درست سی سال پیش که من به دنیا آمدم اثری از پرویز مشکاتیان و شهرام ناظری با نام «لاله بهار» هم متولد شد که من حدود یک سال پیش آن را برای اولین بار گوش کردم و در این یک سال هم بارها و بارها هر وقت که توی پوشه های درایو موسیقی می گردم تا آهنگی برای گوش دادن انتخاب کنم ناخودآگاه تمایلی در من بوجود می آید که تصنیف «لاله بهار» را پلی کنم. خط به خط قصیده ملک الشعرای بهار و زیر و بم آهنگ مشکاتیان و کوتاه و کشیده ی تحریرهای ناظری را حفظم اما از شنیدنش سیر نمی شوم. هر روز دوست دارم چند بار آن را گوش دهم. نمی دانم در یک اثر چه سری می تواند نهفته باشد که این چنین با روح آدم بیامیزد ، تکراری نشود و در گذر زمان تازه بماند. فقط می دانم که احساس دروغ نمی گویند. ممکن است تحت تاثیر شرایط و کنشها قرار گیرد اما واکنشش حقیقی است. اگر یک موسیقی را بعد از سی سال هنوز می توانید بارها و بارها گوش دهید یعنی سازنده اثر در آن روحی دمیده ، پشت آن زیبایی و عظمتی خوابیده ، چیزی دارد که حیات ابدی اش را تضمین کرده.

دیروز چهارمین سالگرد درگذشت پرویز مشکاتیان بود. افسوس و شادی همزمان به سراغم می آید وقتی اثری از او را گوش می دهم. افسوس از عمر کوتاهش و شادمانی از انبوه کارهای درخشان و زیبایش. روحش شاد.

لاله خونین کفن از خاک سر آورده برون/ خاک مستوره قلب بشر آورده برون

دل ماتم زده ما درِ زاریست که مرگ/ از زمین همره داغ پسر آورده برون

آتشین آه فرو مرده مدفون شده است/ که زمین از دل خود شعله ور آورده برون

راست گویی که زبانهای وطن خواهان است/ که جفای فلک از پشت سر آورده برون

یا به تقلید شهیدان ره آزادی/ طوطی سبز قبا سرخ پرآورده برون

یا که بر لوح وطن خامه خونبار بهار/ نقشی از خونِ دلِِ رنج برآورده برون