جایی میان همیشه و گاه
گشتی در فرهنگ و هنر
|
|
"انتقام یا لذت ؟!! "انتقام یا لذت ؟!!"
"همدردی با آقای انتقام جو" را دوست ندارم. البته این دوست نداشتن احتیاج به توضیح دارد. مشکل من با این فیلم و" "Old Boy و احتمالا "همدردی با خانم انتقام جو" که سه گانه "چون ووک پارک" کارگردان کره ای درباره انتقام اند، ربطی به اجرا یا نحوه کارگردانی یا دیگر مسایل تکنیکی ندارد. من با روح حاکم بر این دو اثر مشکل دارم. اگر فیلمی مثل "هاستل" یا " قتل با اره برقی در تگزاس "را بتوان اسلشر "جسمی" نام داد، فیلمی مانند "همدردی..." و یا" اره" را میتوان اسلشر "روحی" نامید. یعنی فیلمهایی که زیاد به وادی خون و خونریزی وارد نمیشوند ولی بیننده را از نظر روحی تحت شکنجه خویش قرار میدهند.بیننده به جای اینکه با دیدن صحنه های خونریزی و مثله شدن انسانها، تحت تاثیر قرار گیرد، در مسیر فیلم با بازی های روایی کارگردان به سرحد جنون میرسد. برداشت من این است که کارگردان تلاش میکند فضایی که بر پایه انتقام بنا شده باشد را به ما نشان دهد. یعنی سعی میکند به ما بفهماند،کسی که زندگی اش را بر پایه انتقام بنا کند،در چه جهنمی زندگی خواهد کرد و هیچ وقت به ساحل ثبات نمیرسد. اما در نهایت چیزی که از این فیلمها به دست می آید،لذت جنایت و بازی با خوی حیوانی است که در نهانگاه همه ما وجود دارد. کارگردان با نشان دادن جنایات متفاوت با ایده های مختلف و سخت ترین وضع مرگ برای قهرمانان یا گناهکاران ، تماشاگر را به جای اینکه به اشمئزاز از انتقام برساند به مرز لذت از کشتن نزدیک میکند.به عبارت دیگر، خشونت به جای اینکه وسیله ای برای رسیدن به هدف فیلمساز باشد، خود به هدف تبدیل میشود. در مطلبی خواندم که کار "پارک" با "تارانتینو" مقایسه شده بود و در جایی دیگر از "سام پکین پا" صحبت شده بود، اما به نظر من این مقایسه آنهم بر اساس یک شباهت ظاهری، اشتباه است. درست است که در فیلمهای تارانتینو خشونت و مرگ وجود دارد و مثلا در بیل را بکش حمام خون راه می افتد ولی این مرگها و جنس صحنه های جنایت به گونه ای ایست که فاصله گذاری از عالم واقع وجود دارد و فضای سینمایی آن حفظ میشود و تماشاگر در نهایت میداند که همه چیز فیلم بود و غیر واقعی، اما در فیلم های پارک تلاش بر این است که همه چیز به شدت رئال باشد. فضایی سیاه و به دور از ذره ای امید به زندگی. شخصیتهای این فیلم و به خصوص پدر دختربچه، از انتقام به نوعی خود آزاری و دیگر آزاری توامان میرسند.او حتی با علم به اینکه مرگ دخترش به عمد نبوده است و حتی گفتن این جمله در آخرین لحظه به پسر جوان : "من میدانم که تو آدم خوبی هستی"، او را زجر کش میکند .جالب اینجاست که حتی به مرگ او هم قانع نمیشود و جسدش را مثله میکند. اینجا دیگر انتقام نیست که به او فرمان میدهد. هر حسی هست، انتقام نیست. شاید کارگردان قصد داشته با نشان دادن این تغییرات، اثر مثبتی بر بیننده بگذارد ولی فکر میکنم که در نهایت از لبه پشت بام "نشان دادن بدی انتقام" به زمین "علاقه به جنایت" سقوط میکند. |
|