تبليغاتX
جایی میان همیشه و گاه - نگاهی به چارلی کافمن (2)

گشتی در فرهنگ و هنر


نگاهی به چارلی کافمن (2) 

مقدمه چارلی کافمن بر کتاب "فیلمنامه جان مالکوویچ بودن"

 

آنها از من خواستند که بر این فیلمنامه مقدمه ای بنویسم. به آنها گفتم که نمیدانم چه باید بگویم. آنها به من گفتند، این مهم نیست، فقط چیزی بنویس. آنها گفتند مردم اغلب از این گونه کتاب ها برای آموزش فیلمنامه نویسی استفاده میکنند و دوست دارند چند کلمه ای هم از زبان نویسنده بخوانند. آنها گفتند که من نوشتن این مقدمه را به خوانندگان بدهکارم. به آنها گفتم من تلاش خودم را میکنم. من ترجیح میدهم که به مردم بدهکار نباشم. فکر نمیکردم اینقدر طول بکشد. بنابراین من امشب اینجا نشسته ام و تلاش میکنم تا بنویسم. الان ساعت سه صبح است. چند هفته است که نمیتوانم درست بخوابم. برخی چیزها دارد از هم میپاشد. من دچار مشکلات شخصی هستم. شاید زیاد مشروب میخورم. این کار توسط کسی به من پیشنهاد بود که قبلا فکر میکردم دوستم است. راستش ماجراها پیچیده شده است. برای مدتی من در ماشینم زندگی میکردم. من درحال انتقال بودم. جایی که قبلا در آن زندگی میکردم دیگر در اختیارم نبود. مردم خیلی مسخره هستند. به آنها اعتماد نکنید. داشتم میگفتم، من در اتومبیلم که در جلوی خانه یکی از آشنایان پارک شده بود زندگی میکردم. او یک بازیگر از کار افتاده بود که به من کمک میکرد. من میتوانستم در هتل بمانم. من توانایی مالی ماندن در هتل را داشتم ولی اینکار را نکردم. من به مکانی آشنا احتیاج داشتم والا بقیه چیزهایی که در ذهنم مانده بود را هم از دست میدادم. اتومبیلم جای آشنایی بود. همان آت و آشغالهای غذاهای آماده ای که پنج ماه پیش خورده بودم در کف ماشینم داشتم. آنها به نوعی دوستان من بودند. "آشغال ساندویچ مک دونالد، امروز چه طور بود؟ چه طوری فنجان فروشگاه استارباکس؟" صبح در حمام بازیگر دوش گرفتم. بد نبود. او دوست دختر زیبایی دارد که گاهی به من لبخند میزد. چیز آزاردهنده ای نبود. اما من را به یاد روزهای بدم انداخت. حالا من یک جایی برای خودم جور کردم. یک آپارتمان کوچک اجاره کردم. جای خوبی است تا برخی موضوعاتی که میخواهم با خودم حلشان کنم را حل کنم. اما زندگی در اینجا و بودن در فضایی سترون هزینه هایی هم دارد. نمیتوانم به راحتی تفکر کنم. عملکردم دچار اشکال شده است. افکار بدی در سرم دارم. کسی که روبروی اتاقم زندگی میکند، پیرمرد غمگینی است.او گاهی من را به خوردن چای دعوت میکند. من همیشه دعوتش را رد میکنم، بعد احساس گناه میکنم ولی این احساس آنقدر نیست که بروم و با او آن فنجان لعنتی چای را سر بکشم. اینها به کنار، موضع چیز دیگری است. بحث روی مقدمه بود. خوب من درباره جان مالکوویچ بودن چه میتوانم بگویم؟ من آن را بدون هیچ دلیل خاصی، چند سال پیش نوشتم. نمیدانم چرا جان مالکوویچ را انتخاب کردم. نمیدانم این ایده از کجا آمد. من برای هیچ کدام از این سوالات پاسخی ندارم. من هیچ "پاسخی" ندارم. من مردی بدون "پاسخ" هستم. او میگوید که کمی ریاکارانه است. گاهی اوقات این طوری است، وقتی به اندازه کافی دیر و تاریک و ساکت شده باشد. من حتی مردی بدون پرسش هستم. یک جور نبود کنجکاوی، یک بی احساسی که در من تنیده شده است و من فقط مینشینم. من به آن لکه عجیب و مشکوک روی دیوار خیره میشوم و به هیچ چیزی فکر نمیکنم. من درباره جهان نیز تفکر نمیکنم. ناگهان یک سوال کوچک راه خودش را به آرامی در ذهنم باز میکند. سوال این است که چرا من در این موقعیت قرار دارم؟ من چه آدم داغانی هستم که مردم اینگونه با بیرحمی با من برخورد میکنند. بله، بی رحمی. بی رحمی روحی. من یک انسان هستم. من البته ضعف هایی دارم. کمبود اعتماد به نفس و رویاهایی دارم. اما من حق دارم که اینها را داشته باشم. من اجازه نمیدهم کسی خلاف این را بگوید. پس اگر هزینه اینکه خودت باشی این است که طرد شوی، خب فکر میکنم این هزینه ای است که باید بپردازم. شاید این موضوعاتی نباشد که باید با تو درمیان بگذارم. تو که غریبه ی بیخبری هستی که این کتاب را خریده ای. شاید این چیزی نباشد که تو دوست داری بخوانی. شاید تو بخواهی ماجرایی درباره فلان بازیگر فیلم بخوانی یا بخواهی بدانی چه کسی با چه کسی رابطه دارد یا دوست داری من نبوغم را نشان بدهم یا دوست داری بگویم شخصیت لاسه تر را از معلم جبر دبیرستانم الهام گرفته ام. اما من هیچ کدام از اینها را نمیخواهم به تو بگویم. من هیچ نکته جالب یا درخشانی را نمیخواهم بگویم. من آدم بیچاره و تنهایی هستم که هیچ حکایت جذابی برای گفتن ندارم. تنها چیزی که میتوانم درباره اش حرف بزنم، تنها چیزی که در این لحظه به ذهنم میرسد این است که انسان میتواند چه موجود خائن و نامردی باشد. و اینکه گاهی میتوانند بگویند دوستت دارند و برایت اهمیت قائلند اما شاید اینطور نباشد. رسیدن به این حقیقت چقدر دردناک است ؟ البته که سخت است. هیچ کس واقعا نمیتواند دوستم داشته باشد. منظورم این است که قبلا کسی دوستم نداشت چون من این فیلمنامه را فروختم و ناگهان یک نفر از من خوشش آمد. این یک اتفاق بود نه؟ بله البته. اگر چیز دیگری در این مقدمه درباره نوشتن بتوانم بگویم این است که شما احتیاج دارید تا چیزهایی که میدانید، بنویسید. و من هیچ چیزی نمیدانم. من هیچ لحظه لعنتی از زندگیم را نمیفهمم. من در هاله ای از پریشانی، دلهره، حسودی آزاردهنده و تنهایی زندگی میکنم. پیرمردی اتاق روبرویی پیش من آمد تا به من آرامش دهد و شاید امید معصومانه ای داشت که من هم مایه آرامشش شوم. اما من دعوتش را رد کردم. او دلربایی نبود که به خاطر دیدن اسمم در یک برگه تبلیغاتی میخواست با من باشد. من هیچ استفاده ای برایش نداشتم. من خودم را بیمار کردم. خدایا، خورشید دارد بالا می آید. در خیابان ها ترافیک میشود. انسانهای واقعی سر کارهای واقعی شان میروند. و من هنوز نمیدانم با این مقدمه چه کنم. یا هر چیز دیگری. درباره نوشتن فیلمنامه چه میتوانم به شما بگویم؟ شاید شما در نوشتن بدون کمک باشد. بگذارید الهاماتتان شما را با خود ببرد. به هر حال، شما فغقط بنشینید و منتظر باشید. این همه کاری است که من میکنم. مینشینم و منتظر میمانم. من حتی نمیدانم چرا. برای اینکه بهتر شوم؟ این چیست؟ شما به من بگویید. شما مقدمه ای بنویسید و برای من بفرستید. شاید شما بدانید. شاید شما بتوانید به من چیزی بگویید. چرا همیشه باید از نویسنده به خواننده باشد؟ شاید شما نظری داشته باشید که همه چیز را برای من عوض کند. چیزی که من در فرآیند بی رحم وسواسی و دایره گون افکارم به آن توجه نکردم. آیا همچین چیزی هست؟ آیا امکان دارد کسی چنین چیز منقلب کننده ای برای دیگری داشته باشد؟ آیا این همان چیزی است که من در این مقدمه باید به شما بگویم؟ چیزی برای شروع حرکت موفقیت آمیز شما در جاده نویسندگی فیلمنامه؟ گستاخانه باید بگویم که فکر میکنم این توانایی را دارم. ولی خیلی خام هستید که این انتظار را دارید. ببینید، حقیقت این است که هرچیزی که من به شما بگویم جز یک سری اباطیل نیست. دنیای آشفته و مسخره ای است. مردم پست شده اند. مردم تنها هستند. مردم گم شده اند. هیچ کس هیچ چیز نمیداند. برخی وانمود میکنند که میدانند. برخی وانمود میکنند که دوستتان دارند. باورشان نکنید. و اگر میخواهید فیلمنامه بنویسید، سعی کنید صد برگ کاغذ سفید دم دستتان داشته باشید.

 

چارلی کافمن

لوس آنجلس، کالیفرنیا

 

اه. این بود پایان بندی بزرگ من؟ این که هیچی نیست. تقریبا شبیه یک لطیفه است. این مثل نکته اصلی یک لطیفه است که تازه از نوع خوبش هم نیست. باید خجالت بکشم. شما یک انسان احتمالا نجیب هستید که این را میخوانید. شاید شما این فیلم را دوست داشته باشید و بخواهید فیلمنامه اش را بخوانید، حسی از نوشته و نویسنده داشته باشید، و این منم که در اتقا مبله خودم با افراط و زیاده روی همیشگی ام نشسته ام و با هوار کردن احساسات و افکار دیوانه وار و مسری خود روی شما، میخواهم ذهن جستجوگرتان را یاری میکنم. مانند عطسه ای پر از ویروس. من از شما عذرخواهی میکنم. من از همه کسانی که با آنها کاری کردم عذرخواهی میکنم. من حداقل به شما یک حرف درست و واضح درباره فیلمنامه نویسی بدهکارم. آها یادم افتاد. والا هیچ وقت خودم را نمیبخشیدم. وگرنه من یک انسان نفرت انگیز بودم. من نمیتوانم همچین کسی باشم. فقط نمیتوانم. خب ببینید، این خیلی سخت است که چیز ملموسی بگویم. فکر میکنم مهم ترین چیز در این کار این است که حقیقت را بگویید. من اینطور فکر میکنم. ولی چرا من باید حقیقت را بگویم؟ شاید من به عنوان فردی که حقایق را میگوید شناخته شوم. شاید چیزی بیش از این نباشد. شاید کمی خودبزرگبینی ظاهری بیشتر به نام صداقت. این حیله من است. آهای، من کسی هستم که چیزها را همانگونه که هستند میگوید. شاید آن موقع کسی من را دوست بدارد. شاید زنی آن را جذاب بیاید. منظورم این است که من نیازی ندارم که آنها را با ظاهرم جذب کنم. چون من آدم صادقی هستم. آهای، به من نگاه کنید! من حقیقت را میگویم، مهم نیست که چه اتفاقی بیافتد. چه قهرمانی. عذر میخواهم. ظاهرا این بحث به سویی که دوست دارم نمیرود. گوش کنید، من فقط آدم بی اهمیتی هستم که میخواهد مهم باشد. میخواهم مورد محبت و تحسین باشم. دوست دارم زنان جذبم شوند. حتی من. میخواهم همه فکر کنند من آدم فوق العاده ای هستم. و دوست دارم همه فکر کنند که من به هیچ کدام از این موارد اهمیتی نمیدهم. بفرمایید. این من هستم. حالا بهتر است که زودتر به گلندِیل بروم و مطلب را ای میل کنم تا نظرم عوض نشده است.

 

چارلی کافمن

لوس آنجلس، کالیفرنیا

 

در پایان میخواهم از تمام کسانی که برای تبدیل این فیلمنامه به فیلم تلاش کردند تشکر کنم. فرآیند بسیار سختی بود اما شاهد بودن تلاش خستگی ناپذیر و خلاقانه همه مایه مباهات بود.

 

چارلی کافمن

گلندِیل، کالیفرنیا

 

نویسنده سیاوش پاکدامن | جمعه چهارم اردیبهشت 1388 | + | موضوع: سینما |