاد که سی دی های متفاوتی در ان ديده می شد ازبرخی فيلمهای سينمايي کم ياب تا مجموعه های ناب موسيقی سنتی ايران. قبلا يک بار گول آلبومهای کمياب استاد شجريان که روی پاکت سی دی نوشته شده بود اما توی سی دی نبود را خورده بودم اما اين بار ريسک قضيه به گونه ای بود که تجربه قبلی را فراموش کردم  و حاضر شدم سی دی «خانه سياه است » به کارگردانی  فروغ فرخ زاد را  به هر قيمتی که فروشنده می گفت بخرم . کاری نداشتم  که نوشته های روی سی دی مثل «نسخه کامل بهترين فيلم مستند تاريخ سينمای ايران» يا «به همراه نه قطعه اضافه  شده» يا «صدا و تصویر پالايش شده» و....صحت دارد يا نه ؟ مهم ديدن «خانه سياه است» بود.گرچه تمجيد وتعريف بزرگان سينماي ايران از بيضايي و مهرجويي تا گلستان و گلمكاني و ديگران را نمي توان ناديده گرفت.

مي توان از ساخت هنر مندانه و توليد حرفه اي «خانه سياه است» نوشت يا از اهميت انتخاب قابها و تصاوير بديع و زيبا و تاثير نگاه عكاسانه در آن حرف زد و حتي مي توان از توصيف شاعرانه و «زشتي ها را به زيبايي هر چه تمام نشان دادن» سخن به ميان آورد. بار اول كه فيلم را ديدم احساس كردم حرفهاي زيادي براي گفتن دارم. حجم نكات قابل ذكر به شدت رشد مي كرد و حتي يادداشت كردن انها روي كاغذ جوابگو نبود. مي خواستم بحث را از استوديوي گلستان شروع كنم و نظرم را در مورد فيلمهاي سفارشي بيان كنم اما قصد داشتم گريزي هم به بحثهاي اگزيستانسياليستي بزنم و اهميت نشان دادن سياهي ها و زشتي هاي دنيا را يادآور شوم. حتي سعي ام بر اين بود در اين بين تصاوير و جملات زيبا و شاعرانه اي را كه به تنهايي يك عكس شگفت انگيز يا جان مايه يك فيلم بودند بازنمايي كنم. مثل آن مردي كه كه كنار ديوار راه مي رود و روزهاي هفته را مي شمارد يا پسر بچه جذامي كه در جواب سئوال معلم درمورد چند چيز زشت مي گويد: « دست ، پا ، ... »! از همه چيز كه گذشتم ياد همشهري كين افتادم. شاهكاري كه هر وقت مي بيني تازه است و انگار براي آن ساخته شده كه هميشه در شگفتش بمانيم. مي خواستم بگويم «خانه سياه است» همشهري كين سينماي ماست بدون هيچ شباهتي و با شباهتهاي بسيار! درست كه همشهري كين مستند نبود و آنچنان هم تحت تاثير عكس و يا شعر قرار نداشت اما «خانه سياه است» مانند آن ، با توجه به زمان ساخت و تكنولوژي تصويربرداري و تدوين و ... آن زمان، يك پيشرو و الگو براي آثار سينمايي و مستند بعد از خود شد. از اين هم گذشتم.

به اين نتيجه رسيدم  كه «خانه سياه است» سنگ بزرگي است كه برداشتنش نشانه نزدن است.احساس مي كنم كه گاه گفتن درباره آنچه نمي دانيم بهتر و شايسته تر از گفتن درباره دانسته هاست. دانسته هايي كه به آنها مطمئنيم خطرناكتراز شكها و ترديدهاي ماست برخلاف آنچه رايج است و از شك بيشتر مي هراسند! همه ستايشها را به كناري نهادم و براي يك لحظه در اين سئوال فرو رفتم: «اين هماهنگي بين متن(شعر) فروغ و تصاوير از كجا آمده است؟ آيا فروغ براي تصاوير شعر سروده يا تصاوير با اشعار او همخوان درآمده است؟»

من هنوز نتوانسته ام به اين سئوال پاسخ دهم شما چطور؟  

 

 

نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 | + | موضوع: سینما |

راحت الحلقوم 

"راحت الحلقوم"

 

وقتي صد سال تنهايي گارسيا مارکز رو شروع کردم مي خواستم يه نفس تا ته اش برم. وقت زيادي نداشتم.با خودم گفتم تو همين زمان کم تمومش مي کنم.اما نشون به اون نشون که بيشتر  از يک هفته باهاش سروکله مي زدم.چند بار برگشتم از صفحه هاي قبل خوندم.چند بار هم به کل بي خيال شدم و يه کتاب ديگه دست گرفتم.کلاً کشش خوبي نداره،روان نيست و به درد روزهاي دپرس بودن نمي خوره. اصلاً چيز پيچيده اي نداره فقط حجم زياد اتفاقات و شخصيتها کمي ارتباط دادن اونها رو دچار مشکل مي کنه،همين! انگار مارکز عهد کرده بوده که هر چي به ذهنش رسيده و مي خواسته بگه رو توي همين رمان بنويسه! انگار آخرين رمان عمرش رو مي نوشته! از جنگ و انقلاب و دادگاههاي انقلاب و جنگ گفته تا اعتصاب کارگري و اصلاحات اساسي و انتخابات شهرداري و ورود تکنولوژي هاي جديدو.اما خدايي اش با خالي بنديهاش حال کردم. در وهله اول آدم فکر نمي کنه اين چيزهايي که ميگه اصلاً امکان نداره.خون آرکاديو مثل جوي راه ميفته از کوچه پس کوچه ها رد مي شه ميره پیش  مادرش اورسولا،يا ازازدواجهاي فاميلي شون بچه با دم خوک در مياد، يا از جسد رمديوس خوشگل بوي عطر بلند مي شه يا ! تاريخ صد ساله دهکده ماکوندو که مثل يک جزيره تنها وسط دنيا پيداش شد و دوباره از کره خاکي محو شد پره از اين اتفاقت عجيب غريب:قاليچه پرنده،طاعون بي خوابي،باران گلهاي زرد و همه به صورت عادي اتفاق ميفتند. يک باراني هم مياد که چهار سال و يازده ماه و دو روزطول ميکشه!

صد سال تنهايي اون شاهکاري که من براي خوندنش عطش داشتم نبود. اگه شاهکار بودن به اينه که هر کي مياد دست خالي نره،بله صد سال تنهايي شاهکاره. اما به نظرم يه رمان شاهکار بايد کم حرف بزنه و تا ته يه نفس خورده(خونده) بشه.شاهکار بايد راحت الحلقوم باشه مثل ناتوردشت!

نویسنده محمد خیرآبادی | پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 | + | موضوع: کتاب |

اختتامیه 

 آخر- همه چیز با شک و تردید پایان می یابد. تردید در مورد اینکه آیا اینهایی که گفتم(یا نوشتم یا انجام دادم) درست و لازم و به درد بخور بوده یا نه؟ اینجا هم تردید دارم که کار درست و لازم و به درد بخوری انجام می دهم یا نه؟

یکی مانده به آخر- همه چیز رو نباید گفت. همه چیز رو نباید نوشت. حرفهای نوشتنی و گفتنی خیلی زیادند. سینما عشق من نیست اما نیاز من هست. در مورد فرهنگ نمی شه همیشه حرف درست زد اما در مورد دغدغه ها باید  همیشه حرف زد. سیاست کثیف نیست واقعیت تلخی است که .....بگذریم!

سوم- ما یعنی من و سیاوش یک روح در دو بدن نیستیم. اختلافهایی داریم که برطرف کردنشون خیلی سخته. اما شباهتها و تفاهمهایی هم داریم که صرفنظر کردن از اونها خیلی سخت تره.

دوم- سیاوش سعی می کنه که به طور منظم به روز کنه اما من سعی نمی کنم چون.....دلیلی ندارم نمی تونم «همیشه» باشم من«گاه»ی هستم. حالا شاید این حضور گاهگاهی از همیشه بودن بیشتر باشه که برای اون هم دلیلی وجود نداره.داره؟

 

اول-شروع همیشه با شک و تردید همراهه.تردید در مورد اینکه شروع کنم یا نه.بپرم وسط یا نه؟ اما وقتی پریدی دیگه تمومه. این وسط اگه یکی باشه که تو رو هل بده کمتر به شک و تردید فکر می کنی. اما شک و تردید کمرنگ هم نمی شه چون از این به بعد باید «حضور» داشته باشی. حضور؟ چقدر آشناست! 

 

 

نویسنده محمد خیرآبادی | سه شنبه نوزدهم تیر 1386 | + | موضوع: |