لاله و یادی از پرویز مشکاتیان

درست سی سال پیش که من به دنیا آمدم اثری از پرویز مشکاتیان و شهرام ناظری با نام «لاله بهار» هم متولد شد که من حدود یک سال پیش آن را برای اولین بار گوش کردم و در این یک سال هم بارها و بارها هر وقت که توی پوشه های درایو موسیقی می گردم تا آهنگی برای گوش دادن انتخاب کنم ناخودآگاه تمایلی در من بوجود می آید که تصنیف «لاله بهار» را پلی کنم. خط به خط قصیده ملک الشعرای بهار و زیر و بم آهنگ مشکاتیان و کوتاه و کشیده ی تحریرهای ناظری را حفظم اما از شنیدنش سیر نمی شوم. هر روز دوست دارم چند بار آن را گوش دهم. نمی دانم در یک اثر چه سری می تواند نهفته باشد که این چنین با روح آدم بیامیزد ، تکراری نشود و در گذر زمان تازه بماند. فقط می دانم که احساس دروغ نمی گویند. ممکن است تحت تاثیر شرایط و کنشها قرار گیرد اما واکنشش حقیقی است. اگر یک موسیقی را بعد از سی سال هنوز می توانید بارها و بارها گوش دهید یعنی سازنده اثر در آن روحی دمیده ، پشت آن زیبایی و عظمتی خوابیده ، چیزی دارد که حیات ابدی اش را تضمین کرده.

دیروز چهارمین سالگرد درگذشت پرویز مشکاتیان بود. افسوس و شادی همزمان به سراغم می آید وقتی اثری از او را گوش می دهم. افسوس از عمر کوتاهش و شادمانی از انبوه کارهای درخشان و زیبایش. روحش شاد.

لاله خونین کفن از خاک سر آورده برون/ خاک مستوره قلب بشر آورده برون

دل ماتم زده ما درِ زاریست که مرگ/ از زمین همره داغ پسر آورده برون

آتشین آه فرو مرده مدفون شده است/ که زمین از دل خود شعله ور آورده برون

راست گویی که زبانهای وطن خواهان است/ که جفای فلک از پشت سر آورده برون

یا به تقلید شهیدان ره آزادی/ طوطی سبز قبا سرخ پرآورده برون

یا که بر لوح وطن خامه خونبار بهار/ نقشی از خونِ دلِِ رنج برآورده برون


بوی بهار

اول از این شعر لذت ببرید

خوش‌ به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
 
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
 
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار   
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری
از مجموعۀ «ابر و کوچه»


**) این شعر را اولین بار با صدای بیژن خاوری شنیدم  ولی با اینکه از حفظ بودمش و بارها با بیژن!  همصدا شده بودم اما هیچ وقت متن آن را ندیده و ننوشته بودم. حال که با محبت دوستی متن آن به دستم رسید مسحور فضا سازی فوق العاده آن  و تابلوی آشنا/ غریبی شدم که توسط این استاد سخن کشیده شده است. ترکیب سهل و ممتنع کلمات ساده آنچنان موسیقی در خود شعر ساخته است که به نظر من هیچ کدام از اجراهای موسیقایی که از این شعر شنیده ام نتوانسته آن را تمام و کمال بازتاب دهد. این همه آن چیزی است که میتوانی هر روز بخوانی و ببینی و به زندگی امیدوار بمانی.

 

**) در گشت و گذاری که درباره این شعر کردم به سایت بسیار جالبی برخوردم که واقعا حیف است که معرفی اش نکنم سایت راوی حکایت باقی مجموعه جالبی از ترانه ها و اشعار خاطره انگیز شاعران بزرگ را به همراه مطالبی درباره آنها و به خصوص اجراهای متنوعی که از آنها توسط خوانندگان و گروههای مختلف انجام شده است را یکجا ارایه میدهد. از دستش ندهید.

تجربه

داشتم شماره جدید (شماره 7) مجله تجربه را تورق می کردم که طیف وسیع نامهای برجسته اهالی فرهنگ و هنر توجهم را جلب کرد. دیدم که چقدر آدمهای قابل اعتنا و بزرگی آمده اند و رفته اند و می آیند و خواهند رفت و باز خواهند آمد و . . . نامهای برجسته فرهنگی و هنری اگر بزرگ هم نباشند لااقل قابل اعتنا هستند. از کنار نام خیلی از آنها به سادگی نمی شود گذشت. از احمد شاملو و هوشنگ گلشیری ومرتضی ممیز و احمد محمود و اسماعیل فصیح و آنتون چخوف و آندره تارکوفسکی و نجیب محفوظ گرفته تا بهرام بیضایی و ابراهیم گلستان و رضا براهنی و حسین علیزاده و محمد رضا شجریان و سیمین دانشور و محمود دولت آبادی و پرویز تناولی و ... البته برای همه ما روزی فرا می رسد که بدون درک بسیاری از آثار بزرگ ادبی و هنری از دنیا می رویم و حسرت کتابهای نخوانده و فیلمهای ندیده و موسیقی های نشنیده و . . . بر دل ما خواهد ماند و این ماییم که به قول نامجو «نخواهیم ماند و نمانیم خواه».

از این حسرت تکراری که بگذریم شماره جدید مجله تجربه را از دست ندهید. خصوصا پرونده هایی که برای حسین علیزاده ، بهرام بیضایی و آنتون چخوف کار شده و همچنین پرونده ویژه رمان ایرانی. مجله هایی از این دست همیشه نقش روزنه ای برای نفس کشیدن را باز می کنند. برای همه ما خوب است که احساس کنیم بزرگانی از این دیار هنوز دیوار به دیوار ما نفس می کشند و کار می کنند و می نویسند و می سازند و می نوازند و . . . به این امید نیاز داریم.

 

* عکس مربوط به شماره قبل مجله تجربه است.

جهانی که شناختم

 

كتابي كه به تازگي خواندم يكي از تاثيرگذارترين كتابهاي زندگي من بوده است. خواندن آن حدود 2 ماه طول كشيد و در اين مدت وقفه هاي چند روزه  به دليل مشغله كاري يا خانوادگي باعث مي شد  صفحات زيادي از آن ناگزير از دوباره خواني باشند. در مجموع نيز موضوع و حيطه اي كه كتاب به آن پرداخته ، خود به خود خواندنش را سخت كرده بود. روزي كه كتاب را به دست گرفتم و خواندن مقدمه اش را شروع كردم هرگز اشتياق خاصي براي خواندن كتاب نداشتم و فقط شروع كردم كه شروع كرده باشم. اما اين آغاز كه بي شباهت به تيري در تاريكي نبود به هدف نشست و جاذبه و كشش كتاب من را با خود برد و در پايان نوع نگاه من به پيرامونم و ميزان درك و دريافتم از پديده ها و اشياء جهاني كه در آن زندگي مي كنيم را كاملا تغيير داد. از طرفي مترجم كتاب - كه شايد به زعم خيلي ها هيچ ارتباطي به اين حيطه  و عرصه  ندارد- براي من و براي كسي كه كتاب را از او هديه گرفتم يكي از دلايل انتخاب اين كتاب بود.

اينها كه گفتم واقعيت بود و نه تعريف و تمجيدي كه ديگري را مشتاق به خواندن كتاب "جهان هولوگرافيك" نوشته مايكل تالبوت و ترجمه داريوش مهرجويي كند. چرا كه به يقين مي دانم بسياري از كساني كه اين كتاب را به دست مي گيرند ،‌ برعكس من ، پس از خواندن مقدمه آن به كل از خواندنش منصرف مي شوند و بسياري هم شايد پس از شنيدن نام كتاب با جمله "از اين كتابها خوشم نمياد" واكنش نشان دهند. كتاب جهان هولوگرافيك كتابي نيست كه بتوان آن را بي دغدغه و‌ يك نفس مثل رمانهاي خوبي كه خوانده ايم ، يا كاملا مشتاقانه و از روي خواست قبلي و قلبي و براي يافتن پاسخ سئوالهايمان و يا حتي همچون يك كتاب علمي خواند. كتابي است كه ابعاد مختلف علمي،‌ فلسفي ، روانشناختي ،‌ عرفاني و ‌متافيزيكي دارد و نكته اصلي همين جاست . جايي كه با ديدن و شنيدن كلمه "متافيزيك" و هر آنچه كه بخواهد از ارواح و ماوراءالطبيعه سخن بگويد دچار يك نوع آلرژي مي شويم و تمايلمان به ادامه بحث را كاملا از دست مي دهيم. اما كتاب جهان هولوگرافيك كه از سخت خواني و پيچيدگي اش نوشتم در يك جمله كتابي  است در شرح و تبيين پديده هاي متافيزيكي عمده اي كه سراسر زندگي ما را فراگرفته و ما نسبت به آنها بي تفاوتيم و اين بي تفاوتي در بيشتر موارد ناشي از عدم درك و ناتواني در توجيه آن پديده هاست . حال در اين كتاب از يك تئوري و مدل براي تبيين و توجيه آنها سخن به ميان آمده است. مدلي كه براي بسياري از پديده هاي ساده و عادي روزمره نيز كاربرد دارد و به مرور در مي يابيم كه زندگي ما را كاملا در بر گرفته و ما از آن بي خبريم.

اينجا مجال معرفي الگوي هولوگرافيك كه نخستين بار دو تن از دانشمندان عرصه فيزيك و پزشكي  ، ريچارد بوهم و كارل پريبرام (البته مستقل از هم) ارائه كرده اند نيست. اما كوتاه مي توان گفت كه نبايد از كنار آن به سادگي عبور كرد. متافيزيك و ماوراء الطبيعه براي ما يك موضوع دم دستي  شده است بطوريكه امروز تاثير و قدرت ذهن و تخيل در شكل دهي به زندگي ما ديگر به نقل محافل عمومي و سمينارهاي  خصوصي بدل شده - همان امري كه در گذشته نه چندان دور مثل يك خرافات با آن برخورد مي شد -  اما تا تبديل آن به يك باور دروني راه درازي در پيش است . حال چگونه مي توان از كنار موضوعاتي مثل قدرت فكر ،‌ جهان هاي موازي ،‌ پيشداني ها و پيشگويي ها ، خواب ، ‌رويا ، طي الارض ، تناسخ ، دارونماها (داروهاي تلقيني) ، شفاي بيماري هاي لاعلاج از نظر پزشكي ، حيات روح و ساير پديده هاي فرارواني و متافيزيكي به سادگي عبور كرد. براي شخص من متافيزيك هميشه يك معماي لاينحل بوده و تنها كوششم اين كه بي دليل نه در پي نفي اش باشم و نه در پي اثبات. اطراف ما پر است از پديده هايي كه تاكنون به آن توجه نداشته ايم و بي خبريم از اين موضوع كه شايد پاسخ بسياري از ابهامات زندگي ما از قبل تولد تا پس از مرگ بسته به توانايي ما  در فهم آنها باشد. پيام اصلي "جهان هولوگرافيك"  آگاهي است و تذكر اين نكته كه ميزان رشد و تعالي انسان و خداگونه شدنش به ميزان آگاهي او از جهان درون و بيرون است با تاكيد بر اين حقيقت كه غفلت از جهان درون مترادف است با حيات تهي از معني.

در تولد مجدد بچه ها...گل آقا

 

هنوز هم اتفاقات خوب رخ می دهند

 در تولد مجدد بچه ها...گل آقا

ما را به سخت جانی آنها حقیقتش زیاد گمان نبود. حتی زمانی که در دل تابستان خبرش را شنیدم و اتفاقی نیفتاد نه زیاد جدی گرفتم و نه زیاد تعجب کردم. گذشت بیست و خرده ای ماه از آخرین شماره بچه ها...گل آقا و کمی کمتر از قطع انتشار آخرین هفته نامه گل آقا، باعث شده بود که عادت کنم به طولانی شدن و تمام نشدن فصل سرد ولی ظاهرا مثل پسر شجاع که از دل کوه ستبر و در میان بوران تک گل معجزه گر را پیدا میکرد و برای خرس مهربان یا خانم کوچولو می آورد، آنها هم به هر زحمتی شده -حتی اگر تهیه اش به فصل هم بکشد- برایمان (کودکان و نوجوانان هفت تا هفتاد ساله) شاخه گلی به ارمغان آورده اند.

خب حماسه سرایی کافی است، فقط حماسه انتشار مجدد هفته نامه بچه ها گل آقا به صورت فصلی البته، مبارک لطفا.

 

آبا و دختره دلایلی برای زنده بودن

 

"حالا بیشتر از همیشه باید "زندگی" کنیم!"

این پست تقدیم میشود به.... "دختره"

 

 

 

فکر میکنم جادوی آبا (ABBA) شروع دوباره خوبی باشد برای گاهنامه ها. به خصوص وقتی ABBA: The Movie را دیده باشی و همراه خبرنگار رادیویی سایه به سایه آبا در استرالیا رفته باشی، دویده باشی بین تماشاچیان کنسرتها تا جایی پیدا کنی که بشنوی Havi’n a time of your life. .

به شدت احساس میکنم که آبا یکی از چیزهایی است که در این روزگار عسرت(امیدوارم این کلمه را درست (هم دستوری و هم مفهومی)استفاده کرده باشم) به کار می آید. وقتی آسمان و زمین در تلاشند که روی تو خراب شوند اولین کار این است که برای خودت سپری درست کنی و یکی از اجزای آن سپر میتواند آبا باشد. در جایی از فیلم گزارشگر از پسربچه ای میپرسد : تو چه چیز این آهنگها رو دوست داری؟ و او بهترین پاسخ را میدهد: "اونا یه جوریند که احساس میکنی...میدونی؟!...... شادی........."

"فیلم آبا" توسط لاسه هالستروم کارگردان هموطن اعضای گروه در سال 1977 ساخته شده است. هالستروم لحن شاد و پرانرژی برای روایت داستانش در نظر گرفته که این باعث میشود تاثیر موسیقی های آبا دوچندان شود.

دختر کوچکی جایی اواسط فیلم درباره آبا میگوید: "اونا افراد خاصی نیستند،اونها فقط انسانند.... بجز آهنگهای آنها....آنها چیزهایی اند که استثنایی هستند".

نکته اول: از تیزهوشی های هالستروم در این فیلم همین است که بیشتر سراغ کودکان رفته است تا دلیل محبوبیت آبا را بپرسد. موسیقی و ضمیر پاک کودکان.

نکته دوم: سکانس خواب دیدن گزارشگر رادیو از ان شیطنتهای فوق العاده هالستروم است


***شرح عکس: این هم فرشته ای است که این دو روز ما را بهشت کرده بود و حالا به خواب ناز رفته است. من صدایش میکنم "دختره"

  

خرده جنایتهای زناشوهري

بیا تکه هایش را تقسیم کنیم؟

 در زندگي گاهي چيزهايي و كساني هستند كه آدم با ديدنشان و درك كردنشان احساس مي كند كشف بزرگي انجام داده است و مي خواهد كه هر چه بيشتر به عمق اين كشف پي ببرد. اگر سو‍ژه كشف يك انسان باشد ، آدم مي خواهد هر روز همنشينش باشد. اگر نويسنده باشد مي خواهد ته آثارش را در آورد. اگر يك تصوير است هر روز براي ديدنش لحظه شماري مي كند. اگر يك كتاب يا يك قطعه موسيقي است ، آن را چندين و چند بار مي خواند و گوش مي دهد و در مجموع از آن پس شامه اش براي كشف ساير پديده ها نيز تيزتر مي شود.

خواندن نمايشنامه «خرده جنايات زناشوهري» اثر اريك امانوئل اشميت مي تواند يكي از اين اكتشافات باشد. كشف يك اثر هنري خارق العاده و تاثيرگذار در عين سادگي و زيبايي. اثري كه مخاطبش را به چندبار خواندنش ترغيب مي كند. چنان كه مي توان هر بار از پس بازخواني اش نكته اي جديد و زاويه اي نو كشف كرد.

نمايشنامه خرده جنايات زناشوهري داستان مردي (ژيل) است كه بر اثر حادثه اي مرموز دچار فراموشي شده و همسرش (ليزا) او را به خانه آورده است. مرد (ژيل) سعي مي كند با كمك صحبتها و تعريفهاي همسرش از خاطرات گذشته حافظه از دست رفته اش را بازيابي كند. از همين جا اشميت با قرار دادن زن (ليزا) در موقعيتي كه امكان سوء استفاده از فراموشي شوهرش را دارد شخصيت پردازي را آغاز مي كند. هيچ بعيد نيست كه ليزا حالا كه شوهرش را مثل يك تكه كاغذ سفيد بي نقش و نگار يافته، هر آنچه دوست دارد را به عنوان تصوير زندگي زناشويي اشان بر روي آن ترسيم كند.

شايد در ابتدا باور اينكه نمايشنامه اي چنين ساده تنها با دو شخصيت بتواند به درجه اي بالا از جذابيت و تاثير گذاري برسد سخت باشد. دوئل كلامي ژيل و ليزا در ابتدا بسيار ساده و در حد ديالوگهاي روزمره زن و شوهري به نظر مي رسد اما به مرور شخصيت پردازي بي نظير اشميت از دل اين دوئل كلامي عميق ترين مسائل روانشناسانه و ظريفترين نكات ارتباطي زن و شوهري را بيرون مي كشد و روبروي ما قرار مي دهد. اوج همذات پنداري با شخصيتهاي نمايش زماني است كه دغدغه هاي ذهني خود و پيچيدگيهاي رابطه زناشويي حتي ظرافتهاي عاشق و معشوقي را از زبان ژيل و ليزا مي شنويم. مسائلي كه شايد احساسشان كرده ايم و در پستوي ذهنمان حضور دارند اما حالا كه از بيرون مي شنويمشان احساس قرابت بيشتري مي كنيم.

آغاز فصل دوم نمايش كه فصل درخشاني از اين نظر محسوب مي شود ، هنگامي است كه ورق برگشته و دست ليزا رو شده و ديالوگ تاثير گذاري بين ژيل و ليزا برقرار مي شود :

ژيل: . . . چه ساده بودم هرگز تصورشو نمي كردم كه يكي از طرفين ديگري رو محكوم به جنايتي كنه كه خودش مرتكب شده. آفرين واقعا دست منو از پشت بستي.

ليزا : وقتي خشونت وارد زندگي ميشه ديگه چه فرقي مي كنه كي بروزش ميده.

ژيل:‌آفرين استاد دفاع محشريه (ژيل به ليزا نزديك مي شود و لحن ملايم تري به خود ميگيرد) كدوم خشونت ليزا؟

ليزا : (منفجر مي شود) خشونت اين پونزده سال زندگي ! خشونت اينكه هنوز مثل روزاي اول دلم برات ضعف ميره. خشونت اينكه پير شدن خودم و خودتو مي بينم و مي بينم كه باز هم نمي تونيم از هم بگذريم. خشونت اينكه بايد ازت خسته شم و نميشم! خشونت اينكه قيافت خوبه! خشونت اينكه مي ترسم بذاري بري. خشونت اينكه تو مردي و من زنم و مردها ديرتر پير ميشن يا لا اقل اينطور فكر مي كنن. زنها هم همين فكرو درباره مردها مي كنن. پس همچنان مي درخشي و دل همه رو مي بري. دختراي جوون تو خيابون بهت لبخند مي زنن در حاليكه پسرها نگاهمم نمي كنن تو راحت مي توني از من بگذري در حاليكه من قادر نيستم بي تو زندگي كنم.

ژيل: نه اينطور نيست!

ليزا : چرا همينطوره!

ژيل: اشتباه مي كني! در حرفات صداقت داري ولي كماكان اشتباه مي كني.

ليزا : خب كه چي؟

ژيل: ليزا آدم واسه اين چيزا آدم نمي كشه ...................دليلت چي بود؟

ليزا : تو!

ژيل: چون دوستم داري منو مي كشي؟

ليزا : دوستت دارم و اين منو مي كشه!

نمایشنامه «خرده جنايتهاي زناشوهري» در عين حجم كم سرشار از اين ظرافتهاست. حرفهايي كه شايد در خلوت زن و شوهري هم شنيده نشود اما اينجا به واسطه موقعيت سازي هوشمندانه اشميت و بي پروايي و صراحتي كه خصلت زنانه مي خواندش نمايان شده است.

(ژيل: مردها بي دل و جراتن. نمي خوان با مشكلات زندگيشون روبرو شن. دلشو.ن مي خواد فكر كنن كه همه چي روبه راهه در حاليكه زنها روشونو بر نمي گردونن)

رمز جذابيت و زيبايي خرده جنايتهاي زناشوهري جدا از درك عميق نويسنده نسبت به زواياي زندگي زناشويي و برقراري ارتباط درست با مخاطب ، در هنرمندانه نگاشته شدنش است. از يك سو اشميت ايده اوليه نمايشنامه اش را خوب پرداخته به عبارت ديگر قصه اش را به خوبي تعريف كرده است و ازسوي ديگر تا پايان نمايش كشش و جاذبه داستان را به كمك اوج و فرودهاي مكرر و غافلگير كردن مخاطب حفظ كرده است.

خرده جنايات زناشوهري نمايشنامه ايست چند لايه كه مخاطب در هر سطحي مي تواند ارتباطي منحصر به فرد با آن برقرار كند همانگونه كه شايد براي عده اي داستان ژيل و ليزا داستان زوجي در جسنجوي حقيقت باشد اما براي عده ديگر آن گونه كه ژيل مي گويد:

ژيل: شايد اون چيزي كه يه زوج بايد با هم تقسيم كنن حقيقت نيست بلكه رازه. راز اينكه براي من جذابي. راز اينكه منو مي خواي. راز اينكه اين خواستن تموم شدني نيست.

پيشنهاد مي كنم لذت خواندن اين نمايشنامه را كه نشر قطره با ترجمه شهلا حائري تابستان امسال به چاپ ششم رسانده از دست ندهيد. شك نكنيد كه اگر كشفش كنيد آن را بارها خواهيد خواند.اميدوارم تله تئاتر خرده جنايتهاي زناشوهري به كارگرداني فرهاد آئيش و با بازي محمد رضا فروتن و نيكي كريمي كه دوشنبه شب مجددا از شبكه 4 پخش خواهد شد تاثير شگفت انگيز متن قوي اش را چند برابر  كند.

 

همشهری جوان

فلسفیدن درباره ی همشهری جوان و کلاه قاضی

 خدایا برای یک بار هم که شده کاری کن که من از دست جملات کلیشه ای خلاص شوم و مواظب باشم که از دهنم نپرد و نگویم:"همشهری جوان میخوانم پس هستم"یا حتی به ذهنم خطور نکند که بنویسم"همشهری جوان مجله ای برای تمام فصول".خدایا کاری کن که فقط کمی از چارچوب یادداشت نویسی معمول بیرون بیایم و مدام دنبال آرایه و صفت و ایهام و کنایه و پیچیده نویسی و"یک تیر و دو نشان"و "یکدستی"زدن نباشم و به در نگویم که  دیوار بشنود.خدایا چرا باید به زور ادای هنرمندان نویسنده یا نویسندگان هنرمند یا نوسنده ی خالی (یعنی با فرض اینکه نویسندگی به تنهایی هنر است و قید هنرمند تکرار زوائد است) را در بیاورم در حالیکه به راحتی میشود دلیل آورد,دسته بندی کرد,رک گفت و دست به دامن"پیازداغ اضافی"  نشد؟ پس بهتر است که با یک متن خشک وفلسفه بافانه به جنگ سئوال "چرا همشهری جوان می خوانم؟"بروم که هم از شر کلیشه ای نوشتن خلاص شوم و هم برای یک بار هم که شده سرراست نویسی را تجربه کنم .به نظر شما میشود؟همشهری جوان خواندن دلیل می خواهد که ما داریم ,البته اگر به آن سخن گوهر بار که میگوید "گاهی دل دلیلهایی دارد که عقل از فهمیدن آنها عاجز است " گوش داده باشیم باید به این هم بیاندیشیم که"آیا دل ما هم دلیل دارد یا نه؟"

اگر قرار باشد از دلیلهای "دلی"شروع کنیم سوال مورد نظر (که به جنگش رفته ایم!)به تعداد پاسخ دهندگان جواب خواهد داشت و میشود با "اگر دل دلیل است آورده ایم" قیصر ، بحث را ببندیم.شما را به خیر و ما را به سلامت ! اما بحث دقیقا همین جاست که همشهری جوان را فقط از سر دوست داشتن نمی خوانیم. همین جوری یک محبتی ته دلمان نسبت به همشهری جوان قلمبه نشده است که! عاشق چشم و ابرویش نشده ایم که! (البته امیدوارم نیاز به توضیح نباشد که دلیلهای شخصی دوست  داشتن , خاطراتی که همشهری جوان برای هر کس به یاد می آورد و.... برای هر کس محترم است و خودمان هم از اینها کم نداریم!)

وای نمی دانستم اینقدر راحت و ظالمانه حکم ما را صادر میکنید.یعنی میخواهید بگویید به خاطر این خواننده ی همشهری جوان شده ایم که: "300تومنه و توی این دوره زمونه با 300تومن یه آدامس هم به آدم نمیدن؟"پس حالا که اینطور شد بهتر است گشتی هم بین مجلات دکه سر کوچه اتان (از 100تومنی تا 1000تومنی ها) بزنید تا بفهمید گمشده ی همه ی آنها حتی مجلات حرفه ای و تخصصی (که البته در جای خود محترم,مفید و حتی دوست داشتنی هم هستند)را فقط می توانید در همشهری جوان پیدا کنید(البته این فقط به معنی "فقط فقط " نیست !) . کجا میتوانید دغدغه های خودتان را از زبان چند تا جوا ن یادداشت نویس (که آنها هم احتمالا خیلی دوست دارند سرراست بنویسند!)بشنوید؟کجا میتوانید چند دقیقه ای از ته دل بخندید بدون اینکه کسی را مسخره کنید یا قضیه را خيلي سیاسی کنید؟ کجا میتوانید اینقدر به روز باشید و گزارشهای تحلیل از مثلاً زندگی دوم(مجازی )یا ارکستر سازهای لپ تاپی یا...بخوانید؟ خسته نشدید از بس این تقویم تاریخ تکراری رادیو یا شبکه خبر را گوش دادید؟ به نظر شما  سبک متفاوت و متنوع صفحات روزها (گاهی با جملاتی از کامو در سالگرد مرگش یا دستنوشته ای از نادر ابراهیمی در سالروز تولدش یا...)دلیل کمی است؟حقیقتا شما تا به حال دنبال کسی نگشته اید که دو تا کتاب خوب یا دو تا فیلم خوب بهتان معرفی کند که در اوقات فراغت با یک پیش زمینه ی ذهنی از دیدن و یا خواندنش لذت ببرید؟

دوستان بي رو در واسي بگم: من وکیل مدافع همشهری جوان نیستم. من یک خواننده ی همشهری جوانم که هم برای خواندنش دلیل دارم و هم برای دوست داشتنش. اما بگذارید اعترافی بکنم: همشهری جوان دیگر همشهری جوان یک سال پیش نیست. دلایلش را در این سومین سالي كه آن را مي خوانيم به راحتي مي توانيم بشماريم. همین که جز "یادداشتها","رویداد در هفته","روزها"و گزارشهای به روز و جذاب اسمی نیاوریم کافی است که انتقاداتمان را خیلی ظریف وارد کرده باشیم. مي دانم كه بسياري از بخشهاي مجله نسبت به گذشته افت كرده اند اما از قدیم گفته اند سوال درست طرح کردن خودش هنر است.

اصلا بیایید کلاهمان را قاضی کنیم و به این سوال پاسخ دهیم : می شود همشهری جوان را نخواند؟

توضیح: این مطلب رو چند وقت پیش نوشتم که الان به مناسبت جشن همشهری جوان که درراهه فرصت پست کردنش فراهم شده!

 

از باده دوشین قدحی بیش نماند

"از باده دوشین قدحی بیش نماند!!

 

 

 

گذر زمان به شدت سریع شده است، کمی دیوانه وار و بیشتر سرسام آور. روزها از پی هم می گذرند و شمارشان از دست بیرون. دیگر چندان اهمیتی ندارد که در کدام روز از ماه یا درکدام ماه از سال هستیم . اوقات فراغت با غیر فراغت تفاوتی ندارد. در فراغت به برنامه های ساعات فعالیت و در ساعات فعالیت به چگونگی گذران اوقات فراغت می اندیشیم. دور باطل خوردن برای زیستن و زیستن برای خوردن حالا به دور باطل استراحت برای کار و کار برای استراحت تبدیل شده است. ما همان اسیریم تنها زنجیر عوض شده است. انگارارابه بی رحم زمان (تعبیر نیچه) کار سختی برای له کردن ما پیش رو ندارد و گویی خروج از زندان تاریخ(یکی از چهار زندان انسان- طبیعت،جامعه،تاریخ و خود- به تعبیر شریعتی) به همتی والاتر نیازمند است.این روزها ارزش خیام را خیلی بیشتر درک می کنم. ارزش «از باده دوشین قدحی بیش نماند/از عمر ندانم که چه باقی مانده است» را. قدر «تا دست بر اتفاق بر هم نزنیم/ پایی ز نشاط بر سرغم نزنیم ، خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح/کین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم» را.

شاید آنچه گفتم بهانه کوچکی برای معرفی و پیشنهاد کاست «رباعیات خیام» با صدای شاملو و آواز شجریان باشد. اما جایی دیگر گفته ام که زندگی از همین بهانه های کوچک تشکیل شده است و تجربه هم نشان داده که این زوایای باریک و مغفول مانده چه زیبایی هایی دارد. کاست رباعیات خیام هم نیاز به معرفی ندارد. همه شاهکار آهنگسازی فریدون شهبازیان را در آن شنیده اید و صدای تاثیر گذار شاملو و آواز شجریان را. اما این فقط یک پیشنهاد است. پیشنهاد دوباره گوش دادن به آن و این بار با تکیه بیشتر بر کلام. رباعیاتی که با موسیقی و صدایی زیبا و فاخر غنی شده است. از این لحاظ شباهت زیادی بین این کاست و کتابهایی که نیاز به خواندن دوباره و فیلمهایی که نیاز به بازبینی دارند احساس می کنم. کاست رباعیات خیام انتشار یافته از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود و این چقدر جای تاسف دارد که امروز از این دست کارها کمتر می بینیم آن هم پس از سالها که همه «کار فرهنگی» ورد زبانشان شده اما افسوس ...

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه/این عمر به خوشدلی گذارم یانه

پر کن قدح باده که معلومم نیست/این دم که فرو برم برآرم یا نه

همشهری جوان

"به دنبال جرعه ای همدلی"

 

 

در برهوت سیاست زدگی و مجلات زرد و قرمز و بنفش،دیدن مجله ای که برای جوانان مینویسد نه برای جیب آنها، حال اساسی به آدم میدهد. این تلاش را ارج مینهیم و یادداشت های "صفحه بعد" را تقدیم میکنیم به همه نویسندگان و دوستداران همشهری جوان.

************************************************************

"همه چیز قدیمی اش خوبه"

اواخر اردیبهشت مینی بوس از پیچ و خم جاده و از میان دشت طلایی رنگ عبور میکرد و همچون مهمان ناخوانده ای اسبهای غرق در گندم زار را حیران میساخت...( از محمد خیرآبادی).

 

"خاطرات یک جمعٍ سابق"

از موسسه "همشهری" بعید بود،گرچه قبلا جرقه های کوچکی از جمله ضمیمه "همشهری جهان" که برو بچه های آن، بعدها "شرق" را راه انداختند و ....(از سیاوش پاکدامن).

************************************************************

ادامه نوشته

کافه شرق

"کافه مهر"

           

"کافه شرق" ضمیمه پنج شنبه های روزنامه" شرق" است، اما برای خیلی ها فراتر از یک ضمیمه آخر هفته است.

در" صفحه بعد" این سه نوشته درباره "کافه شرق" و هفته نامه "مهر" را میخوانید.

--------------------------------------------------------

در کافه رندان

چند سال پیش هفته نامه "مهر " تعطیل شد. چند سال قبل تر، این نشریه به سردبیری علی میرفتاح و در دوران ریاست محمد علی زم بر حوزه هنری منتشر شد.... ( از سیاوش پاکدامن)

جشنواره نوشيدنی ها دور يک ميز

هميشه دوست داشته ام آدمهاي دور و برم خودشان باشند،براي معرفي خودشان به سابقه خانوادگي و فضايل فک و فاميلشان رجوع نکنند... ( از محمد خیرآبادی)

خوشی های ناپایدار

نمي دانم چه حکمتيست که در اين چند ساله وقتي روزنامه يا مجله اي کاغذ سفيد خود را با با کاغذ بي کيفيت درجه 2 و 3 تعويض مي کند... ( از حمید دهقانی)

--------------------------------------------------------

و اما بعد ....

در پست بعدی درباره "رییس" حرف میزنیم.

ادامه نوشته