برای  بهترین دوستم

سیاوش پاکدامن

*

روزگار سپری شده آدم را سالخورده می کند و مثل کفش پاخورده به آن شکل می دهد. آدم سالخورده آدم پیر نیست سنگی است که تیزیهایش را گذر روزگار گرفته و کم کم  گرد و بی آزارش کرده. مثل کفش پاخورده ای که به اصطلاح دوره تاول را از سر گذرانده. از بین روزهای سپری شده عمر، آن روزها که روزگار قصد می کند یکجا بخش عمده ای از تیزیهای آدم را پخ کند و یک حال اساسی به آدم بدهد، با همه روزهای دیگر برابری می کند. رفیق مال آن روزهاست . نه اینکه مال روزهای دیگر نباشد اما آن روزها که در گود با روزگار کشتی می گیری، یک کوچینگ بی تجربه یا حتی یک مربی بدنساز ناوارد بدجور به کار می آید. رفیق همراهی که گوشه گود نشسته و ناظر کلنجار رفتنت با روزگار باشد و گاهی  شک و دو دلی ات را با یک هل ناقابل رفع و گاهی فقط عرقت را پاک کند.

*

هجده مرداد ۸۷ که با دوستان برایمان کف مرتب زدی و به گواه فیلمهای موجود تا نیمه های شب هنرنمایی کردی و بعد همینجا از صابونی که به دلتان زده بودید خبر دادی ، دوست داشتم تو را حلقه به دست در کنار آینده ات که می دانستم می یابی ببینم. گرچه حالا تو خودت گرد و پخ شده ای و زیاد به کوچینگ و مربی بدنساز نیازی نداری اما لذت رفاقت را چشیدن هنوز وسوسه انگیز است. دنبال لحظه های ناب کوچینگ مبتدیانه می گشتم. همفکری و پیشنهاد با ملغمه ای از مسخره بازی و طنز و تحلیل و موشکافی واقعا لذت بخش است.  خوشبختی اتان را آرزو می کنم و دریچه های عشق که روز به روز گشاده تر به رویتان باز شوند.