جایی میان همیشه و گاه
گشتی در فرهنگ و هنر
|
|
سفرنامه 2
[روز اول جلد دوم] محمد که زنگ زد یادمان افتاد که کتری هم روی گاز است و احتمالا دیگر سه دقیقه شده باشد. پس با محمد نزدیکی های درختمان و البته غرفه چایی فروشان اینکاره، قرار گذاشتیم. بعد از بالا آمدن از پله ها دستگیرمان شد که چه راه طولانی تا "درخت من و صادق" داریم و موقع آمدن شور و ذوق رسیدن به نمایشگاه باعث شده بود که بعد مسافت در نظرمان نیاید. گو اینکه سرپایینی ملایم و رفیق خوب هم بی تاثیر نبود. چای را گرفتیم ولی یک آقای چمن زن با جدیت خاصی مشغول کوتاه کردن چمنهای زیر درختمان بود. این بود که "سنگ من و صادق و محمد و ابی" متولد شد. با دیدن خستگی محمد از مسافرت درون شهری و ابراهیم از مسافرت برون شهری به این نتیجه رسیدیم که نیم ساعتی ولو بشویم کنار سنگمان. البته محمد که از همه هلاک تر بود سعی میکرد ظاهر را حفظ کند و اصرار کند که به نمایشگاه برویم. او طبق معمول همیشه، دوساعت وقت آزاد داشت و هزار سودا. هم میخواست ما را ببیند، هم کتاب بخواند، هم نفسی تازه کند تا با نیروی تازه با بنگاه دار جماعت چک و چانه کند. البته او بعد از دیدن چهره های ما فهمید که با سه گرگ باران خورده اینکاره طرف است و حنایش اینبار رنگی ندارد. محمد خوشحال شد وقتی فهمید ما به نیابت از او ده یازده ردیف غرفه را دور زدیم. پس درحالی که سعی میکرد چند کتاب را که گاهی اسمشان را هم کامل نداشت، چه برسد به نام انتشارات، در باقی غرفه ها پیدا کند. از دور که غرفه کیهان را دیدم یادم آمد که رضا چند روز قبل با من در آنجا قرار گذاشته بود. با خودم گفتم نکند هنوز آن دور و برها باشد. حدسم درست بود و گفت که در غرفه دارد با مدیرمسولش کل کل میکند و البته من را هم دعوت به مناظره کرد. آنقدر دیده و شنیده بودم که هر که با [...] در افتاد و به طور کلی ور افتاد؛ که پا پیش نگذارم و به دروغ بگویم که به سالن ناشران کودک رفته ام. اما در حقیقت این محمد و صادق بودند که با یک خبر خوش ما را به راهرو بغل بردند. بالاخره حافظ "سایه" پیدا شده بود. اینجا بود که اجماعی که ابتدا به صورت ناخودآگاه برای گرفتن شیرینی از صادق برای کارت پایان خدمتش شکل گرفته بود. و چند بار به صورت گذرا روی آن صحبت شده بود صریحا اعلام شد. البته ما آنقدر معرفت داشتیم که برایش حق انتخاب قایل شویم. یعنی اگر اشتباه کرده بود باید به ما آیس پک میداد ولی اگر راست گفته بود – و البته محمد هم تاییدش کرده بود- که باید "حتما" برایمان آیس پک میخرید. خوشبختانه اشتباه نکرده بود ولی چه پیدا کردنی. قبلا که حافظ سایه پیدا نبود ادعا میکردیم که نیست و بر حال فرهنگ و ادب مملکت غمنامه میسراییدیم و بحث روشنفکری میکردیم و حالی میرفت. حالا با دیدن قیمت بیست هزار تومانی کتاب، باید برای جیب پاره پاره مان سوگنامه منتشر میکردیم. و عنایت دارید که غصه خوردن برای ادبیات مملکت، هم با کلاس تر است و هم کمتر درد دارد. محمد مجبور شد برای حفظ وجهه مان که کلی کتاب را زیر و رو کرده بودیم، یک کتاب هزار تومانی "حقوق بشر" از انتشارات مورد نظر بخرد. خبر خوب این بود که حداقل آیس پک در راه بود. آیس پکها را که گرفتیم روی پله ها ی نزدیک نشستیم رو به عظمت مصلا. اینجا البته یک بار دیگر روزنامه اطلاعات خودش را به همه ما ثابت کرد و ما ملتفت علت قدمت بالای این روزنامه شدیم و اینکه چرا همچون بادمجان بم از سرما و گرما و تغییرات سیاسی در امان است؟!. وقتی دو برگ آن میتواند چهار جوان رعنا را در کنار هم روی پله بنشاند اثبات این نکته است که این روزنامه جز "قدمت" چیزهای دیگری نیز دارد که به جایش عرضه میکند. البته من و صادق خوشحال تر هم شدیم وقتی فهمیدیم که سرویس های بهداشتی این طرف صحن، یا به دلیل اطلاع رسانی ضعیف یا به دلیل دوری راه، خلوت است. البته اگر یک بار با شکم نامیزان از آن ور صحن به این طرف بیایید متوجه میشوید که دوری راه عامل مهمتری است.ابراهیم از بقیه زرنگ تر بود و خوب فهمید که بعد از این خوردنی، نمایشگاه چیز دیگری ندارد که به او بماسد. پس به دلیل درد پا از راه طولانی، از ما خداحافظی کرد و رفت. و ما هم خامدستانه گذاشتیم برود و نپرسیدیم مگر از آمل تا تهران را پیاده آمده بود؟! به غرفه "گل آقا" که رسیدیم پا شل کردم. خوشبختانه علی زراندوز در غرفه بود. بالاخره شناس ما بود. گرچه اول من را نشناخت ولی بعد جلوی محمد و صادق حسابی تحویلم گرفت و ما را دعوت کرد داخل غرفه چند دقیقه ای بنشینیم. بعد هم زمان که مراجعان را راه می انداخت با ما هم صحبت میکرد. بحث از توقف انتشار هفته نامه و نحوه کار سایت شد و گفت که مطلبم فردا در وبنامه سایت منتشر میشود. من هم سعی میکردم در فاصله زمانی که علی به مشتریان میرسید به محمد و صادق درباره اش اطلاعات بدهم. دست آخر هم عکسی از من گرفت – که بعدا در گزارش نمایشگاه در سایت گل آقا ازش استفاده کرد- و کتابش را هم به من هدیه داد. وقتی از غرفه خارج شدیم با خودم گفتم، بد نیست امضای یادگاری هم از او بگیرم. کار روزگار است دیگر، با استعداد "درک نشده ای" که علی دارد، فردا شاید مثل گل آقا معروف شد و ما توانستیم امضایش را در حراجی بفروشیم و پولش را به زخمی بزنیم. ساعت به شش نزدیک میشد، محمد اول توسط تلفن ردیابی شد بعد چند لحظه پیروزمندانه برگشت که تا ساعت هشت مرخصی اش تمدید شد. خیلی اصرار کردیم که حقیقت را بگوید که با دادن چه امتیازی این مرخصی را به دست آورد. ولی او لبخندی زد و گفت که از کاریزما و قدرت مردخانه استفاده کرده است. البته صدای دهل کاریزما و قدرت مردانه نیم ساعت بعد در آمد که محمد با ما خداحافظی کرد و رفت. ما هم به رویش نیاوردیم و در مقابل اینکه گفت شاید فردا هم به نمایشگاه بیاید، لبخند خوشبینانه ای نثارش کردیم. اگر پنج دقیقه در صحن مصلا بیکار باشید، صدای رادیوی نمایشگاه که دو سه تبلیغ ناشران کمک آموزشی را هزار بار در روز پخش میکند، وضعیت روحیتان را به خط بحران نزدیک میکند. مخصوصا آنکه با تن نکره ای درباره بار دانش روی درخت خرمالو صحبت میکند و بعد یک آقایی از وقف عام صحبت میکند و این عام را چنان میکشد که احساس میکنی علم ایران که سهل است، علم دنیا هم به این موسسه مدیون است. طبق یک محاسبه سرانگشتی، من و صادق به این نتیجه رسیدیم که اگر زود میجنبیدیم میتوانستیم به سینمایی در میدان انقلاب برسیم و روزمان را با یک حرکت فرهنگی دیگر به اتمام برسانیم. فرصت خوبی بود که عطش دیدن فیلم در سینما را – که به لطف اکران دو ماهه اخراجیها در تنها سینمای درست و حسابی ساری، بر من مستولی شده بود- با دیدن آخرین اثر بهرام بیضایی فرو بنشانم. البته حس فضولی خاصی داشتم که ببینم استاد چه کرده که اینهمه جنجال به پا شده است. بهرام بیضایی نگذاشت انتظارم زیاد طولانی بشود و از همان تیتراژ ابتدایی سوهان را دستش گرفت و افتاد به جان اعصابمان. استاد ظاهرا فیلم را برای مخاطبان گروه سنی الف ساخته بود. چون برای چیز فهم کردن بیننده و بیان زشتی ها و پلیدی های پشت صحنه سینما همه ابزارها را به کار گرفته بود و حتی از اسم شخصیتها هم نگذشته بود. جالب این است که بیضایی به شدت تلاش دارد تا کلا میمیک را از سینما حذف کند و مهم نیست شخصیت خوشحال است، غمگین است، اعصاب ندارد یا با دمش گردو میشکند. لابد استاد با افتادن چین و چروک روی صورت بازیگر مشکل دارد. بعد که در مصاحبه اش با مجله فیلم خواندم که ده سال برای فهم و درک این فیلم به ما فرصت دادند کلی خوشحال شدم. فکرش را بکنیددر این فاصله اگر هفته ای یک بار هم ببینیمش میشود پانصد و خرده ای بار، استاد هم در این فاصله که سرمان گرم است به نوشتن و کارگردانی کردن تئاتر میگذرانند که بهش تعلق دارند. بعد از خداحافظی با صادق. و خوردن خیر BRT شلوغ، با تاکسی و پیاده خودم را به محل استقرار شبانه رساندم. البته پیش پیش پیامکهای مورد نیاز را به مرتضی – که خوشبختانه این بار واقعا حرکت کرده بود- و رضا – که خبر نداشت از پیامک بازی شبانه خبری نیست- ارسال کردم. حمید هم تلاش میکرد هر طور که شده ما را فردا بعداز ظهر به سینما ببرد. اما من طی دو پیامک طولانی از ایرانسل هادی (صاحب محل اقامتم – جهت جلوگیری از گمراهی و دردسر خوانندگان- مصحح محترم)، به صورت کاملا دوستانه ای نظر مخالفم را ابراز کردم.
[روز دوم جلد اول] این بار زود خوابیدم و جالب آن بود که صبح سخت تر از دیروز بیدار شدم. رفتن به حسن آباد شد پیش نیاز نمایشگاه. خوشبختانه یا متاسفانه، هر دو مغازه دار دورم زده بودند و غیر از وعده مجدد پیدا کردن سنگ تو کاسه ای آجری، چیزی به من ندادند. حداقل خوشحال بودم که نیازی نیست مثل دیروز به خوابگاه برگردم و بارم را سبک کنم. پس مستقیم به مصلا رفتم تا به مرتضی بپیوندم. موقع آمدن از ساری خوشحال بودم که باتری یدکی گوشی را پیدا کردم، شارژر هم که همراهم است و نور علی نور. اما در این گیر و دار و شلوغی، نه دیشب گوشی را کامل شارژ کردم و نه باتری را ازآن کیف به کوله منتقل کردم. این باعث شد که گوشی را از ویبره خارج کنم و تمام مدت چشمم به گوشی باشد تا ببینم چه کسی پیام میدهد یا زنگ میزند. مصلا هیچ چیزی نداشته باشد، جا برای قرار گذاشتن زیاد دارد. باز دست دست اندرکاران درد نکند که ماکت ماهواره امید را هم احتمالا به همین منظور در صحن قرار دادند که بچه ها و بزرگترها به کمک بلندگوی نمایشگاه، جلوی آن همدیگر را پیدا کنند. البته به نکته ظریف دیگری هم پی بردم و آن این بود که نقشه درست بود اما بس که اطلاعات درون آن زیاد بود ما نتوانستیم فرق ایستگاههاس مترو را در آن دریابیم و نقشه را از آن سرش می نواختیم. مرتضی را جلوی پله ها با دوستش کیا دیدم. مرتضی بعد از این دو سال عوض نشده بود. همانطور مردنی. و جالب این بود که اولین کسی بود که انتظار داشت شکمم یک متر بیرون زده باشد و حالت فعلیم برایش توی چشم نبود. کیا مثل همه اصفهانیها آدم خوش مشربی بود. البته اگر در دانشگاه صنعتی اصفهان بوده باشید باید بدانید که اصفهانی بودن خودش یک گناه نابخشودنی است. مرتضی تضمین کرد که کیا از اصفهانیهای جهش یافته است. از آنهایی که یک در میلیون اتفاق می افتند. بعد از کمی گشت و گذار در غرفه های داخلی با معضل بزرگی مواجه شدیم. مرتضی چندین عدد بن کتاب از یک انتشاراتی خاص داشت و ما جدا از مسئله محیط زیست، مسئله فلسطین و تورم، موضوع جدیدی برای نگرانی پیدا کردیم. یعنی اگر شده خودمان برویم و تک تک کتابهای آن انتشاراتی را با بن ها بخریم نباید میگذاشتیم زحمت دایی مرتضی جهت تهیه و خود مرتضی جهت حمل و نقل آنها بی جواب بماند. نزدیک ظهر بود که بالاخره توانستم با احتساب دیروز یک دور غرفه های ناشران عمومی را بگردم و کتابهای "احتمالا" را شناسایی کنم. به بهانه خوردن آب بیرون زدیم و در یک غافلگیری به همراه کیا، مرتضی را در ساندویچ انجام شده قرار دادیم. گرچه بعدا مرتضی زورش به کیا رسید و دنگش را پس گرفت ولی من مقلوبش نشدم. در بین همین کشمکشها حمید زنگ زد و دوباره تلاش کرد تا ما را به سینما ببرد در حالی که هیچ فیلم به دردبخوری در اکران نیست و تهران انار ندارد هم بر خلاف تبلیغات یک ماهه، هنوز اکران نشده است. از آنجا که اگر دو نفر از افرادی که در این سفرنامه حاضرند در کنار هم قرار بگیرند برای دیوانه کردن هر بنی بشری کافی میباشند – تعریف از خود نباشد، اگر یکی از آن دو نفر من باشم که خود "دو نفر" هم از روانی شدن در امان نیستند- من و مرتضی هم توانستیم حمید را به جوش بیاوریم و از تصمیمش منصرف کنیم و با او برای بعد از ظهر زیر "درخت من و صادق" قرار بگذاریم. بن به دست به راه افتادیم تا در سالن ناشران دانشگاهی بگردیم. هر چقدر هم فریاد زدیم "بُنیه بُن" افاقه نکرد. این کاره هم نبودیم که به بهانه بن ناشر کتابهای دبستان تا پیش دانشگاهی، سر صحبت را با یکی دو تا از خوبرویان با فرهنگ و کمالات باز کنیم. لذا پله های بیشمار را نوردیدیم تا کتاب pdms یا شاید pmsd یا چیزی شبیه به این را برای کیا پیدا کنیم. اصفهانی را اگر سر و تهش را بزنی باز هم اصفهانی است و سیزده را میگوید سینزده. "کیا" هم که تکذیب میکرد اسم برادرش "بیا" است – کیا و بیا خیلی ترکیب خوبی هستند- از این قاعده مستثنی نبود. چون این قاعده اصلا استثنا پذیر نیست. او هر چه کتاب pdms پیدا میکرد یا بدرد نمیخورد و قمیش می آمد که چیزی تویش ندارد. وقتی هم که بعد از چندین بار گم شدن و دور خود گشتن در این بخش نمایشگاه – که جزو نقاط مستضعفی آن بود با غرفه بندی های بی نظم- به نسخه خوبی دست پیدا کرد، با دیدن قیمت کلا فراموش کرد که چرا دنبال این کتاب بود. ما هم استرسی شده بودیم و هرجا کتابی با سیرازه انگلیسی میدیدیم، گوشمان داغ میشد و زنگمان به صدا در می آمد. اصرا ما هم در بی خیال شدن و یا خریدن کتابهایی دیگر مثل "پی اچ اُ تی اُ اس اچ اُ پی" – که بین عامه به photoshop معروف است- به جای" پی دی ام اس" که هم حرفهای بیشتری داشت و هم کلاس بیشتری، کارگر نیافتاد. موقعی که مرتضی هم به خرید برای شرکت مطبوعش میپرداخت کیا توانست چند تا از بن ها را آب کند – چکار دارید به کی!؟- و باری از دوش ما بردارد.
ادامه دارد، متاسفانه |
|