تبليغاتX
جایی میان همیشه و گاه - سفرنامه 3

گشتی در فرهنگ و هنر


سفرنامه 3 

 

[روز دوم جلد دوم]

 

بعد از خریدن کتابها و سرکوب کردن وسوسه اینکه از ماموران آتش نشانی -که برای از سر باز کردن مراجعان گمراه، بالای سرشان زده بودند اینجا اطلاعات نیست- بپرسیم پس اطلاعات کجاست؟ به کیا گفتیم که مشکلی نداریم که با توجه با نام خانوادگیش او را محمود صدا کنیم. او هم در پاسخ کارت ویزیت خفنش را نشان داد که یک کلمه فارسی رویش نبود و بعد از ما جدا شد.

من و مرتضی بعد از خرید چند کتاب علمی دیگر، به طرف درختم رفتیم. و البته از چای سه دقیقه ای هم تهیه کردیم که زیر سایه درخت، خوش خوشان بنوشیم. آبیاری چمن باز هم فرصت وصال را از من گرفت و مجبور شدیم چند متر آن طرف تر زیر درختی که دیگر اسمش درخت "من و مرتضی" بود دراز بکشیم. خوشحال بودم که دیگر به نمایشگاه نمی آیم چون بعید نبود که مجبور میشدم برای بقیه درختها و سنگها و مبلمان شهری آنجا اسم بگذارم و کیست که این همه اسم یادش بماند. بی جهت نمیگویند که تاریخ دو بار اتفاق می افتد و بار دومش کمدی است. حالا هم تاریخ تکرار شده بود و مرتضی هم یک چتر در کیفش داشت، درست مثل صادق. ولی داشتن چتر زیر درخت علیل کجا و تجربه پوچ داشتن چتر زیر درخت پر شاخ و برگ کجا. با مرتضی از هر دری حرف زدیم. مرتضی تلاش میکرد نشان دهد که "آن" ماجرا برایش تمام شده است و زندگی عادی را از سر بگیرد. من هم مثل یک رفیق خوب و سنگ صبور حلال مشکلات، نقش نفس لوامه را به خوبی برایش بازی کردم و ثابت کردم که میتواند اصلا هم از این خبرها نباشد. صادق هم بالاخره خبری از خودش ارسال کرد و قرار شد به ما اضافه شود. هر چقدر چرت زدیم دیدیم ساعت سه نمیشود. پس بهتر دیدیم به نمایشگاه برویم و تا رسیدن مسافران، خودمان هم سهمی در مصرف بن های کتاب داشته باشیم. در راه به مرتضی پیشنهاد دادم ذرت مکزیکی بزنیم. ا. گفت که چند وقت پیش، خورده است و دوستش ندارد. من هم گفتم اتفاقا من هم دو سال پیش خوردم و بدم آمد ولی الان مزه اش یادم رفته و برای اینکه باز هم ازش بدم بیاید احتیاج دارم که دوباره بخورمش. مرتضی راضی شد.

در ورود به سالن ناشران کتابهای کمک آموزشی دو نکته چشم نواز بود. اول اینکه فقط همان سالن ناشران عمومی که تلویزیون راه به راه نشانش میدهد، سرش به تنش می ارزد، والا بقیه سالنها بیشتر به درد لوکیشنهای زندانهای دوران هارون الرشید میخوردند. نکته بعدی این حقیقت بود که چطور وقتی ناشرانی میتوانند در این سالن، غرفه هایی همچون قصر درست کنند که برای رفتن از بخش انتخاب کتاب تا صندوق غرفه، باید تاکسی سوار شویم، باز هم از کمبود کتاب و کتابخوانی صحبت میشود؟! بعد از فرخوردن مجدد در بین غرفه هایی که انگار به صورت تصادفی در سالن پخش شده بودند انتشارات مورد بن را پیدا کردیم. در حالی که یک بن کافی بود تا چهل درصد تخفیف بگیریم، مرتضی اصرار داشت دسته بن ها را جلوی فروشنده در بیاورد و به ازای هر کتاب یک بن بدهد و آبرو و کلاس ما را ببرد زیر ساتور. باز جای شکرش باقی بود که پیشنهاد رفیق اصفهانیش را عملی نکرد که سه بن چهل درصدی بدهد و نه تنها کتابها را بگیرد که بیست درصد اضافه را هم پول نقد دریافت کند. در حالی که کماکان بیست سی بن روی دستمان سنگینی میکرد به سالن ناشران عمومی رفتیم که صادق و حمید را آنجا ملاقات کنیم.

اول صادق سر رسید. حمید هم چند لحظه بعد با کلاه لبه داری بر سر، به ما ملحق شد. نتوانستم حکمت کلاه را که تا آخرین لحظه هم بر سرش بود را در روز ابری و نمایشگاهی که زیر سرپناه برگزار میشد درک کنم. بعید هم نبود که حمید تور و قلاب ماهیگیری اش را گوشه ای پنهان کرده بوده باشد.

این مدرک کارشناسی ارشد اگر بدرد هیچی نخورد، حداقل من را از محاصره سه نفر آش خورده ی دارای کارت پایان خدمت نجات داد. گرچه خودم هم یک روز سابقه خدمت دارم ولی این باسوادتر!! بودن من سلاح خوبی بود برای اینکه در اقلیت محض قرار نگیرم. اتفاقی که بعد از دیدن حمید رخ افتاد به من ثابت کرد که دنیا آنقدرها هم که میگویند با کمک فناوری اطلاعات، کوچک نشده است و هنوز انتقال پیام زبان به زبان قوی ترین رسانه است. این را وقتی فهمیدم که پیامکهای دیشب که با ایرانسل زده بودم و با خیال خام فکر میکردم به تالیا میرسد، جلوی چسم خودم به حمید رسید و فهمیدم که چرا او بعد از دیدن این پیامها – در حقیقت ندیدنش- باز هم اصرار داشت که به سینما برویم. البته حمید پرده از راز بزرگتری هم برداشت و آن این بود که چون انتظار دیدن صادق را نداشت، فقط برای من و مرتضی هدیه ویژه آورده است. ما هم بارها به صادق اصرار کردیم که با زبان خوش برود و لحظه دردناک تحویل هدیده ها را به چشم خودش نبیند. اما او ایستادگی کرد و البته مزد ایستادگی اش را هم....نگرفت.

حمید مثل دایره المعارف ناشران کتاب بود. و کافی بود اسم مثلا حروفچین یک کتاب مجهول را بدانی که نام ناشر و سال نشر کتاب را برایمان بگوید. اینطوری کارمان برای خرید کتابهایی که دیروز شناسایی کرده بودیم راحت تر میشد. یادم رفت بگویم که ما اصولا در روز اول هیچ کتابی نخریدیدم. صادق به عنوان مسئول روابط عمومی تیم، وظیفه نفوذ به انتشاراتی های معروف و غلغله و گرفتن بروشور را به عهده داشت (البته از زحمات بی شائبه محمد هم نباید گذشت). من هم شب قبل یک دور از روی بروشورها خواندم که امروز راحت باشیم. گو اینکه فشار مالی باعث شد که نصفشان را بگذاریم برای دیدارهای بعدی. و البته خوشحالم که گول مرتضی را که خیر سرش صاحب نظر ادبی است را نخوردم و کتاب مجموعه اشعار حسین منزوی را خریدم. به نظرم اگر در همه صفحات کتاب غزل "ماه و پلنگ" چاپ شده باشد باز هم می ارزد به خریدنش. رضا هم خیلی اصرار داشت که برایش کتاب زیبای خفته و سفید برفی بخرم و بهش هدیه بدهم. به او گفتم که خریدن کتاب مشکلی نیست ولی چون او قدر زیبایان بیداری که روز و شب میبیند را نمیداند و شاکر نیست، پس من هم جریمه اش میکنم. او هنوز هم من را به خاطر نخریدن کتابها سرزنش میکند شاید روزی برایش سیاحت غرب را خریدم که حالش جا بیاید.

در نمایشگاه کی موقعیت جالب انسان شناختی هست که اگر دویدن بین غرفه ها و سالنها اجازه دهند، میتوان به آنها فکر کرد و عبرت گرفت. این اتفاق برای ما وقتی افتاد که صادق دوباره ما را به بستنی دعوت کرد. روی پله ها در حال و هوای خودمان بستنی نسکافه را میلیسیدیم که یکدفعه گردباد کوچکی از ما عبور کرد. عکس العمل هر کدام از ما برای حفظ بستنی از چنگال خاک جالب بود. صادق که بالاخره برای خودش مهندسی است، بدنش را سپر بستنی کرد. حمید با اینکه دیپلمه ای بیش نیست، اما سابقه شش ترم درس مهندسی خواندن و دو ترم سینما خواندن را دارد و ایده خوبی زد ولی اجرایش خوب نبود. یعنی کل بستنی را توی دهنش گذاشت و گازش زد. این شد که تا پنج دقیقه بعد که ما به این موضوع میخندیدیم، او با لب و لوچه پر بستنی مجبور بود ما را نگاه کند یا حداکثر لبخندی بزند. و من البته به دلیل سطح علمی بالاتر!!! احساس تکلیف میکردم که الگویی برای این جمع کوچک باشم پس با دیدن وزش باد (این قسمت را با حرکت آهسته بخوانید) به سرعت نگاهی به بستنی انداختم، نگاهی به چهره دوستان و نگاهی به آسمان. بعد زندگی ام جلوی چشمانم آمد. لحظه ای که در پنج سالگی با پیراهن سفید میکی ماوس به زمین خوردم، یا وقتی در ده سالگی از دماوند اسباب کشی کردیم و همه همسایه ها آمده بودند و از دور دست تکان میدادند و ما گریه میکردیم. چهارده ساله بودم که با دیدن معدل پایان سال، انگار دنیا روی سرم خراب شد و دو سه ساعت گریه کردم و ضجه زدم. بهار سال اول دانشگاه که خبر مرگ پدر بزرگم را دادند و من نیمه شب روی چمنهای خوابگاه به خودم میپیچیدم و اشک میریختم و نگهبان برایم دل میسوزاند. خاطره یک روز سربازی پر افتخار و استرسهای قبل دفاع ارشد و آمدن کارت اعزام برای شهریور و سفر خرید سنگ توکاسه ای آجری و قرار گذاشتن با بچه ها و لحظه خریدن بستنی نسکافه و آمدن باد و .... در یک لحظه تصمیم بزرگ زندگی ام را گرفتم و بستنی را بدون اینکه اثری رویش بگذارم در فضای دهانم حبس کردم تا طوفان سهمگین تمام شود. با تمام شدن باد، بستنی را پیروزمندانه بیرون آوردم و لیسیدم. البته احساس مسئولیت من همینجا تمام نشد و من چند بار با همان حس تکلیف، تاکید کردم که آنها لیسانس و دیپلمه ای بیش نیستند و فرق من و آنها در همین نکته های باریکتر ز مو است. مرتضی؟!! او را ولش کنید. من همان موقع که در ترمهای دوازده و سیزده لیسانس دست و پا میزد به او گفتم که اگر ده ترم دیگر هم در رشته شیمی درس بخواند مهندس نخواهد شد و بهتر است برود پی زندگی اش. او این بار هم نشانی از شم مهندسی نداشت. اصلا متوجه گردباد نشد و در تمام مدت مثل مرد!! مشغول حذف بستنی از عرصه گیتی بود. من که در فکرش نیستم، چه بسا خوردن بستنی را برای انجام خدمت به چوب بستنی و رها کردن آن از شر کنه هایی که بهش چسبیده بودند، انجام میداد.

با حمید آخرین کتاب را هم خریدیم و از در دیگر سالن خارج شدیم و به مرتضی و صادق پیوستیم. مذتضی اصرار داشت باور کنیم که کتابهایش سنگین است و نیاز به پست کردن دارد و طبعا نیاز به پایه دارد تا به باجه پست برود. حمید هم اصرار داشت تا به رستوران خوبی برویم و شامی بزنیم. صادق و مرتضی قصد بازگشت به وطنشان را داشتند و این برنامه ریزی شام را غیرممکن کرد. وقتی به حمید گفتم مثل همیشه باید خودم را به شام مهمان کند، کلا شام را بیخیال شد و دید که زدن املت چهار نفره از دعوت هزار باره من، هم باصفاتر است و هم باصرفه تر. من و حمید که سنگین بودن کتابها را باور نکرده بودیم به غرفه رسانه های تصویری رفتیم و صادق را مجبور کردیم که این حقیقت را بپذیرد و با مرتضی برود. اطلاعیه سه VHS هزار تومان بدجوری قلقلکمان داد. لیستی که از این فیلمها وجود نداشت، پس با حمید به دل کاست ها زدیم، به این امید که شاید فیلمی وجود داشته باشد که نایاب است و دنبالش میگردیم. جوینده یابنده است و ما هم بعد از گذر از مرحله فیلمهای درپیت ایرانی به مجموعه آثار رنگی شده لورل و هاردی رسیدیم که رسانه های تصویری چند سال پیش منتشر کرده بود. نه لورل و هاردی کمدینهای محبوب اصلی من هستند و نه نسخه های رنگی شده شان جذابیت نسخه های سیاه و سفیدشان را دارد. ولی انصاف داشته باشید که با این کار چند هدف را میزدیم. بالاخره آنها هیچی نبودند، لورل و هاردی که بودند و شانشان بالاتر از این بود که گوشه غرفه خاک بخورند. بعد از این هدف انسان – سینما - هنر دوستانه، ته تهش این بود که برنامه های تلویزیون را روی آنها ضبط میکردیم و خلاص.

بعضی مواقع موضوع کوچکی به بحران بزرگی تبدیل میشود مثل بن های کتاب که روی دستمان مانده بود. در آخرین لحظات حضور در نمایشگاه هم دنبال راه حل مناسبی برای رهایی از دست آنها بودیم. صادق دلش نمی آمد آنها را به دست غرفه اطلاعات بدهد چون حیف و میلش میکنند. از پیشنهاد من که آنها را به چادر انتشارات بزرگ کمک آموزشی دیگر هم بدهیم استقبال نشد. بعضی وقتها هم برخی بحرانهای بزرگ با راه حلهایی بسیار کوچک حل میشوند. تونل مترو از دور خودنمایی میکرد که ما را ببلعد که حمید با یک حرکت انتحاری دسته بن ها را به خانواده ای که نوجوانی همراهشان بود داد. آنها هم با ترس و تعجب بن ها را گرفتند. ما هم برنگشتیم که دور ریختن احتمالی بن ها را ببینیم و به راهمان ادامه دادیم.

با مترو مستقیم تا ایستگاه شوش رفتیم. برای سوار شدن به اتوبوس، وارد اولین ایستگاه شدیم. بعد از ما، چند نفر و یک خانواده هم به ما اضافه شدند. انتظار برای رسیدن اتوبوس داشت طولانی میشد که یک آمبولانس سر رسید و خبر داد که اینجا فعلا متروکه است و اتوبوسها از خیابان روبرویی به میدان راه آهن میروند. تازه آن وقت بود که یکی از آنها که از ما بلیط اتوبوس هم گرفته بود به صدا در آمد که بعله باید برویم آن طرف. دستش درد نکند که اطلاع رسانی کرد. در اولین قهوه خانه تر و تمیزتر میدان راه آهن سفارش املت دادیم. یک نگاه به ساعت مانع از آن شد که مراسم اهدای هدایای حمید به من و مرتضی به داخل ایستگاه موکول شود. در فاصله اینکه مرتضی آبی به سر و صورتش بزند هدیه ام را گرفتم و نامردانه جلوی چشمان صادق باز کردم. مرتضی ولی در آخرین لحظه با اصرار زیاد ما، گوشه کتابش را نشانمان داد و رفت. حمید برای باری چندم به صادق اصرار کرد که چند تا از VHS ها را به عنوان هدیه بگیرد و صادق برای بار چندم بغضش را فرو خورد و گفت که ویدیو ندارند. بعد از اینکه خیالمان از مرتضی راحت شد، صادق را هم به ترمینال جنوب بردیم و روانه کردیم. من هم در ایستگاه امام خمینی مترو از حمید جدا شدم. البته بیشتر حمید از من جداشد ( مثل اینکه من راوی هستم!!). به سرپناه رفتم تا به پاهای خسته ام استراحت بدهم. رضا هم همچنان دلش سفید برفی میخواست.

 

 


[روز آخر]

نه آن فروشنده سن دار و تلخ و نه مغازه دار خوش سر و زبان موفق نشدند سنگ تو کاسه ای آجری مدل مورد نظر حاجی را تهیه کنند. با گرفتن یک نمونه از مدل دیگر راهی ترمینال شدم. در حالی که کمثل ال... یحمل الاسفار، کیف پر از کتاب را به دوش میکشیدم.

 

تمام شد. البته....

نویسنده سیاوش پاکدامن | چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 | + | موضوع: سفرنامه |