تبليغاتX
جایی میان همیشه و گاه - سفرنامه 1

گشتی در فرهنگ و هنر


سفرنامه 1 

 

[روز صفرم]

همه چیز از یک سفر کاری شروع شد و الا بی حال تر از آن بودم که خودم به صورت داوطلبانه به نمایشگاه کتاب بروم. حاجی (پدرم) از پایین فریاد زد: میتوانی برای خرید سنگ به تهران بروی؟. اول طبق معمول تنبلی های همیشگی فریاد زدم نه. اما هم خودم و هم همه اهل خانه میدانستند که در این سوال از آرایه استفهام انکاری استفاده شده است و من چه بخواهم و چه نخواهم این سفر اتفاق خواهد افتاد. و حالا که ناگزیریم، چه بهتر که حداقل لذتش را ببریم. پس خرید "سنگ تو کاسه ای آجری مدل G ،10 در 32 و چند مدل دیگر" بهانه ای شد که بعد از سه سال با نمایشگاه کتاب دیداری تازه کنم. نمیدانم چند نفر در دنیا هستند که از یک نمایشگاه، به تنهایی لذت ببرند. من که جزو آنها نیستم. واقعا تصور اینکه ساندویچ هایدای بدون گوجه و مخلفات را تنهایی سق بزنی و آیس پک آب شده را بی پایه، هورت بکشی برایم سخت است. و چه کسی است که ادعا کند که اینها از مراسم آیینی نمایشگاه کتاب نیستند؟!

چیزی که باعث شد این موضوع را به فال نیک بگیرم این بود که علاوه بر اینکه از قضا صادق یک هفته ای آن طرفها پلاس بود و محمد هم آماده بود و حمید- که همیشه خدا یک پایش در بانک است و یک پایش در دانشکده- به صورت مشروط پایه بود، مرتضی بد عنق، ضد حال، دودره بازِ پایه هم در یک اقدام ناباورانه صدای بلیط های قطار "یک شنبه" را تلفنی به سمع من رساند و به من باوراند که این بار واقعا به تهران می آید. "التبه اگر انفاق ناگواری رخ ندهد و آسمان به زمین نیاید و مدیرعامل کارخانه هنوز در دست اقدامش، از چین زنگ نزند که گلهای دفترم را در این روز خاص آبیاری کن". مرتضی گفت.

شنبه بعداز ظهر با یک همسفر مجازی به راه افتادم. رضا تمام طول راه با من بود (البته به صورت پیامکی) و تلاش مذبوحانه ای میکرد که من را از ورود به تهران منصرف کند و جالب بود که حتی در BRT هم ول کن نبود. ولی من بیدی نبودم که با این تهدیدها به حرکات موزون در بیایم. پس مصمم به خانه هادی در آمدم تا فردا روز، کار از سر بگیرم. اولین "نیم ضدحال" از طرف مرتضی زده شد و گفت که یک شنبه نمی آید. البته باز جای شکرش باقی بود که کلا زیر همه چیز نزد. ظاهرا گلهای مدیرعامل با همان یک بار آبیاری روزگارشان میگذشت و دوشنبه را اجازه میدادند که مرتضی برای دل خودش بگردد. نمیدانم این تهران چی دارد که همه در آن از کمبود وقت رنج میبرند و برای دیدن الاف ترین آدمها هم باید از چهار پنج روز قبل برنامه ریزی کرد. چه برسد به اینکه سرنوشت متروی تهران و آینده سینمای مملکت دست آنها باشد. اینگونه بود که محمد ضمن فرستادن درود به روح بلند مرتضی، خبر از عدم تغییر برنامه اش داد و حمید که کلا برای دوشنبه وقت خالی نداشت، ناچار به دور زدن هزار و یک مانع شد. این وسط ابراهیم که حالا لقب دکتر را یدک میکشد و اول، آخر هفته ها را در آمل تدریس میکند و آخر، اول هفته ها را در تهران تدریس میشود، مثل همیشه آماده بود و میدانستم که اگر صبح خبرش کنم، در کسری از روز (انقدر حالیم هست که در تهران همیشه بالای دو ساعت تاخیر برای فاصله و ترافیک و عوض کردن خط مترو وجود دارد) خودش را به محل حادثه میرساند. قبل از ورود به خانه هادی که به صورت همزمان از آن به عنوان نقطه کور آنتن دهی توسط همراه اول استفاده میشود، برای رفقا پیام خداحافظی دادم و با صادق هماهنگ کردم تا صبح را با هم شروع کنیم. ببخشید این قسمت مال فردا بود چون روز اول یادم نبود که در آن خانه گوشی ام به گوشکوب تغییر کاربری خواهد داد. لذا پس از قرار گرفتن در مقابل عمل انجام شده، با گوشی هادی با صادق هماهنگی ها را انجام دادم.



 

[روز اول]

روز من از ساعت سی دقیقه بامداد شروع شد. یعنی زمانی که پیشنهاد بی شرمانه ای باعث شد که چهار نفر دور هم بنشینند و بازی سر بگیرد. جالب این بود که در حالی که سر شب فکر میکردم از زور خستگی بعد از ساعت یازده افقی خواهم شد، تا ساعت سه صبح به درد و دل با سه نفر دیگر مشغول بودم. البته این بازی دستاوردهایی هم داشت و آن این بود که به جای اینکه برای بردن تلاش کنیم، خسته کردن تیم مقابل با استفاده از سقوط الاکلنگی امتیازات، هدف بود. به عبارت ساده تر استراتژی این بود که آنقدر کتک بخوریم که رقیب خودش خسته بشود. که البته تا حدود زیادی هم نتیجه داد. ساعت هشت و نیم قبراق و سرحال! از خواب بلند شدم و بعد از زدن صبحانه چریکی- خوابگاهی خودم را به میدان حسن آباد رساندم که اول دنبال سنگ توکاسه ای آجری بگردم. البته با کمک صادق (این هم از پس لرزه های حرکت مرتضی بود چون دوشنبه را برای این کار کنار گذاشته بودم.)

اولین خبر خوب را صادق بعد از کوبیدن کارت پایان خدمت روی سنگفرش پاساژ و آب کردن آن، داد که حسین دارد به خانه بخت میرود. ظهر مرحله اول خرید را تمام کردیم. با این توضیح که سنگ تو کاسه ای آجری پیدا نشد و قرار شد یک مغازه دار سن بالای خشک و یک مغازه دار خوش سر و زبان جوان به صورت موازی این وظیفه خطیر را به عهده بگیرند و از زیر سنگ هم که شده آن را پیدا کنند.

خیال خامی داشتیم که محمد را بتوانیم از ظهر به خدمت بگیریم. ولی محمد بعد از اینکه بار سنگین مترو را به دوش همکاران انداخت، زیر بار سنگین تر زندگی رفت و به همراه علیا مخدره، در به در و بنگاه به بنگاه پی یک سقف مشترک گشت. برای اولین بار بود که در نمایشگاه مصلا حضور به هم میرساندم. پس حق داشتم که بعد از خروج از متروی مصلا با دیدن سبزه ها کلی ذوق کنم. بعدها خوشحال شدم که درباره متروی بهشتی و ون های مجانی چیزی نمیدانستم، چون ورود از بالا جدا از سبزه ها، نمای خوبی هم از مصلا میداد. البته راه آنقدر دور بود که دوغهایی که خورده بودیم کار خودشان را بکنند و به همراه صادق درختی را انتخاب کنیم که قبل از هر کاری زیرش چرتکی بزنیم. البته این درخت که نامش در تواریخ، "درخت من و صادق" ثبت شده است یک مقداری علیل بود و شاخ و برگی نداشت، ولی صادق در ناخودآگاهش فکر این موقع را کرده بود و چتری به همراه داشت. چتر را روی سر، کوله ها را زیر سر، هدفون در گوش، کفشها را زیر دست گذاشتیم. و با نصفی صدای "سیروان" و نصفی فریاد، "خودکار فوق جدید خوراک تقلب"، از جانب دستفروشها دمی زدیم.

بعد از استراحت ظهرانه یک لیوان چای میچسبید. مسئول غرفه نگاهی به بخار بالای سماور و نگاهی به ما کرد: سه دقیقه دیگر چای حاضر است. خام بودیم که فکر میکردیم اینها حرف کتره ای میزنند چون همکار دیگرش هم که از راه رسید با دقت بالایی زمان سه دقیقه را اعلام کرد. در حالی که به کوله بار تجربه آنها ایمان آورده بودیم خودمان را جریمه کردیم و یک بسته نیم لیتری آب پرتقال گرفتیم و همراه با سیل جمعیت وارد مصلا شدیم. البته شانس آوردم که صادق تجربه مصلا را داشت والا نقشه نمایشگاه که غلط بود، یعنی ما مرتب و بدون پیچ از ایستگاه مترو وارد راه پله ها شدیم ولی در نقشه، ایستگاه در جنوب بود و پله ها در شرق. مصلا برای خودش دنیایی است. نمیدانم وقتی تکمیل شود چند نفر را در خودش جا میدهد. فقط همین بس که نمایشگاه به آن عظمت در دو ضلعش جا گرفت. شاید بزرگ بودن آن به نظر کار بیهوده ای برسد به خصوص که پس از این همه سال شاید چهل درصد آن هم آماده نشده باشد. اما من دوست دارم که این بنا ساخته شود. دوست دارم سالها بعد که خواستم درباره این دوران حرف بزنم بتوانم (همراه با برج میلاد البته) از بناهایی هم یاد کنم که در آن ساخته شده و قابلیت پز دادن را دارند. البته اگر به قول صادق، اینها دو سه سال دیگر تقشان در نیاید که مثلا به جای میلگرد فلزی از چوب درشان استفاده شده است.

یکی از هیجانات گشتن در نمایشگاه، پیدا کردن یک انتشارات خاص است. یعنی در آن هجم عظیم غرفه ها، فکر خبر گرفتن از غرفه اطلاعات را باید از سر بیرون کنیم. چون حتی در صورت موجود بودن و خلوت بودن سر و حوصله داشتن و دانستن جواب سوال، اگر دستمان را بگیرند و ببرند دم راهرو مورد نظر، باز هم طرح زوج و فرد غرفه ها کافی است که کلی معطل بشویم. حالا اگر به صورت خود جوش اقدام کنیم که دیگر بدتر. مثل شروع شدن بر عکس غرفه ها از شماره یک. یعنی انتشاراتی با نام "ییلاق" میشود غرفه یک ردیف یک و انتشاراتی با نام "آباب" میشود غرفه یک ردیف اِن ام. در تمام این سالها هم فکری برای این نشده که انتشاراتی ها را با اسم کوچک ردیف کنند، اسم فامیل باشد یا با نام پدر. اینطوری است که " شرکت سهامی انتشارت تنها" با اسم "تنها"ی تنها در ردیف بیستم قرار میگیرد و " شرکت سهامی انتشارت تینا" با اسم "انتشارات تینا" در ردیف سی و پنجم. البته این موضوع یک پاتک هم دارد. آن هم کاری است که ما کردیم و راست شکممان را گرفتیم و هر چه غرفه دم دستمان رسید از نظر گذراندیم.

ابراهیم زودتر از محمد آمد. البته فرق یک آدم عزب اوغلی از هفت دولت آزاد و یکی که یک لنگه ی یک زوج خوشبخت است، همین جاها معلوم میشود. درحالی که گوشی دستم بود و به ابراهیم نشانی میدادم تا ما را پیدا کند، به صورت ضربدری با او برخورد کردم. دیگر وقتش بود که یک بار و برای همیشه خواسته قدیمی ابراهیم که بر اثر تکرار زیاد به خواسته همه ما  تبدیل شده بود، برآورده شود پس همزمان با گشت زدن در کتابها، بسیج شدیم که "حافظ به سعی سایه" را پیدا کنیم. تقریبا دریغ. هزاران حافظ رنگارنگ و فالنامه های جور و واجور با روی جلدهای مکش مرگ وجود داشت ولی خبری از "سایه" نبود....

 

ادامه دارد لطفا

نویسنده سیاوش پاکدامن | شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 | + | موضوع: سفرنامه |