كاليگولا: آدم‌ها مي‌ميرند و خوشبخت نيستند.

هليكون: آخر، كايوس، اين حقيقتي است كه آدم‌ها به آساني با آن مي‌سازند. به دور و بر خودت نگاه كن، اين چيزي نيست كه مانع ناهار خوردن آن‌ها بشود.

كاليگولا: پس دور و بر من هرچه هست دروغ است و من مي‌خواهم كه آن‌ها را وادارم تا با راستي زندگي كنند. چون مي‌دانم آن‌ها چه ندارند، هليكون. آن‌ها معرفت ندارند، معلمي مي‌خواهند كه بداند چه مي‌گويد.

(نمایشنامه کالیگولا از آلبر کامو)

مرگ و نیستی همچنان معمای پیچیده و لا ینحل زندگی انسان است و هر روز به گونه ای نو سایه اش را بر زندگی انسان می گسترد. نسخه های متعددی که عارفان و فیلسوفان برای مرگ  پیچیده اند با آنکه تا حدودی راه پذیرش واقعیت مرگ را هموار نموده و در توجیه آن نیز موثر بوده اما هنوز گره کور آن را باز نکرده است. حرکت انسان در طول تاریخ برای حل این مسئله با تلاش برای نزدیک شدن به مرگ و مشاهده و تحلیل تجربه های نزدیک به مرگ همراه بوده است. تجربه هایی نظیر مشاهدات متافیزیکی ، هیپنوتیزم ، فرو رفتن به خلسه ، حالت کما ، و حتی خواب و رویا را می توان از تجربه های نزدیک به مرگ دانست. مواجه شدن با مرگ عزیزان به نوعی دیگر یکی از تجربه های نزدیک شدن به مرگ است. روبرو شدن با مرگ دیگران تجربه ای نیست که برای خود انسان در درک ماهیت جسمانی مرگ مفید واقع شود (آن گونه که در حالاتی مانند کما و خواب مشاهده می شود) بلکه تجربه ای است که در آن می توان مرگ را به گونه ای نزدیک به خود (نه از لحاظ جسمی بلکه از لحاظ روانی و از حیث تاثیری که سایه مرگ و نیستی بر زندگی انسان می گذارد) ادراک و احساس کرد.

وقتی انسان با مرگ یکی از نزدیکان و عزیزان خود روبرو می شود جدا از آن که وقوع حتمی مرگ را در نزدیکی خود مشاهده می کند ، به چالش و رویارویی با «بیهودگی زیستن و تلاش » خوانده می شود. در این موقعیت انسان پتانسیل بالایی از لحاظ روانی برای پذیرش این موضوع دارد که زندگی را در دنیای فانی ، پوچ و بی معنی بداند و بار دیگر «پوچی زاده ی مرگ است» تایید می شود. به این ترتیب یک «چرا»ی بزرگ پیش از هر تصمیم و عملی قرار می گیرد و هدف و انگیزه زیستن کمرنگ و حتی بیرنگ می شود. گرچه می توان به آموزه های مکاتب دینی، عرفانی و فلسفی متوسل شد و پاسخ هایی برای چرایی زندگی کردن یافت. اما این پرسشها بنیادین تر از آن است که بتوان به راحتی به آنها جواب قانع کننده ای داد و به اندیشه و تفکر عمیقتری نیاز است. رویکرد سطحی ، انسان را از اندیشیدن به موضوع مرگ و پوچی باز می دارد و او را به پاسخهای کلیشه ای و فریبنده دلخوش می کند. انسان سطحی خودخواسته دست به فراموشی می زند و از مرگ اندیشی می گریزد. گریز از مرگ اندیشی موجب می شود انسان آمادگی روانی برای روبرو شدن با مرگ به ویژه مرگ عزیزان و نزدیکان نداشته باشد. این عدم آمادگی و مرگ آگاهی آنی به خلا ناشی از  نبود عزیز از دست رفته اضافه می شود و منجر به واکنشهای کالیگولا گونه می شود. جدا از این باید گفت ريشه‌ي تزوير و دروغ، جهل و ناراستي و خمودي و سكون در بي‌اعتنايي به مرگ است. می توان با الهام از جمله معروف اوژن یونسکو گفت : برای پشت سر گذاشتن چالش مرگ باید در مرگ اندیشی فرو رفت و این سخن مصداق سخن بزرگان است که گفته اند : «بمیرید قبل از آنکه بمیرید»