از راههایی بروید که . . .
من میرم
وقتی قطارمترو به ایستگاه پایانی رسید پسرک مثل بیشتر همسن و سالهای خود دست پدرش را رها کرد چون احساس کرد دیگر از تکانهای قطار خبری نیست و پایش به زمین محکم رسیده است اما وقتی جمعیتی را دید که به سمت خروجی سکوی ایستگاه و به سمت پله ها هجوم آورده اند دوباره برگشت و دست پدرش را گرفت. من هم پشت سرشان از قطار پیاده شدم و گذاشتم ورودی پله های برقی خلوت تر شود. البته همیشه از این خونسردی و گذشت خبری نیست اما وقتی مجبور نباشم دوست ندارم خود را میان جمعیتی بیندازم که روی پله برقی یک پله جلوتر هم برایشان یک پله است و برای آن تمام سعی و تلاش خود را می کنند. پسرک هم با برادری که کمی از او بزرگتر به نظر می رسید و پدر به ظاهر آرامش که معلوم بود می خواهد همین کار را بکند به سمت خروجی سکو و ابتدای پله ها در حرکت بودند. در ابتدای پله ها وقتی پسرک با برادر و پدرش در صفی که برای سوار شدن به پله برقی تشکیل شده بود ایستاده بود ناگهان دست پدر را بار دیگر رها کرد و از پله های معمولی شروع به بالا رفتن کرد، پدر ممانعتی نکرد اما برادر بزرگتر بر سرش فریاد زد و گفت: "نمی بینی همه دارن با پله برقی میرن ؟" جواب پسرک دو کلمه بود و سخت متعجبم کرد. پسرک جواب داد "من میرم"
بعد نوشت :"از راههایی بروید که رهروان آن اندکند" انجیل

گشتی در فرهنگ و هنر